دوشنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۰



سیستم کامنت‌گذاری وبلاگ من دوباره به کار افتاده است.

یکشنبه ۶ ژوئن ۲۰۱۰



خواب
یکم

بس که همه جا را سابیده‌ام، سرانگشت‌هایم و زیر ناخن‌هایم می‌سوزد. دراز می‌کشم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم. سردردهایم بازگشته‌اند و کابوس‌هایم.
خوابم می‌برد.
میان یک دشت پر از گل‌های قاصدک راه می‌روم. جوانم و موهایم بلندند. همه‌ی درخت‌ها دار مرادند و همه‌ی دخیل‌ها سبز. تریشه‌ی هر پیراهنی که به شاخه‌ای گره خورده، کهنه یا نو،‌ توفیر نمی‌کند. سبز است.
باد هوهو می‌کشد در گوش‌هایم اما حتی یک برگ هم نمی‌جنبد. گل‌های قاصدک را توفان برده. از شاخه‌هاشان پیداست که قاصدک بوده‌اند. چند مرد از دور میان دشت راه می‌روند. بی‌صورت. سرها زیر. میان جان هر قاصدکی یک سوزن فرو می‌کنند. سوزن فرفره. باد در گوش من هوهو می‌کند.
حتی یک برگ هم نمی‌جنبد.
مردها مثل مردهای جوانی من سرشان را زیر‌ انداخته‌اند،. سوزن به دست، قدم آهسته می‌روند. خیال کن، میدان مشق. لباس‌های‌شان خاکستری و قهوه‌ای تیره و لجنی‌ست. بی صورت.
من هنوز زیر دار مرادم. شندره‌پندره شال سبزی بر شانه. گوش‌هایم را سفت می‌گیرم، که داد بزنم.
هیچ صدایی از حلقم در نمی‌آید. دنبال مردها می‌دوم. دور می‌شوند. به‌دو. سینه‌خیز. مثل میدان جنگ.
رو به سیم‌های خاردار جایی که شکل آن تپه‌ی شمال تهران است. به روزگار جوانی من.
داد می‌کشم. بی صدا. زار می‌زنم. بی اشک.
دولا می‌شوم سوزن از جان قاصدک‌ بکشم. سوزن به دستم می‌رود.
خون فواره می‌زند.
از جا می‌پرم. سپهر نگران به بالین‌ام ایستاده‌ است.
بغلش می‌کنم و یادم می‌آید که دیگر جوان نیستم.

برچسبها:

شنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۰



آخر بازی


خدا کر است
و من لال
می‌رویم قایم
که نه
گم شویم.
شما
چشم بگذارید.

برچسبها:

سه‌شنبه ۱ ژوئن ۲۰۱۰



أمن يجيب المضطر اذا دعاه ويكشف السوء

خدا را
تهدید کرده‌اند.
نگران است
و در‌به‌در
دنبال
دعای مجرب می‌گردد.
برای شب‌های انفرادی

برچسبها: