سه‌شنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰



قصه‌ی آدم‌ها - سوم

بچه‌ی شهرری بود. کوتاه و عضلانی، بیشتر شبیه کشتی‌گیرهای مازندرانی بود تا شاگرد مکانیک تعمیرگاهی در غرب تهران. یکی از رفقای قدیمی از ایران زنگ زده بود و سفارش‌ش را کرده بود. نیم ساعتی برای‌م از رنج کودکی و ترک تحصیل و مادر بیوه و پسر ارشد و نان‌آور و این‌ها گفته بود و من تلاش کرده بودم با دقت گوش بدهم. اصل مطلب را نگفته بود. بعدها روشن شد. مادرش وقتی او چهارده ساله بوده دوباره ازدواج کرده بود. از سر ناچاری. پدرخوانده و رفقا، پسرک را آزرده بودند. سخت. سوء استفاده‌ی جنسی، خشونت و تجاوز.
دو سال آخر را شب‌ها توی اتاق پشتی مکانیکی خوابیده بود. پول‌هایش را داده بود قاچاق‌چی، ، مدتی ترکیه و بعد هم خودش را رسانده بود به این جا که زندگی کند.
اجازه‌ی اقامت و کار گرفت، پرونده‌ی پناهنده‌گی در دست بررسی بود. کلاس زبان می‌رفت که با زن جوان آشنا شد. زن هم‌سایه و هم‌کلاسی و هم‌زبان بود. شوهرش را طالبان زندانی و گم‌و گور کرده بودند. با دو تا بچه و برادر بزرگ‌تر آمده بودند. برادر رفته بود سوئد. خودش مانده بود تا تکلیف‌ش روشن شود. شوهر را همه مٌرده می‌پنداشتند. زن انگار زودتر از همه باور کرده بود.
کم‌کم برای هر کاری دونفری می‌آمدند. گاهی در راهروی اداره می‌دیدم‌شان. گاهی در سالن انتظار. یک روز زن اصرار کرده بود مرا ببیند، گفته بود کاری دارد که وکیل خودش از عهده‌ی انجام‌ش برنمی‌آید. نشانی متخصص زنان و زایمان می‌خواست که فارسی زبان باشد. لبخند زدم و گفتم" به خیر باشد، دو طفل بس‌ت نیست؟" . رنگ به رنگ شد و چیزی نگفت.
چند ماهی خبری خبری نشد. یک روز از راه رسیدند. زن گریه می‌کرد و مرد بی‌قرار بود. گفتند مردم دٌرشت بارمان می‌کنند. می‌خواهیم ازدواج کنیم، نمی‌شود.گفتم تا تکلیف مٌرده یا زنده‌ی شوهر اول روشن نشود، محضر ازدواج رسمی ثبت نمی‌کند. گفتند صیغه می‌خوانیم و رفتند.
تکلیف شوهر اول زود روشن شد. سرٌ و مٌر و گنده از پاکستان برگشت. چه‌گونه از دست طالب گریخته بود، کسی نفهمید. از زنش پانزده بیست سالی مسن‌تر و سخت خشن بود. ده دقیقه بیشتر حرف نزدیم. حرفی نبود.
نمی‌دانم چرا به صرافت افتادم با زن حرف بزنم. گفتم، آمد. جوری که بپذیرد برای‌ش گفتم باید یک سروسامانی به وضع خودش بدهد. شوهر و معشوق را جامعه بپذیرد، دور و بری‌هایش نمی‌پذیرند. گفت خبر می‌کند و رفت.
خبر زود آمد. شوهر و برادر شوهری که از برلین آمده بود، کار را تمام کردند. یک روز صبح زمستانی، بچه‌ی شهرری را گوشه‌ی کریدور خفت کردند. یکی دهان‌ش را گرفت یکی پاهای‌ش را. با قمه تا خورد ، زدند. دنده‌های‌ش خرد شده بود و قلب و ریه‌ها تکه‌پاره. به اورژانس و بیمارستان قد نداد. تمام کرد. تمام شد.
با گردن افراشته خودشان را تحویل دادند. گفتند موضوع ناموس بوده است. شوهر گفت کشیک‌ش را دادم. شب‌ها بچه‌ها را می‌خواباند، با یارو می‌رفت توی زیرزمین. خفت و خواری را تحمل نکردم.
تا همین امروز زندان است. برادرش هم. از زن و بچه‌ها سال‌هاست بی‌خبرم.
خبر مرگ را من به مادرش رساندم. پشت تلفن، مثل حیوان زخمی زوزه می‌کشید.
بعضی‌ها انگار بلاکش دوران‌اند. هم مادر. هم پسر.
همین.

پی‌نوشت:
بی رودربایستی من هیچ علاقه‌ای به شنیدن نظرات مشعشع عده‌ای راجع به این که افغان‌ها قاتل بالفطره هستند ندارم. چنین نیست. خشونت همه جا هست. زیاد و بد. توی قصه‌های من آدم‌های خشن همیشه بوده‌اند. از همه جا.

برچسب‌ها: , ,

4 نظر:

  • در ۱۰:۳۲ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس گفت...

    ر مثل رنج،ق مثل قصه، ت مثل تلخ، پ مثل پناهنده: قصه تلخ رنج های پناهنده...
    زیبا روایت میکنید قصه نازیبایی های دنیای پناهندگی را. باشد روزی که هیج کس مجبور نباشد که وطنش را ترک کند و پناهنده شود، نه هموطن افغان من و نه هموطن ایرانی تو. آیا هنوز هم در افغانستان هستی؟ هر کجا که هستی شاد باشی و کامروا
    Hamid (hamids-at-live.com), from Kabul

     
  • در ۹:۱۲ بعدازظهر, Anonymous فرزانه گفت...

    سلام دوست عزیز...قلم توانایی دارید اولین پستی بود که تا ته خواندمش با وجود طولانی بودنش
    قلمتان همیشه ایام نویسا(گل)

     
  • در ۹:۱۳ بعدازظهر, Anonymous ناشناس گفت...

    درود

     
  • در ۱۰:۴۱ بعدازظهر, Anonymous Sell Chinese antiques pottery vase perfume for sale in Online mall گفت...

    i understand.

     

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند

<< صفحهٔ اصلی