یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰



قصه‌ی آدم‌ها - دوم

برادر بزرگ‌ش پیش و خواهر بزرگ‌ش پس از انقلاب اعدام شده بودند. این یکی مانده بود ور دل مادر دل‌شکسته و پدر سال‌خورده. حقوق کارگری پدر به سختی کفاف زندگی را می‌داد. سال آخر دبیرستان عمو و زن‌عمو به خواستگاری می‌آیند. پسرشان از سربازی برگشته بود. تعریف کردند که پسرعموی شر و یاغی به راه آمده است و می‌خواهد صاحب زن و زندگی شود. یک ماه بعد عقدکنان بود. پسرعمو چنان به راه آمده بود که دیپلم گرفتن را قدغن کرد، رفت و آمد هم هفته‌ای یک بار آن هم با دعوت، خانه‌ی پدری و والسلام.
شکم اول را همان سال زایید، پسر عمو بی‌کار شد. عشق خارج زده بود به سرش، به هر دری می‌زد. یک دایی داشت که خدا سال پیش رفته بود اتریش. زن‌عمو پادرمیانی کرد، برادر فرنگی هم تصمیم گرفت بعد ازاین همه سال سوپرمن خانواده بشود. زن عمو چند تا النگو فروخت، خودش همه‌ی طلاهای سرعقدش را، پسرعمو که شب‌ها عرق می‌خورد و یکی دو بست هم تفریحی می‌کشید، چند ماه بعدی راهی فرنگ شد.
او و بچه چند ماهی معطل شدند،‌تا دایی جان دعوت‌نامه فرستاد و راهی شدند.
من اولین بار وقتی دیدم‌ش که شوهر کتک‌ش زده بود. زیر جفت چشم‌هایش بادمجان کاشته بود تا یادش نرود صاحب و سالار دارد. نمی‌خواست شکایت کند، می‌گفت اشکالی ندارد و یک شب که هزار شب نمی‌شود و انسان جائزالخطاست. مثل طوطی این‌ها را برایم تکرار می‌کرد.
از صدقه‌سر خواهر و برادری که جوان‌مرگ شده بودند و خوش‌خدمتی‌های وکیلی که دایی جان اجیر کرده بود، حکم پناهندگی را بعد از دو سال گرفتند.
بعد از آن یکی دو سالی خبری نشد. نگو کتک می‌خورده و صدایش در نمی‌آمده. پسرعمو، دخترعمو جان را برده بود به یک شهرک حومه‌ی وین تا چشم آفتاب و مهتاب هم به زخم‌های سر و گردن و کبودی‌های شکم و ران‌هایش نیافتد.بعدها فهمیدم هفته به هفته از خانه بیرون نمی‌آمده. بچه‌ی دوم را هم زایید. خودش می‌گفت دو ماه آخر حاملگی دیگر دست رویم بلند نمی‌کرد، فهمیده بود بچه پسر است.
بار دوم، شوهر بچه‌ها را زده بود. همسایه‌ای پلیس را خبر کرده بود. پدر را برده بودند زندان و بعد بستری کرده بودند که اعتیادش را ترک کند. پزشک معالج‌ش نام مرا از پرونده درآورده بود، زنگ زد گپی بزنیم. خبردار شدم که اوضاع خراب‌تر از آن چیزی بوده که من در یاد داشتم. گفتند قرارست ترک کند. دادگاه دیدار خانواده را برایش ممنوع کرده است.
خودش حالا با دو تا بچه و بیست و چند سال سن، با حقوق اداره‌ی تامین اجتماعی زندگی می‌کرد. دست‌کم دیگر کتک نمی‌خورد و مرتب سر کلاس زبان حاضر می‌شد. قرار شده بود برای دوره‌ی آموزشی ثبت‌نام کند. دلش می‌خواست آرایش‌گر شود. مرد از بیمارستان مرخص شد، مدتی هم در یک آسایشگاه ماند. مدتی که گذشت دادگاه اجازه داد بچه‌ها را دو هفته‌ای یک بار با حضور نماینده‌ی اداره‌ی جوانان ببیند.
دوره‌ی آرایش‌گری هم داشت تمام می‌شد، دنبال جا بود برای کارآموزی. بچه‌ها مهد کودک می‌رفتند. خودش هم گاهی با دوستان تازه‌اش می‌رفت یک قهوه می‌خورد. به پزشک‌ش گفته بود تازه می‌فهمم مثل آدم زندگی کردن چه طوری‌ست.
یک عصر زمستانی، دیرتر از همیشه از آرایش‌گاه بیرون آمده بود. می‌دانست بچه‌ها را دوست صمیمی‌ش از مهد کودک تحویل گرفته، با این همه پا تند کرد که زودتر به خانه برسد. توی محوطه‌ی جنگلی نرسیده به ساختمان، مرد غافلگیرش کرد. چاقو به دست. مست و نشئه. خواسته بود سرش را ببرد. هر چه بود نتوانسته بود. باقی داستان را هیچ کس درست نمی‌داند. مرد جوانی که در حاشیه جنگل می‌دوید، تن نیمه‌جان زن را پیدا کرده بود.
حالا، هنوز که هنوزست یک رد کلفت روی گردنش خط انداخته است. یادگار پررنگ یک زندگی بی‌رنگ.
همین.

برچسبها: , ,

0 نظر:

ارسال يک نظر

اشتراک در نظرات پيام [Atom]

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی