قصهی آدمها- یکم
میانهقامت و سبزه بود. روز اول لبخند مهربانش توجهام را جلب کرد. جلوی پای من بلند شد و سلام کرد. جلوی در دفتر همکارم منتظر ایستاده بود. از همه سراغ مرا گرفته بود، جواب داده بودند که من جدی، تلخ و سختگیرم. لبخند زدم و گفتم پر بیراه نگفتهاند. با پسر ده سالهاش از ایران آمده بود. زندانی سیاسی دههی شصت بود، کوهنورد و سختجان. همسر و دخترش مانده بودند تهران. گفت پول پسانداز به خرج قاچاق چهار نفر نمیرسید. قرار شد اگر کارش راه نیافتاد خبرم کند.
ماهها خبری نشد. از دادگاه خبرم کردند که مترجم جلسهی بعدازظهر بیمار است، راه به جایی نداشتند، اگر من قبول کنم کارشان راه میافتد. رفتم. این دفعه پشت در راهرو ایستاده بود. این بار با لبخندی کمرنگتر. خندیدم و گفتم دیدید گذر پوست به دباغخانه افتاد؟
همان روز حکم پناهندهگیش را گرفت. بیرون که آمدیم خوشحال بود. گفت که سپاسگزار من است. گفتم من فقط دیلماجی کردهام. حقش بوده است. بعد هم یک خطابه برایش خواندم که حالا اوضاع بهتر خواهد شد.
هیچ چیز بهتر نشد. یک روز سخت زمستانی از بیمارستانی در غرب وین به من زنگ زدند و گفتند یک بیمار روانی دارند که اقدام به خودکشی کرده است. پسرش را به قصد کشت زده بوده و بعد میخواسته رگ دست خودش را بزند. پسرک به پلیس و اورژانس تلفن زده بود. پرسیدم چرا سراغ من آمدهاند، خبردار شدم که گفته فقط با من حرف میزند.
از آن روز به بعد دیگر همه چیز بد و بدتر شد. دو ماه بستری بود. ادارهی جوانان پسرک را به یک خانوادهی اتریشی دوستداشتنی سپرد تا از او مراقبت کنند. همسر و دخترک در ایران معطل بودند. از بیمارستان که مرخص شد، روانپزشکها قرص و دارو به نافش بستند. هی کم و کمتر حرف زد. میگفتند شبها تا صبح راه میرود و اسم همبندیهای قزلحصار و رفقای کوه را بلندبلند صدا میکند. چند بار به ملاقاتش رفتم، تازه خبردار شدم با برادرش با هم دستگیر شده بودند. برادر جوانتر، شصت و هفت اعدام شده بود. عذاب وجدان را با خود همراه آورده بود.عذاب وجدان زنده ماندن، بیکاری بعد از زندان، بچههایی که پدر تازه از زندان آمده را غریبه میپنداشتند.هی از دست خالی میگفت و فشار خانوادهی همسر و آبروی به زعم دیگران رفته. دلداریش دادم، خودم هم میدانستم پرت و پلا میگویم.
همه چیز بدتر شد. همسر و دخترک آمدند. توی فرودگاه کسی باور نکرد که او خودش است. گله بود و دلگیری. قرار شد در اولین فرصت داروهایش را مرتب بخورد و کوهنوردی کند و دنبال کار بگردد.
خورد و گشت، بیفایده بود. کوه اما نرفت. گفت کوه خالیست. هی تاکید میکرد کوه خالیست.
همسری که دخترخالهاش هم بود و از روز اول به زور فامیل زنش شده بود، اول اتاق خواب را جدا کرد، بعد خورد و خوراک را، سر یک سال هم تقاضای طلاق کرد. طبق قانون بچهها باید پیش مادر میماندند. پسرک که حالا نوجوان بلندبالایی بود و فارسی را با لهجهی وینی حرف میزد تنهایش نگذاشت. هر هفته سهمیهی قدم زدن و شطرنج و روزنامه و کتابخوانی با پدر داشت.
دخترک میگفت که دوستش دارد اما از دستهای لرزان و لکنت زبان و سیگاری که هرگز خاموش نمیشود وحشت داشت.
احوالش را میپرسیدم. قرار بود از هم بیخبر نمانیم. قبل از این که بروم افغانستان، زنگ زدم برای خداحافظی. گفت میخواهد برود کوه، شاید شفا بگیرد. تشویقش کردم. صدای خندهاش از پشت تلفن هم مثل زهرمار تلخ بود.
یک روز که در مقر سازمان ملل در کندوز، تند و تند ایمیلهایم را میخواندم، خبر مرگش را گرفتم. همهی قرصهایش را یک جا خورده و خواب به خواب رفته بود.
به پسرش نوشته بود که کوه خالیست مثل دل و دنیای من.
همین.
میانهقامت و سبزه بود. روز اول لبخند مهربانش توجهام را جلب کرد. جلوی پای من بلند شد و سلام کرد. جلوی در دفتر همکارم منتظر ایستاده بود. از همه سراغ مرا گرفته بود، جواب داده بودند که من جدی، تلخ و سختگیرم. لبخند زدم و گفتم پر بیراه نگفتهاند. با پسر ده سالهاش از ایران آمده بود. زندانی سیاسی دههی شصت بود، کوهنورد و سختجان. همسر و دخترش مانده بودند تهران. گفت پول پسانداز به خرج قاچاق چهار نفر نمیرسید. قرار شد اگر کارش راه نیافتاد خبرم کند.
ماهها خبری نشد. از دادگاه خبرم کردند که مترجم جلسهی بعدازظهر بیمار است، راه به جایی نداشتند، اگر من قبول کنم کارشان راه میافتد. رفتم. این دفعه پشت در راهرو ایستاده بود. این بار با لبخندی کمرنگتر. خندیدم و گفتم دیدید گذر پوست به دباغخانه افتاد؟
همان روز حکم پناهندهگیش را گرفت. بیرون که آمدیم خوشحال بود. گفت که سپاسگزار من است. گفتم من فقط دیلماجی کردهام. حقش بوده است. بعد هم یک خطابه برایش خواندم که حالا اوضاع بهتر خواهد شد.
هیچ چیز بهتر نشد. یک روز سخت زمستانی از بیمارستانی در غرب وین به من زنگ زدند و گفتند یک بیمار روانی دارند که اقدام به خودکشی کرده است. پسرش را به قصد کشت زده بوده و بعد میخواسته رگ دست خودش را بزند. پسرک به پلیس و اورژانس تلفن زده بود. پرسیدم چرا سراغ من آمدهاند، خبردار شدم که گفته فقط با من حرف میزند.
از آن روز به بعد دیگر همه چیز بد و بدتر شد. دو ماه بستری بود. ادارهی جوانان پسرک را به یک خانوادهی اتریشی دوستداشتنی سپرد تا از او مراقبت کنند. همسر و دخترک در ایران معطل بودند. از بیمارستان که مرخص شد، روانپزشکها قرص و دارو به نافش بستند. هی کم و کمتر حرف زد. میگفتند شبها تا صبح راه میرود و اسم همبندیهای قزلحصار و رفقای کوه را بلندبلند صدا میکند. چند بار به ملاقاتش رفتم، تازه خبردار شدم با برادرش با هم دستگیر شده بودند. برادر جوانتر، شصت و هفت اعدام شده بود. عذاب وجدان را با خود همراه آورده بود.عذاب وجدان زنده ماندن، بیکاری بعد از زندان، بچههایی که پدر تازه از زندان آمده را غریبه میپنداشتند.هی از دست خالی میگفت و فشار خانوادهی همسر و آبروی به زعم دیگران رفته. دلداریش دادم، خودم هم میدانستم پرت و پلا میگویم.
همه چیز بدتر شد. همسر و دخترک آمدند. توی فرودگاه کسی باور نکرد که او خودش است. گله بود و دلگیری. قرار شد در اولین فرصت داروهایش را مرتب بخورد و کوهنوردی کند و دنبال کار بگردد.
خورد و گشت، بیفایده بود. کوه اما نرفت. گفت کوه خالیست. هی تاکید میکرد کوه خالیست.
همسری که دخترخالهاش هم بود و از روز اول به زور فامیل زنش شده بود، اول اتاق خواب را جدا کرد، بعد خورد و خوراک را، سر یک سال هم تقاضای طلاق کرد. طبق قانون بچهها باید پیش مادر میماندند. پسرک که حالا نوجوان بلندبالایی بود و فارسی را با لهجهی وینی حرف میزد تنهایش نگذاشت. هر هفته سهمیهی قدم زدن و شطرنج و روزنامه و کتابخوانی با پدر داشت.
دخترک میگفت که دوستش دارد اما از دستهای لرزان و لکنت زبان و سیگاری که هرگز خاموش نمیشود وحشت داشت.
احوالش را میپرسیدم. قرار بود از هم بیخبر نمانیم. قبل از این که بروم افغانستان، زنگ زدم برای خداحافظی. گفت میخواهد برود کوه، شاید شفا بگیرد. تشویقش کردم. صدای خندهاش از پشت تلفن هم مثل زهرمار تلخ بود.
یک روز که در مقر سازمان ملل در کندوز، تند و تند ایمیلهایم را میخواندم، خبر مرگش را گرفتم. همهی قرصهایش را یک جا خورده و خواب به خواب رفته بود.
به پسرش نوشته بود که کوه خالیست مثل دل و دنیای من.
همین.
برچسبها: ر مثل رنج, ق مثل قصه, پ مثل پناهنده


8 نظر:
در 8:23 PM,
لیلا گفت...
فتانه جان، می تونم ایمیلتون رو داشته باشم؟ اگر ایرادی نداشته باشد ممنون می شوم.
در 9:14 PM,
*قاصدک گفت...
لیلا جان
این ایمیل من است:
ghasedak17@gmail.com
در 7:30 AM,
آقا مجيد ظروفچی جوبچی گفت...
کوه اما نرفت. گفت کوه خالیست. هی تاکید میکرد کوه خالیست
در 3:29 PM,
حسین جعفریان گفت...
درد داشت
خیلی درد داشت.......
در 7:37 PM,
چندگانه گفت...
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
در 7:45 AM,
بهي گفت...
چقدر تلخ..
در 9:20 PM,
ناشناس گفت...
dard dasht.dard dare
shirin
در 10:00 PM,
میترا گفت...
اشک امان نمی دهد
بی مروت نمی گویی این ها که می خوانند شاید که دیگر حتا نای گریستن شان نباشد!
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی