شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹



مشترک گرامی
چهارم



تو که در دست‏رس نیستی
کاش
این خط‏ها
مرا می‏رساندند
به آن دست‏ها
که دست‏رسی
به هیچ خطی ندارند.
همان دست‏ها
که همراه این خط‏ها
نه
اما با خط‏های‏شان
همراه بودند
به روزگاری دور.
تو که در دست‏رس نیستی
کاش این خط
مرا می‏رساند
به خطی
که نوشته بود کسی
به روزگاری دور.

برچسبها:

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹



برچسبها:

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹



اندر باب ساعت زمستانی و اختلاف ساعت

صنعت که می‏کنند هم دودش به چشم عوام‏الناس می‏رود. سر سیاه زمستان جگرمان را خون کرده‏اند با این بگیر و بکش وقت و ساعت‏شان. محزون بودیم, دل‏مان را هم ریش کردند. حضرت باری‏تعالی که تعزیه‏گردان روزگار ما شده, حالااین‏ها هم هی انگشت به ماتحت دنیایش می‏چرخانند تا بزند کن‏فیکون‏مان کند و خلاص. الغرض, مقرری ما از علم فرنگستان همین است که شب سیاه هجران‏مان درازتر می‏شود و لاغیر.

برچسبها:

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹



مشترک گرامی
سوم

تنها اشتراک
میان
من و آن زن
همین است
که تو
مشترک گرامی
با ما
حرف نمی‏زنی.
حرف نمی‏زنی
و در دست‏رس نیستی
و من و آن زن
به هم گوش می‏دهیم.
بارها. ساعت‏ها. روزها.
من به صدای سرد او
او به سکوت درد من.

برچسبها:

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹



...

دست‏هایت را
از روی گونه‏هایم برندار
تا همه چیز سر جای‏اش بماند.
دست‏هایت را
اگر برداری
هم اشک‏ها پایین می‏لغزند
هم گوشه‏ی لب‏ها پایین می‏افتد
آن وقت
نه از لبخند چیزی می‏ماند
نه از برق چشم‏ها.

برچسبها:

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹



تمنا

دنیا را اصلآ
وطن هم نه
این شهر و ولایت
هم
بماند
همین طور دل‏مرده و ساکت
بیا
بیا فقط
بیا فقط کاری بکنیم
شاخه‏های جوان
به دار مرگ
برگ‏های جوان
به خاک مرگ
کشیده
افتاده
نشوند.
قول می‏دهم
همان وقت
جهان جای بهتری
شود.

برچسبها:

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹



...

دور نرو
بیا کنار دلم
من غیر از این‏ها که می‏نویسم
نوازش هم بلدم.

برچسبها:

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹



...

صلح
باید جایی باشد
همین نزدیکی‏‏ها,
در نگاه تو
که چشمانی داری
به رنگ زیتون نارس.

برچسبها:

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹



مشترک گرامی
دوم


در دست‏رس نیست
دست‏هایت
و دست من نمی‏رسد
به رسیدن
به دست‏هایت.
در دست‏رس نیستی
و دست‏هایم
نمی‏رسد
به آن سوی سیم
که برسد
دستم به دست‏هایت.
در دست‏رس نیست
هیچ دستی
این روزها
و من
نمی‏رسم
به هیچ دوردستی.

برچسبها:

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹



مشترک گرامی
اول

گوشی را برمی‏داری و بی‏هوا
می‏گویی
الو
و نمی‏دانی
الو می‏گیرد
جانم
نفسم
عمرم
با جرقه‏ی صدایت

برچسبها:

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹



مه‏تاب

نقل کرده بودند خانم والده‏تان فرمایش کرده‏اند این چه گل‏عذاری‏ست که رنگ به رخسار ندارد؟ خانم‏جان‏شان پیش پای شما ناغافل دو تا نشگون از لپ خانوم کوچیک گرفتند, کم مانده بود پس بیافتد طفلک. بعدش صدای شما توی سرسرا پیچید که فرمودید قندک کال‏مان رسیده انگار, تبارک‏الله.

برچسبها:

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹



مرگ






ده سال شد و من هنوز باور نمی‏کنم.
سخت تلخ است بی‏پدری.
سخت.

برچسبها:

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹



الف مثل اعدام

اعدام بد است. این را پانزده سال آزگار است مشق می‏کنم. دوست و دشمن بوده است که سر این مشق از خود رانده‏ام. بماند. اما اعدام بد است. اعدام بد است و هیچ کس جای دیگری نیست. نه شما جای خانواده‏ی مقتول و نه ما جای خانواده‏ی قاتل. هیچ کس جای کس دیگری نیست. اما اعدام بد است و هر کس به جای خویش است. برای همین, هرکس در جای خویش می‏تواند به شکلی جلوی خشونت, نهادینه شدن و رواج و تبلیغ خشونت را بگیرد. هر کس. من و شما هم, که جای هیچ کس دیگری نیستیم باید نترسیم و نترسانیم. با دل‏سوزی به حال رفته‏گان و مانده‏گان از یک سو و خشم و نفرین بر آن سوی دیگر, کاری از پیش نمی‏رود. می‏مانیم همین جا که هستیم. درست است که جای هیچ کس نیستیم, اما این جا, که اعدام هر روزه و روزمره شده است, جای خوبی نیست. باید کاری کرد.
اعدام قتل قانونی‏ست.
اعدام بد است.
هر که هستید, هر جا که هستید, بر هر که و هر چه به کودکان جهان مشق مرگ می‏ آموزد خط بکشید.

برچسبها:

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹



قیامت قامت


خانوم‏جان‏شان فرمایش کرده بودند پیش از نمازظهر سر بزنند به مطبخ, در دیگ چلو را بردارند, بخار برنج بخورد به صورت قرص ماه‏شان. فرموده بودند هم دیرتر خط میان دو ابروی‏شان می‏افتد هم شما دوبه‏شک می‏مانید از این همه حٌجب که به قد قامت الصلاة هم که می‏ایستد, رنگ به رنگ می‏شود.

برچسبها:



زن مهاجر و من


من یک سال و نیم است که دوباره ازدواج کرده‏ام. یک خانواده‏ی چهارنفره شده‏ایم. من در اقلیت‏ام. زن و اصفهانی. روزگارمان خوشی و ناخوشی دارد. مثل همه به گمانم. وین هم می آیم. هر سه چهارماه یک بار. راستش را بخواهید دلم هم تنگ می‏شود. گاهی خیلی زیاد. برای رفقایم, برای مه بامدادی و برای قهوه و نان جو. بعضی چیزها نیست و نبودشان خیلی توی ذوق می‏زند. نظم و آرامش, یا احترام به حقوق فردی و اجتماعي. اگر بخواهم از آلوده‏گی محیط زیست و نقض حقوق بشر و مخلفات بگویم, ‏می‏شود مثنوی هفتاد من وبلاگ. بماند.
این مهاجرت دوباره, تکلیف مرا با خیلی چیزها و خیلی آدم‏ها روشن کرد. خوب بود. شاید اصلآ به جا بود. دنیایم صریح‏تر و صادق‏تر شد. انگار فرصتی پیدا کردم تا خودم, تجربه‏ی مهاجرت ناخواسته و مفاهیمی مثل غربت, فراق‏زده‏‏گی و میهن را برای خودم بازنگری کنم.
حالا همه‏ی این‏ها را گفتم که برسم به این جا. به آدمی که جلوی آینه ایستاده است. شب‏های دیر و صبح‏های زود. آدمی که من‏ام. با کوله‏بار بیست ساله‏ی مهاجرت. کوله‏باری که انگار هرگز زمین نگذاشته‏ام. ساده بگویم, من دغدغه‏هایم را با خودم می‏برم و می‏آورم. شادی‏ها و اندوه‏هایم را هم. به گمانم آموخته‏ام که بی‏تفاوت نباشم , نمانم. بلدم کار بکنم. باید کار بکنم. دیگر آن قدر جوان نیستم که به نجات جهان بیاندیشم اما هنوز عاشق تقسیم لبخندم و حذف درد. هنوز از گربه‏ها بیزارم و از خاک گربه‏ نشان دل‏گیر اما آموخته‏ام که جهان بزرگ است. عظیم است و من باید آن را تاب بیاورم. تاب بیاورم اما برای دیگر‏گونه‏گی‏اش, زیباتر, دوستانه‏تر و عادلانه‏تر شدن‏اش بکوشم. برای همین است که دیگر محفل و طایفه را برنمی‏تابم. یارکشی را نمی‏پسندم. خریدار حرف مفت و کتاب مفت و فیلم مفت و کافه‏نشینی مفت و روشن‏فکری مفت نیستم. هر چه آموخته‏ ام را صاف و روشن بیان می‏کنم. دوست داشتنی‏ترست. می‏خواهد فارسی باشد با لهجه‏ی اصفهانی یا آلمانی با لهجه‏ی اتریشی. از این درآمیختگی‏های دوزاری‏ من‏‏درآوردی پرهیز می‏کنم. همه‏ی این تب قیف و قیاف و فان و فن و لاس گروهی و لیس مصلحتی. بس که باسمه‏ای می‏نمایند در روزگاری که مردم ‏کف خیابان, وسط خون و گلوله, شعر فی‏البداهه را فریاد می‏ زنند. فضیلت نیست, همان کوله‏بار حکم می‏‏کند. دست‏بند سبز هم یادآوری. اصلن گذاشته‏ام تا نسیم و باد و توفان بر من بوزد. تا فراموش نکنم دنیا را دارد باد و آب و آتش می‏برد. مبادا که مرا فراموشی. برای همین حالا, زن میان‏سالی که منم هی نمی‏خوابد و هی راه می‏رود که مبادا آخر دنیا را نبیند .

برچسبها: