هیچ کودکی عکسهای خندان و رنگی ما را به همکلاسیهایش نشان نخواهد داد. هیچ شاعری نامهای کوتاه و سادهی ما را به ذهن شعرهایش نخواهد سپرد. حالا روی همهی جادههای بهاری برف میبارد تا در صدای نشستناش من بی تو راه بروم. از سفر سکون تو ماند سرریز از نگاه من از عشق من ماندم خیس از باد و ماه و برف و بوی تو.
نوشتهی اولی را پارسال پاییز نوشتم، دومی را همین نیمساعت پیش. هر دو را میگذارم این جا، به سیاق گوشواره.. تا شاید آویزهی گوش بشودو دیگر تکرار... نه!
سبز
چشمهایم باز نمیشوند. آفتاب باید بیخ دیوار باشد اما من مست خوابم. خوابم کجا بود؟ هر چه هست شیداییست به شب بی سحر. سرمای صبح بهار هم این روزها بیپیر شده است، جان نداشتهام را میلرزاند. به ناله و خوف قامت صاف میکنم. سر کورهی آتش، تن زمهریر و گلو بیابان تفدیده. دست میبرم سر تاقچه، سوزنی ترمه ملیلهدوزی را پس میزنم و همان طور کورمالکورمال قلمتراش نقره را پیدا میکنم. خودم گذاشته بودم این جا که سروقت دم دست باشد. حالا باید برسم تا وسط حیاط، کنار حوض کاشی. میان پاشویهو حصار باغچه یک کف دست جا بیشتر نیست اما شده است مستورهی بهار. باغ هنوز رد شلاق زمستان دارد، پوست کبود. این جا و آن جا مگر جوانهای باشد به بازیگوشی پیش از موعد. حالا مینشینم روی لبهی سنگی حوض. مورمور میشود، تن نه، خود جان. یک ساقه را به دو انگشت میگیرم. به یک ضرب تیغهی قلم تراش ساقه از تن گیاه سوا میکند. یک برگ به آب حوض میسپارم. برکت آب روان.بعد دستها را فرو میکنم در حوض ، یک پشنگ آب میپاشم روی صورت رنگپریده. برکت تن. به دل انگشتان برگ دوم را میفشارم.نرم می کشم تا گودی کف دستها و سرم را فرو میکنم لابلای انگشتان. بوی برگها را فرومیکشم تا ته سینهام. برکت زندهگی. حالا شما هم که نباشی ساقه نعنا و موج و شکن آب و رگهای سبز کف دست، بهار و یاد دوست را باهم میآورند.
کبود
قلمتراش از هول قیامت سر تاقچه مانده است. آب حوض ماند و مانده شد، برگ بهاری لجن. ساقهی ترد را آفتاب بیرحم زد و سوزاند، ماندهی برگها را خشک کردهاند برای دوغ و کلهجوش. روزگار بیپیر آن برگ نعنای یادگارتان را هم برد. دریغ. از حکایت سرسبزی شما سر پردرد برایمان ماند بی انجام، رنگ به پریدهگی رخسار. رگ سبز اما میزند هنوز، گیرم به رنج و به وعدهی محال.
گفتیم دل باختهایم، ورقها را از روی میز جمع کردید. گفتیم مزهی عاشق نفس است، پیشدستی را پس زدید. گفتیم پیک آخر باشد، بساط را به هم ریختید. حالا، بین خودمان بماند جاندلم... کافهی تعطیل سوت و کور هم آتش زدن دارد؟
سنگ اول حماقت سنگ دوم شقاوت سنگهای دیگر میبارند. سنگ اول را بغض سربرج نه، سنگ دوم را درد بیپناهی نه، سنگهای دیگر را هم نه، نه سنگها را آن که چشمهایش را بسته است میپراند.
خون خشکیده بر کلوخ زیر نور چراغ گردان نه، مثل دانهی انار لهیده نه، پیش چشم آن که چشمهایش را بسته نگه میدارد، رنگ میبازد.
سنگ سوم را نه، سنگهای تا آخر را نه، همه سنگهای آینده را دستهای در ساحل عافیت سوا میکنند با چشم بسته.
سنگ آخر نه، سنگ اول نه، همه سنگها از وقاحت لبریزند وقتی کسي، جایي، شانه بالا میاندازد تا باران سنگ ببارد.
سنگ نه سنگها نه دیوار و رگبار و طناب و دار و سنگسار در ملاء عام قانون میشود وقتی با چشم بسته در ساحل عافیت راه میرود کسی. با شانههای بیبار بر زمینی بی باران بی زن بی عشق.