-->

*قاصدک

    mardi, juillet 31, 2007
مانده









هیچ کودکی
عکس‌های خندان و رنگی ما را
به هم‌کلاسی‌هایش نشان نخواهد داد.
هیچ شاعری
نام‌های کوتاه و ساده‌ی ما را
به ذهن شعرهایش نخواهد سپرد.
حالا
روی همه‌ی جاده‌های بهاری
برف می‌بارد
تا در صدای نشستن‌اش
من بی تو راه بروم.
از سفر
سکون تو ماند
سرریز از نگاه من
از عشق
من ماندم
خیس از باد
و ماه
و برف
و بوی تو.

Libellés :




|
    mardi, juillet 17, 2007
پیش‌نوشت:

نوشته‌ی اولی را پارسال پاییز نوشتم، دومی را همین نیم‌ساعت پیش.
هر دو را می‌گذارم این جا، به سیاق گوش‌واره..
تا شاید آویزه‌ی گوش بشودو دیگر تکرار... نه!


سبز






چشم‌هایم باز نمی‌شوند. آفتاب باید بیخ دیوار باشد اما من مست خوابم. خوابم کجا بود؟ هر چه هست شیدایی‌ست به شب بی سحر. سرمای صبح بهار هم این روزها بی‌پیر شده است، جان نداشته‌ام را می‌لرزاند. به ناله و خوف قامت صاف می‌کنم. سر کوره‌ی آتش، تن زمهریر و گلو بیابان تفدیده. دست می‌برم سر تاقچه، سوزنی ترمه ملیله‌دوزی را پس می‌زنم و همان طور کورمال‌کورمال قلم‌تراش نقره را پیدا می‌کنم. خودم گذاشته بودم این جا که سروقت دم دست باشد.
حالا باید برسم تا وسط حیاط، کنار حوض کاشی. میان پاشویه‌و حصار باغچه یک کف دست جا بیشتر نیست اما شده است مستوره‌ی بهار. باغ هنوز رد شلاق زمستان دارد، پوست کبود. این جا و آن جا مگر جوانه‌ای باشد به بازیگوشی پیش از موعد.
حالا می‌نشینم روی لبه‌ی سنگی حوض. مورمور می‌شود، تن نه، خود جان. یک ساقه را به دو انگشت می‌گیرم. به یک ضرب تیغه‌ی قلم تراش ساقه از تن گیاه سوا می‌کند. یک برگ به آب حوض می‌سپارم. برکت آب روان.بعد دست‌ها را فرو می‌کنم در حوض ، یک پشنگ آب می‌پاشم روی صورت رنگ‌پریده. برکت تن. به دل انگشتان برگ دوم را می‌فشارم.نرم می کشم تا گودی کف دست‌ها و سرم را فرو می‌کنم لابلای انگشتان. بوی برگ‌ها را فرومی‌کشم تا ته سینه‌ام. برکت زنده‌گی.
حالا شما هم که نباشی ساقه نعنا و موج و شکن آب و رگ‌های سبز کف دست، بهار و یاد دوست را باهم می‌آورند.



کبود





قلم‌تراش از هول قیامت سر تاقچه مانده است. آب حوض ماند و مانده شد، برگ بهاری لجن. ساقه‌ی ترد را آفتاب بی‌رحم زد و سوزاند، مانده‌ی برگ‌ها را خشک کرده‌اند برای دوغ و کله‌جوش.
روزگار بی‌پیر آن برگ نعنای یادگارتان را هم برد.
دریغ.
از حکایت سرسبزی شما سر پردرد برایمان ماند بی انجام، رنگ به پریده‌گی رخسار.
رگ سبز اما می‌زند هنوز، گیرم به رنج و به وعده‌ی محال.


Libellés :




|
    dimanche, juillet 15, 2007
مرام








گفتیم دل باخته‌ایم، ورق‌ها را از روی میز جمع کردید.
گفتیم مزه‌ی عاشق نفس است، پیش‌دستی را پس زدید.
گفتیم پیک آخر باشد، بساط را به هم ریختید.
حالا، بین خودمان بماند جان‌دلم...
کافه‌ی تعطیل سوت و کور هم آتش زدن دارد؟

Libellés :




|
    jeudi, juillet 12, 2007
پیشکش آسیه امینی

به پاس هر قدمی که در این سنگلاخ برمی​دارد .












سفر سنگ

سنگ اول حماقت
سنگ دوم شقاوت
سنگ​های دیگر می​بارند.
سنگ اول را بغض سربرج نه،
سنگ دوم را درد بی​پناهی نه،
سنگ​های دیگر را هم نه،
نه
سنگ​ها را آن که چشم​هایش را بسته است
می​پراند.

خون خشکیده بر کلوخ
زیر نور چراغ گردان نه،
مثل دانه​ی انار لهیده نه،
پیش چشم آن که چشم​هایش را بسته نگه​ می​دارد،
رنگ می​بازد.

سنگ سوم را نه،
سنگ​های تا آخر را نه،
همه سنگ​های آینده را
دست​های در ساحل عافیت سوا می​کنند
با چشم بسته.

سنگ آخر نه،
سنگ اول نه،
همه سنگ​ها از وقاحت لبریزند
وقتی
کسي، جایي، شانه بالا می​اندازد
تا باران سنگ ببارد.

سنگ نه
سنگ​ها نه
دیوار و رگبار و طناب و دار و سنگسار
در ملاء عام قانون می​شود
وقتی با چشم بسته در ساحل عافیت
راه می​رود کسی.
با شانه​های بی​بار
بر زمینی
بی باران
بی زن
بی عشق.

Libellés :




|
    mercredi, juillet 11, 2007
نبودی







نمی‌خواهم تو باشی
در این سکوت سیاه سرد
که گنجشک‌هایش از سپیده
هیچ نمی‌دانند.

نمی‌خواهم تو باشی
در این خواب سنگین یک‌نفس
که هرم هیچ نفسی
کابوس‌هایش را پایان نمی‌دهد

می‌خواستم تو باشی
و آغوش‌ات که در آن به خواب روم
در شبی سپید
که رویاهایش را گنجشک‌ها با خود
به آسمان برده بودند.

Libellés :




|
    mardi, juillet 10, 2007
برای آن که یادم نرود:


این را از یک‌شنبه شب تا هم الان هزار بار با خودم تکرار کرده‌ام:




ما همه‌ی این راه دراز را آمده‌ایم تا از کنار هم عبور کنیم.
همین.

Libellés :




|
    mercredi, juillet 04, 2007
اینه








جهان غریبی‌ست،
با مردمانی عجیب.
کلاه گشاد دوستی‌شان
قواره‌ی سرت اگر نباشد،
برای برداشتنش
باید کلاه و سر را با هم برداری.

Libellés :




|
    dimanche, juillet 01, 2007
عاشقانه









دورت نمی‌گردم.
با آن که تو
چون‌آن خانه‌ی دور
سنگی و سیاهی.

دورت نمی‌گردم.

به گرد خانه
مومنان می‌چرخند و
من به کفر ایمان آورده‌ام
در جهانی
که تو خدایی می‌کنی.



عکس از بهروز مهری

Libellés :




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?