mercredi 30 mai 2007



تماس تمام







دستی که گوشی را برمی‌داشت
حالا به خواب رفته است.
دستی که شماره می‌گرفت
حالا می‌لرزد.
در میان همه‌ی این بوق‌های ممتد
تنها لحظات نیستند
که می‌گذرند
آدم‌ها به دار سیم‌ها آویخته می‌شوند.
دستی که گوشی را برمی‌داشت،
دستی که شماره می‌گرفت
و صدای پیام‌گیری که همه‌ی زبان‌های
مٌرده و زنده را
از بر می‌داند.
وقتی که گوشی را می‌گذاری،
نه!
وقتی گوشی را برنمی‌داری
همه چیز تمام می‌شود.

Libellés :

mardi 22 mai 2007



ت مثل تازه








همین دی‌شب بود. برمی‌گشتم خانه، توی تراموا نشسته بودم. داشتم به عشق ورزیدن فکر می‌کردم. به نیروی شگرف و بی‌بدیل و یگانه‌ی دوست‌داشتن. بعد پیش خودم گفتم اسم آدم‌هایی را که در همین لحظه می‌خواهم و می‌توانم که به آن‌ها عشق بورزم یا دست‌کم دوست‌شان بدارم، برای خودم مرور کنم. غیر از چند تا اسم چیزی یادم نیامد.
تعدادشان کم بود. خیلی کم.
ترسیدم. یک وحشت ناشناخته. خیلی ترسیدم.
چند دقیقه‌ای گذشت تا فهمیدم چه قدر خالی شده‌ام.
خالی از تعلق خاطر، خالی از نیروی عشق ورزیدن که روزی شگرف می‌نمود.
حالا این‌ها را این جا می‌نویسم که چیزی جایی ثبت شده باشد.
چیزی که نامش را نمی‌دانم، اما آمیزه‌ای‌ست از هراس و آگاهی‌ و لبخند و میان‌سالی.
همین.

Libellés :