dimanche 29 avril 2007



برای‌ خودم که خوابیدم و کابوس دیدم و باور کردم.


در سايه هايِ روشن
کامران بزرگ‌نیا






نرم
به نرميِ آهي
سبك
به مثلِ پري

گاهي خيالي
بر شانه ات مي نشيند و بر مي خيزد
بر مي گردي
نگاه مي كني
در سايه هايِ اتاق
چيزي نيست
جز سايه هايِ اتاق

vendredi 27 avril 2007



آب و آتش






تمام هستی خيس است از گذر لحظاتی كه رودخانه‌ی زندگی را می‌سازند و می‌گذرند. تن به خروش آب می‌سپاری و آب تو را می‌برد و پيراهن خشك تنت را می‌آزارد و آب تا گردنت بالا می‌آيد، اما تو در وسوسه‌ی باران مي سوزی.
تمام روز خيس است از دانه‌های بارانی كه بر شاخه‌های ياس زرد همسايه باريده‌اند .گوش به ترنم آب می‌سپاری و آب تو را می‌برد و لبان خشكت ترك بر می‌دارد و شيشه‌ها را رد باران راه‌راه می‌كند و دل تو در وسوسه‌ی گريه مي سوزد.
تمام شب خيس است از دانه‌های اشكی كه بر چهره‌ات فرو می‌ريزد. جان به سكوت آب می‌سپاری و آب تو را می‌برد و دل خشكيده‌ات چاك‌چاك می‌شود و هر چه زمين و آسمان در پيرامون توست پاره‌پاره می‌شود و تو در سودای يك وسوسه می‌سوزی.
پس هستی و روز و شب خيس است از رودی كه نمی‌خروشد و بارانی كه نمی‌بارد و اشكی كه نمی‌ريزد چرا كه دلی نيست تا در وسوسه‌ای بسوزد و گٌر بگيرد. پس تو نيز ديگر حلاوت حضور هيچ شيرين‌ای در روياهای سنگينه‌ی هيچ فرهادی نيستی و تنها می‌مانی با سنگ‌ريزه‌هايی كه بايد قورت بدهی مثل بغض تا نفس بالا بيايد. سنگ‌ريزه‌هايی زهراندود و تلخ كه بايد زير دندان خردشان كنی و فروشان بدهی و سنگ‌ريزه‌ها ببرند و بسوزند و پاره كنند و خون بريزنند و تو بنشينی و هيچ نگويی...
هيچ.
هيچ.
سرت را بالا كن.با توام...ببين !
وسوسه‌ی دلی كه باران اشكش را نثار رودخانه‌ی هستی كرده است دنيا را مي‌سوزاند.
ببین.

mercredi 25 avril 2007



برای خودم که خسته‌ام و بی‌خواب و...
بی‌باور.






خواب

کامران بزرگ‌نیا



گمان مي کرد
شادي بالهايِ کوچکِ پرنده ايست
ساخته يِ دستانِ کودکي
گفت:
اما هرگز نبوده است
مگر در خيالِ من

اين لبخند هم
اين ارتعاش صدا
در دالان حنجره هم
چيزي را منتقل نمي کند
مثلِ خانه اي سپيد
بر تپه اي سراسر سبز
با برکه ي کوچک و لمس ناشدنيِ چشمانِ تو
و قنديلِ يخزده يِ ماه
همين

ديگر گماني نکرد
ديگر چيزي نگفت
ديگر دور شد دور
بر بامِ ويرانِ صدايي که مي وزيد

lundi 23 avril 2007



رفتیم مونترال گشت و گذاری کنیم. قاتق نان شد قاتل جان. دزد زد و زنده‌گی‌‌مان را برد. به همین ساده‌گی. رفتیم در یک دکان و برگشتیم، هرچه داشتیم و نداشتیم رفته بود. از بلیت و گذرنامه بگیر تا لباس و کفش و مسواک.
گنجینه‌ی نقره‌های قدیمی من را یادتان هست؟ آویزها و سینه‌ریزها و انگشترها و النگوها؟
همه را برد.
اول فکر کردیم فقط مال‌مان سوخته است، حالا من برگشته‌ام وین می‌بینم نه...
خیلی بیشتر از این‌ها بوده است.
خیلی.
دلم سوخته است.
می‌سوزد.





تابستان بود. گرمای عصر شهریور اصفهان. با پدر به چند نقره‌فروشی بزرگ چهارباغ سر زدیم. دست آخر آن زنجیری که می‌خواستیم گیر آوردیم. بلند و ساده و دوست‌داشتنی. دوتایی کلی ذوق کردیم. قفل زنجیر را پدر با دست‌های خودش بست.
دزد رد سرانگشتان مهربان پدر را از پشت گردنم برد.


اوایل پاییز بود. رفته بودیم پاریس. گردش کنار سن. عکس‌هایش هنوز به دیوارست. شال‌گردن آبی عجیبی خریده بودم. پدر می‌گفت این شال‌گردن نیست، حلقه‌ی جادوست. نه سر دارد نه ته.
من به خنده گفتم مرا گرم می‌کند و رنگ چشم‌های شماست. پدر هم خندید.
دزد گرمای خنده و آبی حلقه‌ی جادوی مرا برد.


پاییز سردی بود. اصلآ پاییز کدام است، خود خود زمستان. رفتیم کمی خرید کنیم. مثل همیشه، من و پدر مبهوت ویترین مغازه‌های کلاه فروشی شدیم. به هم اشاره‌ای کردیم و نیم ساعت بعد پنج تا کلاه خریده بودیم. دو تا برای پدر، دو تا سوغات برای ایران و آخری برای من. مخمل سبز تیره، از این کلاه لنینی‌های دوست داشتنی. جلوی آینه که ایستادم کلاه را امتحان کنم، صورت پدر در آینه می‌خندید.
دزد آخرین لبخند آخرین خرید دونفره را با خود برد.


دلم سوخته است. می‌سوزد.
همین.

mardi 10 avril 2007



یادداشتی از تورنتو








یکم



روایت می​کردند که غلام​حسین ساعدی در سال​های آخر عمر در پاریس، هی با صدای بلند اسم خیابان​ها و کوچه​های تهران را تکرار می​کرد، تا مبادا از یادشان ببرد. حالا شده است حکایت من. یک چیزی در هوای این شهر موج می​زند، هر بار هم همان است. یک چیزی این جا هست که من را یاد هر چه داشته​ام می​اندازد. دلم می​خواهد فارسی را با لهجه​ی غلیظ اصفهانی حرف بزنم، دلم می​خواهد چهارزانو بنشینم روی زمین و چای کم​رنگ با نبات بخورم.
یک چیزی این جا هست. یک چیزی در هوای این شهر موج می​زند که من دوست ندارم. شاید برای این که آن جا که من هفده سال است زنده​گی می​کنم، دست کم اطرافیان من، هم را میت نمی​کنند تا کافی بخورند، هوس می​کنند هم​دیگر را ببینند. شاید چون چیزی را میس نمی​کنند، دل​شان اما تنگ می​شود.
بحث سر واژه​ها نیست، سر جدتان مرا توجیه نکنید. درد من جای دیگری​ست.
من جان کنده​ام تا شکل خودم شده​ام. بلد نیستم ادای دیگران را در بیاورم.
همین.



دوم

شب نمی​خوابد. بدتر از من جغد است. حالا جغد جوان​تر که هنوز مثل من قرصی نشده است تا به ضرب آن شش ساعت را بخوابد. صبح که می​شود مثل گربه​ی گیج دور خودش می​چرخد و هی عالم و آدم را نفرین می​کند که دیر شده است و نمی​تواند با من صبحانه بخورد و دست آخر هم بی​خداحافظی می​گذارد می​رود. کتی را می​گویم.
کتی خوب است. ساده و صمیمی مثل ابر، دوست​داشتنی مثل لبخند و مثبت​اندیش به حد مرگ، دست​کم برای آدم تلخ و تندی مثل من. اما بودن با کتی خوب است. از همان عصر تابستانی تهران دم سینما عصر جدید تا همین امروز که ظهر ابری تورنتوی دوست​ناداشتنی​ست.
کتی خوب است و حالا که نگاهش می​کنم دلم می​خواد زودتر پوست بیاندازد. آخر مهاجرت در سال​های اول از آدم پوست می​کند. این روزها گاهی دلم برای آن زن جوانی که تهران بود و ایستاده بود و نگاه صریحش به زندگانی​ ستایش​برانگیز بود تنگ می​شود. اما فوری یادم می​آید که حالا زن جوان مهاجرت کرده است. چیزی نمانده. دفعه​ی دیگر که ببینمش موهایش کمی خاکستری شده است اما نگاهش دیگر سرگشته نخواهد بود.
کتی خوب و صمیمی و دوست​​داشتنی و مثبت​اندیش من کمی وقت لازم دارد.
همین.


سوم

نمی​دانم چرا آدم​ها مرا دوست​ دارند. من تلخ و کم​طاقتم. به پاکیزگی و وقت​شناسی و ترتیب هم وسواس دارم. از کلمات خارجی وسط جمله​های فارسی بیزارم. به خودم و جهان سخت​گیرم.
اما هنوز و همیشه آدم​هایی هستند که مرا دوست دارند. درست نمی​دانم چرا. اما دوستم دارند.
دوست داشتن خوب است. دوست​داشته​شدن اما تاب آوردن جهان را ساده​تر می​کند.
همین.

jeudi 5 avril 2007



خوب‌ترین چیز کوچه می‌فهمید چیست؟

کودکان کار و فرهادجان دریا




خبرهای‌ خوب و بد زیادند. بدها مثل همیشه بیشتر. اما امشب دلم خواست این فیلم کوتاه را ببینید. می‌دانم یک جشن دردی را دوا نمی‌کند. اما نمی‌دانید دنیا چه قدر زیباتر می‌شود وقتی این دخترها و پسرها برای ساعتی بنشینند، بیاسایند و بخندند.
فرهاد جان دریا خودش هم مثل صدایش دوست‌داشتنی و کم‌نظیر است.
نام خدا فرهاد جان...نام خدا...شاد باد! خانه‌ آباد!

پی‌نوشت:

من فردا صبح می‌روم سفر. تورنتو و مونترال و اتاوا و مخلفات.
از فکر دیدن همه‌ی آن‌هایی که عاشقانه دوستشان دارم دلم ضعف می‌رود.
خلاصه ما که رفتیم صاب‌خونه، جون تو و جون خونه.

پس‌نوشت:

هر کس لهجه‌ی فرهاد دریا را سخت می‌فهمد خبر کند. غیر از آن هم بقیه قسمت‌های برنامه‌ی کوچه را می‌توانید در یوتیوب ببینید.

dimanche 1 avril 2007



پیش‌نوشت:

این‌جوریاس که کیشمیش که زیات رو اعصاب ما و کتی و صنم و نازلی و سیما می‌ریزن، ما یه دفه مگسی می‌شیم، کیلیت می‌کنیم خفن. خلاصه الانشم همون تیریپه. رفقا مولاییش، هرکی آجر نیس و با این بساط حال نمی‌کنه مرخص.
باقی جماعت رو هم که ما براشون سینه‌خیز می‌ریم تا پل‌دختر، حبسشونم می‌کشیم فطیر!





گونه‌شناسی ارزشی

جانوری به نام جیم

بعضی‌ها آن هم از نوع وطنی‌-روشن‌فکرشان بر چند دسته‌اند:

ج‌اکش اولترا
ج‌اکش سوپردولوکس
ج‌اکش سوپر
ج‌اکش فابریک
ج‌اکش تمام‌وقت
ج‌اکش پاره‌وقت
ج‌اکش‌مخفی
ج‌اکش مصلحتی
ج‌اکش صفت
ج‌اکش‌آموز

در ضمن به قول رفیق دکتر:
من با شما نبودم،‌اما اگر فکر کردید که ممکن است با شما باشم، خوب...
قطعآ منظور نظرم خود خود شما بوده‌اید.


پانوشت:

بروبکس اگه تیریپای دیگه رو واردن که ما نیسیم، خبر کنن، اضاف کنیم. همه رقمه ثواب داره.