یادداشتی از تورنتویکم
روایت میکردند که غلامحسین ساعدی در سالهای آخر عمر در پاریس، هی با صدای بلند اسم خیابانها و کوچههای تهران را تکرار میکرد، تا مبادا از یادشان ببرد. حالا شده است حکایت من. یک چیزی در هوای این شهر موج میزند، هر بار هم همان است. یک چیزی این جا هست که من را یاد هر چه داشتهام میاندازد. دلم میخواهد فارسی را با لهجهی غلیظ اصفهانی حرف بزنم، دلم میخواهد چهارزانو بنشینم روی زمین و چای کمرنگ با نبات بخورم.
یک چیزی این جا هست. یک چیزی در هوای این شهر موج میزند که من دوست ندارم. شاید برای این که آن جا که من هفده سال است زندهگی میکنم، دست کم اطرافیان من، هم را میت نمیکنند تا کافی بخورند، هوس میکنند همدیگر را ببینند. شاید چون چیزی را میس نمیکنند، دلشان اما تنگ میشود.
بحث سر واژهها نیست، سر جدتان مرا توجیه نکنید. درد من جای دیگریست.
من جان کندهام تا شکل خودم شدهام. بلد نیستم ادای دیگران را در بیاورم.
همین.
دومشب نمیخوابد. بدتر از من جغد است. حالا جغد جوانتر که هنوز مثل من قرصی نشده است تا به ضرب آن شش ساعت را بخوابد. صبح که میشود مثل گربهی گیج دور خودش میچرخد و هی عالم و آدم را نفرین میکند که دیر شده است و نمیتواند با من صبحانه بخورد و دست آخر هم بیخداحافظی میگذارد میرود. کتی را میگویم.
کتی خوب است. ساده و صمیمی مثل ابر، دوستداشتنی مثل لبخند و مثبتاندیش به حد مرگ، دستکم برای آدم تلخ و تندی مثل من. اما بودن با کتی خوب است. از همان عصر تابستانی تهران دم سینما عصر جدید تا همین امروز که ظهر ابری تورنتوی دوستناداشتنیست.
کتی خوب است و حالا که نگاهش میکنم دلم میخواد زودتر پوست بیاندازد. آخر مهاجرت در سالهای اول از آدم پوست میکند. این روزها گاهی دلم برای آن زن جوانی که تهران بود و ایستاده بود و نگاه صریحش به زندگانی ستایشبرانگیز بود تنگ میشود. اما فوری یادم میآید که حالا زن جوان مهاجرت کرده است. چیزی نمانده. دفعهی دیگر که ببینمش موهایش کمی خاکستری شده است اما نگاهش دیگر سرگشته نخواهد بود.
کتی خوب و صمیمی و دوستداشتنی و مثبتاندیش من کمی وقت لازم دارد.
همین.
سومنمیدانم چرا آدمها مرا دوست دارند. من تلخ و کمطاقتم. به پاکیزگی و وقتشناسی و ترتیب هم وسواس دارم. از کلمات خارجی وسط جملههای فارسی بیزارم. به خودم و جهان سختگیرم.
اما هنوز و همیشه آدمهایی هستند که مرا دوست دارند. درست نمیدانم چرا. اما دوستم دارند.
دوست داشتن خوب است. دوستداشتهشدن اما تاب آوردن جهان را سادهتر میکند.
همین.