-->

*قاصدک

    lundi, février 19, 2007
این اس‌ام‌اس نیست.







من راه نمی‌دانم،
خدایت که می‌داند،
بگو به من سری بزند،
کار واجبی دارم.


پی‌نوشت:
در راستای جک‌وجواد ماندن یک تقه روی تصویر بزنید. ببینید چه می‌کنه این بنیامین بهادری!



|
    dimanche, février 18, 2007
پیش‌نوشت:

نوشته‌ی زیر مال چهار سال پیش است. دوست عزیزی هوسش را کرده و سراغش را گرفته است. می‌گذارمش این‌جا برای او و برای شما که از این هوس‌ها نمی‌کنید. درضمن پی‌نوشت هم مال همان موقع است.








انگار ساعت خوابيده است اما من بيدارم. خوابم نمی‌برد. مثل هميشه كم و بد خوابيده‌ام. اما حالا دارم سوت می‌زنم و كتری برقي را روشن می‌كنم. هوا آفتابی نيست اما باران هم نمی‌آيد. دست و صورتم را می‌شويم. مسواك می‌زنم. زمزمه می‌كنم و لبخندی تحويل چشمان بزرگ اندوهگين و غمخند لبان پريده‌رنگ كسی می‌دهم كه در آينه‌ی بامدادی من نمايان است .

روزگاری من و دل ساكن كويی بوديم
ساكن كوی بت عربده‌جويی بوديم
عقل و دين‌باخته ديوانه‌ی رويی بوديم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مويی بوديم


ساعت سر جايش مانده است. عقربه‌ها هنوز بی‌حركتند. ليوان سفالی پر از شيرقهوه است. دو تا بيسكوييت هم كنارش می‌گذارم. زيرسيگاری و فندك و پاكت وينستون و خوان گسترده‌ی نعمت. حالا می‌شود از فاجعه‌ها خواند و خواند و خواند. مراسم روز دانشجو و اعتصاب غذا و انتخابات در روسيه و مراسم اهدای جايزه‌ی صلح نوبل و كارزار خشونت عليه زنان و سيل در فرانسه و دختر شايسته‌ی كانادايی كه قرارست ملكه زيبايی روياهای ايران بشود.

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه‌زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

ساعت‌ها را با دستمال نم‌دار پاك می‌كنم. كابينت‌های آشپزخانه را تميز می‌كنم. ملافه‌ها را عوض می‌كنم. به گلدا‌ن‌ها آب می‌دهم. ساعت هنوز هم نحس است و تكان نمی‌خورد. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده است. من سوت می‌زنم و برای خودم چای دم می‌كنم. حالا صدای من و كورس سرهنگ‌زاده با هم در اين چهارديواری می‌پيچد .

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم


كاغذها و قبض‌ها و رسيدها و مجله‌ها و بروشورها را مرتب می‌كنم. سوت می‌زنم تا صدای خش‌خشی كه در سرم می‌پيچد نشنوم. گاهي گمان می‌برم خرچنگی يا چه می‌دانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فال‌بيني بخرم و ببينم اين چه برجی‌ست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب. آن وقت شايد سرم درد نگيرد و ماه‌های پاييز هی تا آخر سال طول نكشند.

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او

كتابخانه را مرتب می‌كنم و به غزاله عليزاده و سهراب سپهری و بيژن نجدی و سياوش كسرايی و بيژن جلالی و هوشنگ گلشيری كه همه در كنار هم نشسته‌اند صبح بخير می‌گويم. يادم می‌افتد كه همگی اينها رفته‌اند .از كنار من گذشته‌اند و به آخر خط رسيده‌اند. باز هم لبخند می‌زنم و سوت می‌زنم و فكر می‌كنم آخر خط می‌تواند همين جا باشد كه من می‌نشينم تا جرعه‌ای چای بنوشم. به ساده‌گی . به آرامی .

حاليا عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر و برگ من بی‌سر و سامان دارد
از من و بنده‌گی من اگرش عاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست

ساعت سيزده و سيزده دقيقه است. ساعت مچی‌ام را از دست باز می‌كنم. ساعت ديواری را بر می‌گردانم و ساعت كنار تخت‌خواب را خاموش می‌كنم. چشم‌هايم را می‌بندم. لبخند می‌زنم و با صدای بلند می‌گويم دوستت دارم حتی‌ اگر زمان هم تو را از من بگيرد .

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی روي تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از كوی تو رفت


پی‌نوشت‌:
اين شعر وحشی‌بافقی چند روزی بود در ذهنم می‌پيچيد. تنها پژواك آن صدا را نوشته‌ام. صدايی كه در سرم بود. بی‌گمان واژه‌ها سرجايشان نيستند و ابيات نامرتبند. بر من ببخشيد.



|
    jeudi, février 15, 2007
پیش‌نوشت:

اگر نخوانده‌اید، که بعید می‌دانم،‌اول این را بخوانید:

سیابازی

بعد دوباره برگردید این‌جا.






پیشکش آنا، فرجام و رضا

به حرمت عشق


به پاس کتاب آلوچه خانوم



پای دیفال یا تو جوب، راسیاتشو بخوای خیلی توفیری نمی‌کنه. همینشو ا ما داشته باش که این آخری‌یا ا راننده خطی‌یا، دم میدون آزادی یه چیزی دشت می‌کرد تا خرج دواشو دربیاره.
حالا چه جوریا بوده اون شب، خودش می‌دونه و خدا. مردم که حسشو نداشتن، آجانا هم که این کاره نیسن، معلوم نکرد سرما زده بودش یا شیلنگ و تیغ دوا کار رگشو ساخته بود.
اما بروبکس نشسه بودن دور و ور، ایهاالناس که کفاره می‌دن یه چیزی قد خمارشیکن صب گیرشون بیاد، یکی‌شون می‌گف: مشتش وا‌نمی‌شد. صد سال بود مٌرده بود اما یه چیزی قایم کرده بود. ته مشتش.
یکی که نئشه بود رف جلو، گف جناب سروان کیلیت اتاقشه، جناب سروان گف آره اروا باباش. این نفله کارتن هم نداش چه برسه به اتاق. اما یارو ول کن نبود. دو سه نفر شدیم تا آجانا گرفتار بودن مشتشو واکردیم.
اکه‌هی... همه‌ش یه کبریت ناقابل بود مرگ حاجی. یاد شوما افتادم.
به جون داریوش این دفه دیگه سیابازی نبود. کار از تیریپ فریاد زیر آب هم گذشته بود.
کبریتش واساده بود. شاه شاه.




|
    mardi, février 13, 2007
پیغام







انگار قرارست امسال، بهار زودتر برسد. تو هم، اگر، دیرت نمی‌شود... بیا!




|
    samedi, février 10, 2007
پیشکش هر کس که می‌داند.









من می‌دانم که امروز بیست و دوم بهمن ماه است و می‌دانم که دکتر محمود احمدی‌نژاد رییس جمهور منتخب ملت و فیلم اخراجی‌ها برگزیده‌ی تماشاگران است و می‌دانم که هفت پروژه‌ی مشترک ایران وآژانس جهانی لغو شده است و می‌دانم که انرژی اتمی حق مسلمی‌ست که لازم نیست به دردی بخورد و می‌دانم که آن‌هایی که دم سفارت سوییس نعره می‌زنند دهانشان به اندازه‌ی حاج‌بخشی و ده‌نمکی و الله‌کرم روزهای دور قتل‌های زنجیره‌ای و کوی دانشگاه تهران باز نمی‌شود و می‌دانم که امشب و فردا از همه چیز و همه کس رونمایی می‌شود غیر از همه روهای رو به خاک حلبچه و فاو و لعنت‌آباد و خاوران و هزار جای دیگر که نام ندارد و می‌دانم که رهبر فرزانه‌ای که از من سالم‌تر است می‌گوید که هیچ کس از حمله و تجاوز نمی‌ترسد و می‌دانم که همین الان آقای لاریجانی زیر گوش ما در مونیخ دارد با اتحاد اروپا لاس می‌زند و می‌دانم که شب عید است و درد رخت نو و شکم خالی و اجاره‌خانه و حکم تخلیه و آبروداری خیلی‌ها و می‌دانم که تور مسافرتی گران‌تر و ماشین جدیدتر و موبایل خفن‌تر و خانه‌ی بزرگ‌تر و طلای بیشتر و بی‌خیالی خیلی‌ها و من همه را می دانم اما تو هم بدان که من دلم می‌خواهد در این شبی که امروز شده تا روز نشده است جام خالی‌ام را به سلامتی رضا که رفیق فرجام و آلوچه خانوم و آدم بزرگ قصه‌ی نسل سوخته است بالا ببرم و سیگاری را که روشن نمی‌کنم به افتخارش در مشتم له کنم و فریاد بزنم که یک امروز را نه می‌خواهم بدانم و نه می‌خواهم ببخشم.
...
فقط می‌خواهم فراموش کنم.



|

سه‌گانه

برای تو











*

خانه‌ی من
کوچک است
اما هر چه می‌گردم
تو را نمی‌یابم.

**

دنیا
بزرگ است
برای همین
تو را گم کرده‌ام.

***

سایه‌بان
نبودی.
سایه‌ای بودی
عاصی
در ظهر تابستان.
حالا بر سر من
فقط
برف می‌بارد.



پی‌نوشت برای خودمانی‌ترها:
ترانه جک‌وجوات است، برادرک دومتری را دیدید به روی خودتان نیاورید.




|
    jeudi, février 08, 2007
بزرگ‌مرد دوست‌داشتنی شهر آب و آبی و آرامش...




اومدم به اصفهان، شهری هنر، نصفی جهان
تاجی خوش‌آوازا دیدم، آقایی ارحاما دیدم
این شهری اصفانا بیبین ازش هنر می‌باره‌د
ارحام اگه لب واکونه‌د هر جا شیکر می‌باره‌د


عمرش دراز باد که شکرپاره‌ی اصفهان ما خود خود شادی‌ست!



|
    mardi, février 06, 2007
برای کتی

به همین ساده‌گی









از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
شورین تلفن زد، از سفرش گفت و از آن شهر دور دوست‌داشتنی. از آن خاک سرد دامن‌گیر. گفت و خندید و خندیدم. بغض اما سر جایش ماند.
لبخند زدم. آمدم. رفتم. درسکوت به تماشای زنده‌گی نشستم. بغض اما، نشکست.
به کتی زنگ زدم، گفتم و گفت. از همه چیز، از هیچ چیز. بغض تکان نخورد.
دل‌دل می‌زدم با این چه کنم. حتمآ که نباید درد باشد، یا غم. چه می‌دانم دل‌تنگی مثلآ. نه. هیچ کدام نیست. از تو هم نیست. از تو نه دردی بود و نه غمی. دل تنگ من مانده بود که دیگر دل‌تنگی هم نمی‌کند. آخر بس که نبوده‌ای یادش رفته است.
هیچ کدام نیست. چیزی‌ست که به عقل جن هم نمی‌رسد. بس که سرد و سخت است. این بغض لعنتی را می‌گویم.
رفتم شیر آب داغ را باز کردم. آن قدر که حمام را بخار گرفت. آینه، کاشی‌های سفید، جدار چوبی قفسه‌ها. رفتم زیر آب داغ ایستادم. موهایم. تنم. وجودم را آب می‌برد.
آب داغ تنم را سوزاند. تن آینه و کاشی و چوب را نمی‌دانم.
یک لایه‌ی آب روی زمین و زمان را پوشاند. انگار که پرده‌ی اشک پشت پلک‌ها، ته چشم‌خانه.
شیر آب را بستم. دست بردم به حوله اما تنها صورتم را خشکاندم که خیس بود. بی اشک.
گلویم اما خشک خشک. با بغض.


پی‌نوشت:
لینک وب‌لاگ کتی درست شد.



|
    samedi, février 03, 2007
چنگ و دل


کتاب آلوچه‌خانوم
از وبلاگ فرجام


پیش‌نوشت از من:
این معرفی‌ نیست. توصیه هم نیست. فرجام و آناهیتا هیچ کدام را لازم ندارند. آلوچه‌خانوم و آقای هم‌خانه هم ایضآ. باربد هم از این حرف‌ها بی نیاز است. این سه نفر را باید دید، شناخت، حس کرد و دوست داشت.
تا پیش از آن بخوانید. حیف است نخوانید.


مادر‌بزرگ
از وبلاگ باغ بی‌برگی



مادربزرگ
دوست ندارم میان آدمهایی که سال به سال نمیبینمشان بایستم و خیره شوم به سنگ سیاه زیر پایم و فکر کنم تو آنجایی. واقعیت مرگ نیستی است و امروز می‌شود یک سال که تو نیستی ، خانه آن بوی سابق را نمی‌دهد و بوسه هایت را گم کرده‌ام.


مسئولیت با خودم است، نگران نباشید:





پی‌نوشت:

توضیح در مورد کلیپ سمت راست آن نوشته‌شده‌است. اگر نفهمیدید کت تن کیست، خبرم کنید تا بگویم.



|
    vendredi, février 02, 2007
بی

دوم





بی ‌سیگار
چراغ یاد تو را
روشن می‌کنم.
بی سیگار
دستم پی دست تو می‌گردد.
بی سیگار
دنیای بی تو
خالی‌تر شده است.


پی‌نوشت:
برادرک دومتری فرمودند این خواهری جک‌وجواد شده است، محسن یگانه و بنیامین بهادری گوش می‌کند.
شما ببخشیدش.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?