-->

*قاصدک

    mardi, janvier 30, 2007
دل و چنگ...


سردرگم
از وبلاگ تیگلاط


ردپایی اگر باشد
سر می‌گذارد به جایی میان گیسوانت


معرفت نفس
از وبلاگ آفتاب‌پرست


می‌گم خدا خر رو می‌شناسه که به‌ش شاخ نمی‌ده. بعد باز هم خودم می‌گم خدا یه وقتایی که دست و بالش شلوغ می‌شه حواسش پرت می‌شه و به خر هم شاخ می‌ده. من الان خودم یک گونه‌ی جدید هستم از نوع حمار، یه خر شاخ‌دارم. یه خر شاخ‌دار.


مسئولیت این یکی دیگر با خودم است:





|
    lundi, janvier 29, 2007
تصویر







در دشت خاطره
من نشاکار دردمند
تو داس‌ به دست ویران‌گر.



|
    samedi, janvier 27, 2007
خبر تازه: آزادی 3 فعال بازداشت شده‌ی جنبش زنان


عصر امروز، یکشنبه 8 بهمن ماه خورشیدی، فرناز سیفی، طلعت تقی نیا و منصوره شجاعی، روزنامه‌نگار و فعالان جنبش زنان با قید کفالت، آزاد شدند.




بهت













سه هفته پیش... تهران... باهم بودیم.
حالا فرناز اوین است و من این‌جا نشسته و دست روی دست گذاشته‌ام.
همین.


Three Iranian feminist activists are arrested

Herland: "Three Iranian women’s movement activists have been arrested at Imam Khomeini’s airport Saturday morning. Talat Taghinia, Mansoureh Shojaei, and Farnaz Seifi, journalists, women’s movement activists, and members of Women’s Cultural Center, have been arrested Saturday morning while leaving Tehran to participate in a journalism training workshop in Delhi. After being arrested at the airport, the security officers escorted them to their homes, inspected their houses, and collected their personal belongings such as their computers, books, and manuscripts, and took them to division 209 in Evin prison."




Talat, Mansoureh, and Farnaz were among the organizers of June 12 demonstrations. They are also part of One-Million Signatures Campaign. Farnaz also runs an active feminist blog in Persian. I hope they’ll be released as soon as possible. It’s amazing how this government is afraid of feminist activists. Evin prison is where high profile political prisoners are being kept. While it’s a relief that at least it’s known where they are being held, still it is worrying that why they are being treated as political prisoners.


ممنون از صنم بابت متن انگلیسی.



|
گردش









تو می‌گویی
که نرفته‌ای
من می‌گویم
که مانده‌ام.
بی‌چاره زمین
که می‌چرخد.



|
    jeudi, janvier 25, 2007
پیشکش کامران

سوم









چاشت‌گاهی شده است انگار! شب و روزمان را گم کرده‌ایم. حافظه‌مان خلط کرده است سال و ماه را هم از یاد برده‌ایم. جفاروزگاری‌ست همین هم که برای ما مانده است.
پسینه به عادت اجدادی طول و عرض ایوان مشرف به باغ را قدم می‌زدیم اما از باغ هم چیزی نمانده است. یادگاری‌ست هم‌سنگ یاد ما!
با خود گفتیم همین گوشه روی سنگ‌های یخ‌زده بنشینیم و آب‌نما را که از پشت این ردیف درختان بیدخورده‌ی سرمازده‌ی مفلوک نمایان است تماشا کنیم اما نشستن همانا و افتادن پلک‌ها روی هم همانا!
خوف از خواب نیست، که خواب پیک فرخ‌فال آرامش است اما ما را خواب نمی‌برد بل تندباد حادثه سر می‌رسد که اولش نام شماست و آخرش شمایل شما... مابقی لرزست و آسیمه‌سری... چشم که سیاهی می‌رود و نفس که به یک و دو می‌افتد.
چاشت‌گاهی شده است انگار! خواب و خور گم کرده‌ایم. حافظه‌مان...
ای‌ی‌ی...
گوشه‌ی ایوان شب روز و سحر مغرب می‌شود. این کنج را خاطرتان هست؟
رگ دست‌تان...
ای‌ی‌ی...
به خون "درد عشقی که..." بر دیوار نوشتید.
اما ناتمام.



|
    mardi, janvier 23, 2007
چنگ دل آهنگ دیگر می‌زند...*



عجب

از وبلاگ اکنون


شهرام رفیع‌زاده


عجب سگی است
با چشم های درشت و سیاه
دمش را ببین
دندان های سفید و درشتش را

امروز روز تو بود
تو نبودی مرا گرفت
جای دندان هایش هست،می ماند
مانده است هر وقت بیایی

عجب نیستی

همیشه پارس می کند
گاهی می گیرد
جای دندان هایش را ببین،رد پاهایش را
عجب سگی است
مرا و سنگ ها و دریاها را
و رودخانه ها و پرندگان را گرفته
گرفته تمام این اتاق و تمامی ساعت ها را
عجب سگی است دلتنگی

امروز روز تو نبودی بود




خارج
از وبلاگ نوشته‌های اتوبوسی



من توی یک خانه کارت پستالی بزرگ آبی زندگی می کنم، یکی از آن خانه های بزرگی که توی سریال های هپی اند آمریکایی کانادایی هوایی مان می کردند. صاحبخانه کلکسیون هفتاد ملل درست کرده و من مربوط به بخش خاورمیانه زیبا و درد ناکش هستم. خیلی ها می روند و خیلی ها می آیند و قانون این خانه این است که همیشه سکوت بماند. مثل ایزابلای دیوانه که بیمار و وحشتزده و غول پیکر بود و قاه قاه خنده هایش مثل صدای چرخ گوشت های قدیمی هنوز توی گوشم هست( گرچه من عهد بسته ام وحشت استهزا را فراموش کنم) از دیوید فرانسوی مردنی تخم مرغ دزد تا استفی درسخوان موفق مهربان لطیف خداپرست.
***
یو بی سی دانشگاه بزرگ و عجیبی است. در انتهای شهر چسبیده به دریا. با کلاس های سیصد نفری . بیست و یک کتابخانه(توی ایام امتاحانات شبیه پرستشگاه ادیان فراموش شده می شود) با مخزن های کتاب عمیق و باغ های زیبا و آزمایشگاه های تو در تو و کافه های شلوغ و امتحان های سخت و هزار هزار دانشجو از همه جای دنیا و سنجاب های خجالتی و اسکانک های بی حیا و کفتر های خپل و مرغ های دریایی حسود و ..
و اما دانشجو ها، خیلی هاشان نان های ارزان قیمت یک دلارو چهل سنتی و شیر کم چرب می خورند. خیلی هایشان تنها با دو چمدان به این شهر آمده اند(مثل من) و داستان منتظر ماندن و جا ماندن و گم شدن توی فرودگاه های بیگانه را به یاد دارند، بیشترشان واقعا درس می خوانند و آی پاد های باریک به گوش و مغزشان وصل می کنند و کوله های پر بند و زیپ دارند. بعضی هاشان دفترچه های کوچکی دارند که پنهانی تویش چیز می نویسند، گروهی هم گوشه جزوه هایشان موجودان عجیب تنهای دو دقیقه ای خلق می کنند. خیلی هایشان دوچرخه های بیست دلاری دست دوم دارند که با قفل های سی دلاری به در و دیوار می بندنشان. بعضی هایشان حتی کارهای نیمه وقت بی ربط و بی سرو ته دارند. تقریبا همگی آشغال خور های ماهری هستند و اگر پایش باشد تا حد مرگ غذا می بلعند. بیشترشان با خاطرات قدیمی کیف می کنند و بوی کهنگی را خوب می شناسند. بیشترشان وقتی مست اند لبخند های عریض و طویل بر لب دارند و موجودات عزیز مهربان(گاهی خون آشام)می شوند. بیشترشان بعد از مدتی متوجه می شوند که به هیچ کجا تعلق ندارند و از این موضوع مدتی شگفت زده می مانند.
ولی همگی توی یک چیز مشترکند: همگی دنبال رویاهایشان را گرفتند و به اینجا رسیدند.
موهایم را باز گذاشته ام،هیچ غمگین نیستم، من مثل همان هزار هزار تا، آویزان این کلمه چهار حرفی شدم و امروز اینجا نشسته ام.
***
ها ها. از مزیت خارج! بودن همین بس که می توانم با پیژامه به کتابخانه بروم و درست فین کنم و ساعت یازده و هفت دقیقه در کمال امنیت با اتوبوس به خانه برگردم.



این هم برای دل خودم و به یاد روزگار دور.

اگر ترانه یا صدای خواننده را دوست داشتید و خواستید بیشتر بدانید
این‌جا را کلیک کنید.





عنوان متن را از رفیق غریبانه‌هایم غلام کویتی‌پور وام گرفته‌ام.*



|
    samedi, janvier 20, 2007
چنگی به دل...


آن‌ها که مرا سال‌هاست می‌شناسند، می‌دانند اگر چیزی بخوانم، بشنوم یا ببینم که به دلم چنگ بزند، با دیگران تقسیمش می‌کنم. حیف است. زیبایی را می‌گویم.
زیبایی را باید با دیگران تقسیم کرد. آخر در میان این همه زشتی، وانفسای زیبایی‌ست.
حالا اگر وقت بشود هر چند روزی یک بار، هر آن‌چه چنگی به دل زده است را می‌گذارم این جا.
پیشکش.



آواز ماهور
از وبلاگ لانگ ‌شات

آن‌موقعی که سرکار صبح تا غروب مشق کمانچه می‌کردی و آفتِ خوابِ سرشب و چُرتِ دم‌ظهرت صدای تار و تمبک بود، ما یا خرج عرق و دوایِ آقامان را می‌دادیم، یا ننه‌مان را قلم‌دوش می‌کردیم امام‌زاده پی دخیل و شفا.
محض جورکردنِ مایه‌ی سربرج‌مان، شوفری را گذاشتیم کنار و شدیم عرق‌بیار بزم موسی‌خان. صدقه‌ی سر دوکلاس سوادی که خوانده بودیم، آب‌جو را از شاش ماچه‌الاغ توفیر می‌دادیم؛ جنس‌مان خواهان داشت. ساقی شدیم و پای سیاه‌مستی جماعتِ مخمور بی‌آبرو، هم آبرو باختیم، هم عافیت. جخ عایدی‌اش هم بعدِ آن همه سگ‌دو زدن وسطِ سیاهی زمستان، شد‌ خرج مجلس فاتحه‌ی ننه‌ و سیاه‌پوشی آقا.
حالا آفتاب‌نزده می‌رویم قبرستان، دو نوبت میّت آب‌می‌کشیم. باز بوقِ‌سگ نعش‌مان‌ التزام دارد به مطربی و حافظ‌خوانی؛ بلکه جبرانِ لنگی‌ و آوارگی شبِ‌عیدمان بشود. حالا هِی از نوا بنداز به ماهور، به ما بگو بخوان...



حسن یوسف
از وبلاگ جا‌ان

از روزی که رفته‌ای....
جایت گیاهی کاشته‌ام

کمی سبز...
... به یاد طراوت رویت

کمی صورتی...
تازه از یاد شیطنت‌ها

و بیشتر بنفش...
از کبود تنگِ نفس


این هم به یاد همه‌ی روزهای خوب و بد کابل و کندوز و مزارشریف ...
و به قول افعان‌ها یک جهان تشکر از
رهای دوست‌داشتنی که زیبایی این نوا را به من هدیه کرد.
آرام به آرامی.






|
    vendredi, janvier 19, 2007
بی










هنوز من نمی​دانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی.

هنوز من می​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

هیچ کس نمی​داند و
من باید تا همین فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو را
روشن کنم.



|
    mercredi, janvier 17, 2007
*پیشکش شهرزاد که چای نیست و غول‌ست.

ت مثل تهران

یکم






سی و شش ساله است. روبروی من نشسته است و با نگاهش پیشانی بلند مرا می‌کاود. تلخ‌خنده‌ای می‌زند و می‌گوید: این جا هر کس قیمتی دارد. بعضی‌ها گران‌تر بعضی‌ها ارزان‌تر. هنوز هم خیلی‌ها را نمی‌شود خرید اما یادت نرود که هر کس قیمتی دارد.
به قول خودت این جوریاست.

*

بیست و چهار ساله‌ست. دخترخاله‌هایش از دوستان قدیمی دوره‌ی دانشکده‌ی من هستند. اهل بیت کاغذ صدایش می‌کنند بس که لاغر است. نی‌قلیان لنگ می‌اندازد در پیش پایش. سر ناهار بس که می‌خورد مبهوت می‌مانم. سیگارش را می‌کشد و می دود طرف دست‌شویی. با رنگ‌پریده و لرزان بیرون می‌آید. مادرش لیوان چای شیرین را می‌دهد دستش و با خنده می‌گوید: بٌکٌشم و خوشگلم کن است دیگر. من به اطرافم نگاه می‌کنم. بعید می‌دانم در این جمع کسی معنای بولیمی را نداند.

**

پدرش را سال شصت و دو زده‌اند. در اوین شهید شد. خاله، شوهرخاله، دو پسرعمو و برادر بزرگش را در فاجعه‌ی ملی سال شصت و هفت از دست داده است. بس که موهایش خاکستری‌ست یادم رفته چند سال از من کوچکتر بود. برایم به رسم روزگار دور ای رفیقان را با سوت می‌زند و به طعنه می‌گوید: تکلیف رفیق کاسترو و رفیق چاوز در کدام کنگره یک‌سره می‌شود رفیق جان؟

***

قرارست برود دوبی. اسم کار کارمند شرکت مسافربری‌ست و رسم کار تن‌فروشی. از شدت جوانی مثل برگ‌گٌل است. می‌خندد و می‌گوید پول و پله که جمع کنم، حسابی مایه‌دار برمی‌گردم. جهیزیه را جور می‌کنم و ماشین می‌خرم. یه مایه‌دارتر هم تور می‌کنم. ننه و بابام هم راضین. آبروداری هم می‌شه، هم دخترشون تو خارج کار می‌کنه هم بعدش با خیال راحت شوورم می‌دن.
مایه‌کاری‌ش یه چاقو و نخ و سوزنه که اون هم خدا برکت بده به جراح‌های زنان زایمان تهرون!

****

دبیر دو دبیرستان دخترانه‌ست. بعد از کار و آخر‌هفته‌ها به بچه‌های افغان درس می‌دهد. مجانی. در پیکان سفید یخچالی‌اش از در خانه‌های ابیانه تاریخی‌تر است. صورتش تصویر رنج است و کلامش صدای رنج. به من خیره می‌شود و می‌گوید: نمی‌دانم تا کی دوام می‌آورم، اصلآ نمی‌دانم تا کی دوام می‌آوریم. تو چه حدس می‌زنی؟
من فکر هم نمی‌توانم بکنم چه برسد به این که چیزی را حدس بزنم.

*****

این جا تهران است. سرد و سنگین. با برفی خاکستری. من سرماخورده‌ام و هرچه می‌کنم خوب نمی‌شوم.
ته دلم خوش‌حالم که حالم بهتر نمی‌شود. خستگی و رنج مداوم و اشک ته‌چشم‌هایم را به بهانه‌ی آنفولانزا رفع و رجوع می‌کنم.



تعبیر چای نبودن و غول بودن شهرزاد را بی‌اجازه از شاهین دلتنگستان به امانت گرفته‌ام.*



|
    lundi, janvier 15, 2007
پیشکش شورین

دوم







علی‌الظاهر هوا گرگ و میش بوده که کار دست خودش داده. چند صباحی می‌شد که حال خوشی نداشت. همشیره می‌گفتند صبیه شده است معاینه تب نوبه‌ای‌ها. رنگ‌ به صورت ندارد، شما بگو زردچوبه‌ی آب‌زده. وقت و بی‌وقت قهره می‌کند و از حال می‌رود. ما همچین بی‌خبر هم نبودیم، اما غضب کرده بودیم به وقت گذر از اندرونی هم نگاهش نمی‌کردیم. خانم والده‌اش سفره‌ی رقیه خاتون نذر کرده بودند، شبانه بار نمک فرستاده بودند امام‌زاده صالح. برای ایتام اطراف حرم شاه‌عبدالعظیم چند توپ پارچه کودری برده بودند که سر سیاه زمستان لخت و عور نباشند.
افاقه نکرد.
به صدای شیون بی‌بی بلقیس از جا پریدیم. مویه می‌کرد انگار به وقت شبیه‌خوانی ظهر عاشورا. می‌گفتند اتاق شده است صحرای کربلا. ما خوف نکردیم اما نگذاشتند داخل شویم. علی‌مراد شهزاده خانم را کول کرده بود که برساند خانه‌ی دکتر حکیم‌الملک. پای پیاده راهی نیست اما روایت کردند رعیت گفته بوده هر چه پا تند می‌کردم نمی‌رسیدم.
خدا عالم است.
فردایش بلقیس می‌گفت شلوار دبیت حاج‌علی‌اکبری شوهرش یک‌پارچه خون بوده، می‌خواسته در حوض آبش بکشد، سنگ پاشویه شده سرخ سرخ..
زرین‌تاج بانو عمه‌زاده‌ی خودمان است، زن دوم دکتر حکیم‌الملک، دیشب آمده بود احوال‌جویی. سرمان را به دواخوری در شاه‌نشین گرم کرده بودیم شنیدیم که می‌گفت:
رگ جفت دست‌هایش را زده بود اما سوخته‌ تریاک بی‌پیر جوان‌مرگش کرد.
امان از وقتی که کار خاطرخواهی بالا بگیرد...ای‌ی‌ی...
هیچ نگفتیم. با نم پشت استکان زهرماری اشک چشم‌مان را پاک کردیم که ردش نماند.
نشد که نشد.



|
    dimanche, janvier 14, 2007
پیشکش میترا

یکم






نازدانه به فرنگ فرستادیم که دٌردانه بازگردد، این شد که می‌بینید. حکایت قاتق نان شد و قاتل جان. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان کنیم از ب بسم‌الله با ما راه نمی‌آمد این شهزاده خانم. ایام کودکی به اطفال خاندان قناعت نمی‌کرد به وقت بازی. غم این و آن می‌خورد. آخر بگو تو را به درد رعیت و گاریچی و میرآب و کنیز و طباخ چه کار؟ هر چه می‌گفتیم به خرجش نمی‌رفت. خدا نمی‌کرد شبی وقتی بچه گدایی از ده بیاورند منزل پدری که فردایش به مریض‌خانه برسانندش، خانه را می‌کرد بیت‌الحزن بس که غصه‌اش می‌شد.
چرا ورد زبانش بود که چرا ندارند و چرا نمی‌دهید و چرا این است و آن نیست. غافل می‌شدیم آفتابه لگن و رخت اندرونی ته باغ بود تا بچه رعیت را بشوید و نونوار کند.
خانه‌ی آخر هم چه رعیت شفا می‌گرفت و تنش گوشت نو می‌آورد، چه همان راه به راه گوشه‌ی ابن‌بابویه چالش می‌کردند شدت مصیبت برای ما می‌ماند از دل‌نازکی بانوی جوان.
همین شد که گفتیم فرنگ برود بلکه درد خلق الله نبیند و منجلاب وطن نبیند و دلش قرار گیرد.
نشد که نشد.



|
سفر برنمی‌گردد...










آمدم بنویسم که بازگشته‌ام.
این جا وین است. نیمه‌ابری و نیمه‌آفتابی. نیمی هوای اول پاییز و نیمی هوای آخر زمستان.
آمدم بنویسم که این مهاجرت شگون نداشت. دست آخر روزگارمان شد عاقبت معاویه.
آن جا غریب و این جا غریب.
آمدم بنویسم که حدیث بیگانگی ما فرنگی نیست، از همان خیابان‌ها که نامش را به فارسی و با خط درشت نوشته‌اند غریبانه بازگشته‌ام.
همین که غریب شدم و غریب ماندم و غریب بازگشتم.
آمدم همین را بنویسم.

پی‌نوشت:
تصویر بالا دست‌نوشته‌ی سهراب سپهری‌ست. خطاب به احمدرضا احمدی و گویا در سفر نیویورک نوشته شده است.
ترانه‌ی برو از پیش من ترانه‌ی مورد علاقه‌ی برادرک دومتری من است. این ترانه شد ترانه‌ی سفر ایران.




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?