|
|
|
|
mercredi, septembre 05, 2007
دلبرانه

بوتهی گل سرخ حیاط خانهی اصفهان خاطرتان هست؟ بله، همان که یک وجب بالاتر از حوض کاشی، بر آبشار طلایی کاشته بودند. ناغافل به گل نشسته است. یک چیزی میگویم، یک چیزی میشنوید. ساقه عین زمرد، گل گلهزارپر، لابهلا مخمل. دل و دین میبرد سر سیاه زمستان. مادر میگویند نظرکردهاست اما حواستان به جا باشد، کار یک دم است و یک تیغ. من اما، دلم قرص است این بار. خواب دیدم اشرفی در آب حوض ریخت. گفت گل سرخ نیست، گل سوریست. پریدهرنگ مثل خودت. بعد به دست خودش یک غنچه گل نشاند پشت گوشم. ... به گمانم همان دم بود که دل برد.
Libellés : ع مثل عاشقی
|
|
|
|