jeudi 15 février 2007



پیش‌نوشت:

اگر نخوانده‌اید، که بعید می‌دانم،‌اول این را بخوانید:

سیابازی

بعد دوباره برگردید این‌جا.






پیشکش آنا، فرجام و رضا

به حرمت عشق


به پاس کتاب آلوچه خانوم



پای دیفال یا تو جوب، راسیاتشو بخوای خیلی توفیری نمی‌کنه. همینشو ا ما داشته باش که این آخری‌یا ا راننده خطی‌یا، دم میدون آزادی یه چیزی دشت می‌کرد تا خرج دواشو دربیاره.
حالا چه جوریا بوده اون شب، خودش می‌دونه و خدا. مردم که حسشو نداشتن، آجانا هم که این کاره نیسن، معلوم نکرد سرما زده بودش یا شیلنگ و تیغ دوا کار رگشو ساخته بود.
اما بروبکس نشسه بودن دور و ور، ایهاالناس که کفاره می‌دن یه چیزی قد خمارشیکن صب گیرشون بیاد، یکی‌شون می‌گف: مشتش وا‌نمی‌شد. صد سال بود مٌرده بود اما یه چیزی قایم کرده بود. ته مشتش.
یکی که نئشه بود رف جلو، گف جناب سروان کیلیت اتاقشه، جناب سروان گف آره اروا باباش. این نفله کارتن هم نداش چه برسه به اتاق. اما یارو ول کن نبود. دو سه نفر شدیم تا آجانا گرفتار بودن مشتشو واکردیم.
اکه‌هی... همه‌ش یه کبریت ناقابل بود مرگ حاجی. یاد شوما افتادم.
به جون داریوش این دفه دیگه سیابازی نبود. کار از تیریپ فریاد زیر آب هم گذشته بود.
کبریتش واساده بود. شاه شاه.