-->

*قاصدک

    jeudi, décembre 28, 2006
اصفهان سرد است و من سخت سرماخورده... اما این جا بودن خوب است.
خوب خوب خوب.
تنها جای خالی توست که خوب نیست.
...
همین.



|
    vendredi, décembre 22, 2006
دیشب یلدای شما خجسته باد!




خدمت حضور حاضرتون عارضیم که ای واس خاطر گل روی بروبکس نبود مولاییش ای میون این عرصات ما می​رسیدم بلاگیم. ابدا. هیچ رقم مقدور نبود.
اما خٌب حالا که طنازای وبلاگسون اوامر فرمودن ما چاره​ای نداریم جز چی؟ که بگیم رو چشمون و آره و اینا...
خلاصه این شوما و این هم پنج کلمه از دسته گل عروس به نیت پنش تن آل عبا.
مخلصاتیم.



اولندش: من از پنج تا شش سالگی کلیه​ی کادر مسئول کودکستان فرانسوی رودابه در اصفهان را با تکرار واژه​ی چرا کچل کرده بودم. بعد هم که به اهتمام مادر گرامی و خواهر ارجمند دست از چرا گفتن برداشتم از واژه​ی چگونه که از برنامه​ی کودک رادیو آموخته بودم استفاده می​کردم، البته به همان فراوانی که پیشتر چرا به کارم می​آمد. در ضمن چرا و چگونه را به فارسی و به فرانسه به اقتضای زمان و مکان استفاده می​کردم.
دومندش: در کودکی از اسباب​بازی به خصوص عروسک بیزار بودم و از دیوار راست بالا می​رفتم. موهایم کوتاه بود، پسرهای کودکستان، مدرسه و فامیل از دستم عاصی بودند.
سومندش: من از ده سالگی تا همین هفت سال پیش ( هیچ رقم راه نداره بگم چند سالگی!) ناخن​هایم را تا ته می​جویدم. ابتکارات و اختراعات صنعت مانیکور من و ناخن​هایم را نجات داد.
چهارم: به طرز غریبی شیفته​ی آدم​ها به خصوص مردان تلخ، ساکت، گوشه​گیر و در یک کلام آدم​به​دور هستم. دلیلش را هم نمی​دانم.
پنجم: یک دخترخوانده مالاویایی دارم که هنوز نتوانسته​ام از نزدیک با او دیداری داشته باشم. از سیزده سالگی بزرگ​ترین آرزویم این است که دو فرزندخوانده داشته باشم که پیش خودم زندگی کنند و بزرگ شوند. آرزویم هنوز برآورده نشده است اما خوب حالا که برای شما تعریفش کردم، شاید بشود.


ابلفضریش ما باس بریم به کارمون برسیم. اما حالا که همه فکر کردن ما زدیم، شوما هم به اینا بگین زده:
کامران آن سوی دیوار، کتی سایه، صنم خانوم خورشیدي، خاتون شهرزاد عالم​فتحي و آریای هیس بدگل بدهیبت!



|
    lundi, décembre 18, 2006

....






سینه‌ام شد چاک تا دل را به مهرش دوختم...




|
    samedi, décembre 16, 2006
فصل‌ها







در دوردست که تابستان داغ و تیره است، مردی از کنار یادها و پرچین‌ها می‌گذرد اما زن در میان آن همه هیاهو نشسته و به جهان خیره شده است. با چشمانی بزرگ و بی‌روح. در پیرامونش همه چیز یخ زده است بی آن که برف آمده باشد. زمین خشک است چونان چشم‌خانه‌ی او. حنجره از آن خشک‌تر. مشتش را باز می‌کند. به تکه کاغذ مچاله شده نگاهی می‌اندازد. نام، نشانی و شماره‌ی تلفن. کاغذ را ریزریز می‌کند. سرانگشتانش می‌سوزند از آتشی که نیست مثل گلوی بریده‌اش از زخمی که نیست. به یک باره چیزی در درونش موج برمی‌دارد. از دهلیز قلب تا ته چشم‌ها. اشک‌ می‌شود اما نمی‌ریزد.
آرام از جا برمی‌خیزد. با مشت بسته گرد و غباری را که نیست از قامت و تن می‌تکاند. خرده‌های کاغذ و گل‌های پیراهنش همه به یک باره زمین می‌ریزند. برگ‌ریزان می‌شود بی پاییز.
حالا ناخوانده‌های عشق در سینه‌اش ته‌نشین می‌شوند تا در آینه‌ی ترک‌خورده تصویر زنی تکه‌تکه تکرار ‌شود.
زنی که می‌رود. پشت به پرچین‌ها و یادها.
بی بهار.



|
    vendredi, décembre 15, 2006
کتی جانم...

این نوشته درست مال سه سال پیش است. نوشته‌ی آخرت را که خواندم یاد آن شبی افتادم که این‌ها را نوشته بودم. گشتم و پیدایشان کردم. حالا همان حرف‌ها را برایت دوباره می‌نویسم.
برای تو.
برای این که یادت بماند.
برای این که یادم بماند.
برای این که یادمان بماند که یک روزی قرارست آرام بگیریم.




برای عكس‌های بی‌قاب و قاب‌های خالی...







آمدم بگويم اين پنج روز هم كه بگذرد برای همه‌ی عكس‌ها قاب نو می‌خرم. از اين قاب‌های بی‌شيشه كه وقتی حواسم پرت است و بيرون توفان می‌شود و پنجره باز است, قاب عكس از روی ميز پاتختی نيافتد و صورت‌ها و لبخندها ترك برندارند.
اين چهار روز كه بگذرد برای اتاق خوابم پرده‌های زرد می‌خرم. از اين پارچه‌های كتانی زرد كه وقتی نور خاكستری صبح سرد زمستانی بر آنها می‌تابد پيرامون مرا پر كنند از مهربانی آفتاب آسمانی دور تا بازتابش در آينه نمايان شود .
اين سه روز هم كه بگذرد براي خودم يك شال كشمير سرخ می‌خرم. از اين شال‌های سرخ كه وقتی دور شانه و گردن بپيچم, لرزش جان و تنم را آرام كند و رنگ پريده‌ام را با لمحه‌ای از رنگ گل‌گونش بپوشاند .
اين دو روز هم كه بگذرد, برای خودم يك دفترچه‌ی دويست برگ با جلد سياه می‌خرم. از اين دفترچه‌ها كه بوی كاغذ نو را در مشامم می‌پراكنند و مرا می‌برند به دوردست‌هايی كه تنها می‌شود در آن سكوت كرد و نوشت.
امروز هم كه بگذرد, قاب عكس خالی را بر می‌دارم, پرده‌ها را پس می‌زنم, شالم را بر دوش می‌اندازم و در دفترچه سياهم می‌نويسم:
اين خط را به يادگار تمام خطوطی می‌نويسم كه بر چهره‌ام انداخته‌ای.
خط‌های شكسته‌ی ناخوشی كه سطر ساده‌ی خوشبختی مرا خط زد.



|
    mardi, décembre 12, 2006
ساده








سیگارم را ترک کرده‌ام. درست ده روز است. حالا ترک سیگار را کرده‌ام بهانه‌ی ننوشتن. قهوه را کم کرده‌ام. درست هشت روز است. حالا قهوه‌ی کمتر را کرده‌ام بهانه‌ی کم‌حوصله‌گی.
به همین ساده‌گی.
حالا گفتم برای خودت که مثل همین بهانه‌ها ساده‌ای، این چهار کلمه را بهانه کنم و چیزکی بنویسم.
می‌دانی؟ من هنوز بوی تند وینستون را به یاد دارم و خنکای بالش و خاکستری آسمان.
صبح‌های خیس، صبح‌های یخ‌کرده، صبح‌های تف‌دیده...صبح‌های خالی.
به همین ساده‌گی.
حالا اما صبح‌های زود تو را به یاد من می‌آورد اما من...
من منتظر هیچ کس نمی‌شوم. حتی تو. از جلوی ایستگاه‌ها و کنار فرودگاه‌ها عبور می‌کنم، بی صدا و بی حنجره.
در سنگین آهنی را که هنوز بر همان پاشنه‌ی همیشگی می‌چرخد باز می‌کنم، پرده را پس می‌زنم و می‌گذارم آن عشقه‌ها بر تنم بپیچند و ماه بتابد و هیچ کس خانه نباشد.
می‌بینی؟ سیگار خاموش خاکستر ندارد اما باد تا بهار دوباره از راه برسد در موهای کوتاه و خاکستری من خانه خواهد کرد.
صبح‌ها شفاف خواهند شد، هم‌چون یاد تو که خود را به خاطر من سپرده است.
آن وقت میان انبوه کاغذها و خط‌ها، میان انبوه پیدا و ناپیدا من صدای تو را به یاد می‌آورم و مهربانی معنا می‌گیرد.
به همین ساده‌گی.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?