-->

*قاصدک

    lundi, octobre 30, 2006
سبز







چشم‌هایم باز نمی‌شوند. آفتاب باید بیخ دیوار باشد اما من مست خوابم. خوابم کجا بود؟ هر چه هست شیدایی‌ست به شب بی سحر. سرمای صبح بهار هم این روزها بی‌پیر شده است، جان نداشته‌ام را می‌لرزاند. به ناله و خوف قامت صاف می‌کنم. سر کوره‌ی آتش، تن زمهریر و گلو بیابان تفدیده. دست می‌برم سر تاقچه، سوزنی ترمه ملیله‌دوزی را پس می‌زنم و همان طور کورمال‌کورمال قلم‌تراش نقره را پیدا می‌کنم. خودم گذاشته بودم این جا که سروقت دم دست باشد.
حالا باید برسم تا وسط حیاط، کنار حوض کاشی. میان پاشویه‌و حصار باغچه یک کف دست جا بیشتر نیست اما شده است مستوره‌ی بهار. باغ هنوز رد شلاق زمستان دارد، پوست کبود. این جا و آن جا مگر جوانه‌ای باشد به بازیگوشی پیش از موعد.
حالا می‌نشینم روی لبه‌ی سنگی حوض. مورمور می‌شود، تن نه، خود جان. یک ساقه را به دو انگشت می‌گیرم. به یک ضرب تیغه‌ی قلم تراش ساقه از تن گیاه سوا می‌کند. یک برگ به آب حوض می‌سپارم. برکت آب روان.بعد دست‌ها را فرو می‌کنم در حوض ، یک پشنگ آب می‌پاشم روی صورت رنگ‌پریده. برکت تن. به دل انگشتان برگ دوم را می‌فشارم.نرم می کشم تا گودی کف دست‌ها و سرم را فرو می‌کنم لابلای انگشتان. بوی برگ‌ها را فرومی‌کشم تا ته سینه‌ام. برکت زنده‌گی.
حالا شما هم که نباشی ساقه نعنا و موج و شکن آب و رگ‌های سبز کف دست، بهار و یاد دوست را باهم می‌آورند.





|
    mercredi, octobre 25, 2006
آرام














من برایت
از فصلی سخن می‌گویم
که تاریخ ندارد.
تا تو آن را
به نامی سنجاق کنی
که شناسنامه ندارد.
حالا باور می‌کنیم که
در سکوت هم گاهی
هیاهو اتفاق می‌افتد.




|
    mardi, octobre 17, 2006
مهم است... خیلی مهم است...











اولندش فراموش نکنید به این نمایش‌گاه بروید. هم برای دل خودتان، هم برای دل دلارا، هم برای دل آسیه و دست‌آخر هم برای دل من که دستم از همه جا کوتاه است.
دومندش فراموش نکنید وقتی به این نمایش‌گاه رفتید البته برای دل خودتان، دل دلارا، دل آسیه و دل من، این آسیه امینی دوست‌داشتنی را از قول من ببوسید، یا دست‌کم دستانش را به رسم رفاقت بفشارید.
اگر هم هیچ کدام نشد یک لبخند به او بزنید. برای دل هر که دلدار دلارا و دلداده‌ی زنده‌گی‌ست.


برای بزرگ شدن تصویر آگهی نمایش‌گاه روی عکس کلیک کند.




|
    samedi, octobre 14, 2006
پ یعنی پدر...










این‌ها را باید فردا بنویسم، اما امروز می‌نویسم. فردا نمی‌شود.
فردا روز باور است. روز پذیرش. روز تسلیم. روز ناتوانی. روز سر فرود آوردن و تن سپردن.
آخر فردا روز رفتن پدر است.
برای همین امروز می‌نویسم.
امروز که هنوز حضور پدر را تجربه کرده است، گیرم با کمی درد. جایی در سمت چپ قفسه سینه.
این‌ها را امروز می‌نویسم تا فردا یادم بماند که اردی‌بهشت اصفهان، حاشیه‌ی زاینده رود، عصرهای تابستان، شب‌های زمستان، همه‌ی صبح‌های زود و همه‌ی شب‌های دیروقت، پاکت‌های نامه و گوشی تلفن از حضور پدر خالی شده است.
به همین ساده‌گی. چیزی در سمت چپ قفسه سینه تیر می‌کشد و پدر از نفس می‌افتد.
برای همین است که امروز می‌نویسم که فردا هفت سال می‌شود. هفت عدد کامل است و خاک سرد، این‌ها را هم یادم می‌ماند اما من در سردترین خاک جهان عاشق شده‌ام و هیچ هفته‌ای انتظار را مرا به کمال دیدار نرساند.
برای همین است که هیچ خاکی روی چشمان آبی‌خاکستری پدر را نخواهد‌ پوشاند و هیچ هفته‌ای بدون حضور او کامل نخواهد شد.
به همین ساده‌گی.
دیروز، امروز، فردا فرقی با هم ندارند. چیزی در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ی من می‌تپد تا پدر زنده بماند.



|
    samedi, octobre 07, 2006
یادداشتی برای تو








امروز یک شنبه‌ی نیمه‌آفتابی اول پاییز است.
به آدم‌هایی که از ذوق نور آفتاب در جنگل و کنار رودخانه قدم می‌زنند یا آن‌هایی که تابش مداوم آفتاب را دوست ندارند و در خنکای اتاق دراز کشیده‌اند و به سقف چشم دوخته‌اند یا همه‌ی آن دیگرانی که لحظه‌ها و ساعت‌ها برایشان فرق چندانی ندارد و زنده‌اند بی دغدغه‌ی زنده‌گی دیگران و خود بی آنکه چیزی یا کسی را به خاطر بسپارند یا از یاد ببرند اما با این همه شماره‌ها و نام‌ها را برای روز مبادا یک گوشه‌ای یادداشت می‌کنند و از برخی صورت‌ها و دست‌ها عکس می‌گیرند تا تصویرشان را در قاب‌های چوبی و فلزی دیوار محصور کنند به گمان این که همین‌ها هم خاطره است و هم مهر و هم مانده‌گاری که البته هیچ کدام از این‌ها هم نیست و نخواهد بود فکر نکن.
تنها یک آن یعنی یک دم مثل یک چشم‌برهم‌زدن به من فکر کن که نمی‌دانم اصلآ نمی‌دانم چه کنم تا دلم دیگر هرگز یعنی هیچ‌وقت مثل تا دم مرگ هم دیگر برای تو تنگ نشود.
همین.

پی‌نوشت:

هنوز هم هربار که این ترانه راگوش می‌دهم تلاش می‌کنم از یاد ببرم که خواننده‌ی آن حالا تبدیل به یک موجود مبتذل دوزاری در ینگه‌دنیا شده است. گرچه تو هم که آن وقت‌ها این ترانه را برای من می‌خواندی، فرق کرده‌ای. من هم فرق کرده‌ام.
اما با این همه...
حالا فقط مثل همه‌ی بیست و شش سال گذشته به تو، سرپنجه‌ها، زخمه‌های گیتار و صدای جادوی‌ات فکر می‌کنم و گل حسرتی که...



|
    mardi, octobre 03, 2006
فاصله








مرز را تو ساختی تا
خط‌ بلند احتیاط
مدار فرضی پرهیز
و دیوار شک
ما را از هم بگیرند.
سیم خاردار
گیسوی بید و
گونه‌های مرا
زخمی کرد.
حالا من نه
در انتهای جهان
که پیش چشمانت
گم می‌شوم.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?