-->

*قاصدک

    vendredi, septembre 29, 2006
دوست‌داشتنی‌ها...





البته ترانه و اجرا عالی‌ست. صوت هر سه برادران هم که داوودی، یعنی خوب شب‌خالد سلطان موسیقی رای‌ است اما آن اخوی مشکی‌پوش گیس‌بلندی که عینک آفتابی هم دارد، الحق چیز دیگری‌ست.
دفنتلی... یو نو وات آی مین؟

پانوشت:
اسم و مشخصات طرف را بلدم. دوستان به زحمت نیافتند. کنسرتش هم رفته‌ام تازه.
اما این همه چیزی از سوز دل کم نمی‌کند.
ایتس ترو!

پی‌نوشت:
خواهران دگرجنس‌گرا و برادران هم‌جنس‌گرا... از دقیقه دو و سی و پنج تا سه و ده را دارید؟
بابا ایول!
آنبلیوبل!



|
    jeudi, septembre 28, 2006
همین









تقصیر فاصله نیست.
هیچ پروازی
مرا به تو نمی‌رساند
وقتی که تو
در کار گم‌کردن خود باشی.



|
    dimanche, septembre 24, 2006
دواخوری و آداب نسق‌گیری با داش باقر و ناصر خرسه...


Arham sadr - mast(1)



پیشکش شورین، زهره، میترا، پدرام، نیلو، حسین، آلیس، هاله، فرهنگ، بلفی، نرگس، چکامه، بهمن و همه‌ی آن‌ها که بی‌گمان چون من با این طنز کیف دنیا را می‌کنند و از ته دل می‌خندند.
و با سپاس از کامران آن سوی دیوار که بدون محبت او به اصفهان و اصفهانی‌ها بی‌گمان این همه شادی نصیب ما نمی‌شد.



|
    vendredi, septembre 22, 2006
Lara Fabian - Serge Lama



|
    mardi, septembre 19, 2006
گفتم که گفته باشما...








می‌گما راسی... اول بسمل و آیه‌ی الف شوما بودی یا من؟ این که بی دس‌انداز و سرعت‌گیر میون‌بر زدیم به این جعده تخصیر شوما بود یا من؟
این که خاک راه شد خاک تن و بدن ما اما یهو دیدیم افتادیم تو این خاکی، کار شوما بود یا من؟
می‌گما... شوما خیلی به خودت نگیر اما، من... من خیلی وخ بود یادم رفته بود. یعنی راسیاتش داش یادم می رفت. خیالات ورم داشته بود که چشمه‌اش خشکیده، دیگه نم پس نمی‌ده...
چند وخ بود درز خاطرخواهی رو بخیه زده بودم و راه آب عاشقیتو سد کرده بودم.
چه جوریا شد که این صوبتا شد؟
می‌گما...
نه اصن هیچی نمی‌گم. فقط کاش حالا که بی‌همه‌کس شدم این گریه ی بدمصب هم ما رو بی‌خیال می‌شد.
عینهو شوما.



|
    lundi, septembre 18, 2006


سلام.

من برگشتم.
این جا وین است. سرد و خاکستری و بارانی.
دلم برای آفتاب و گرما و خنده‌های شورین جانم تنگ شده است.



|
    jeudi, septembre 07, 2006
ضابلوکاری نباشه اما بروبچ توجیه باشن که ما سرچراغی دفنتلی رفتنی شدیم

هالیدی و این صوبتا!

زت مزید.

مخلصاتیم جمیع جماعت و ایول.



|
Jacques Brel - Ne Me Quitte Pas





او می‌گوید: ترکم مکن.
...
من می‌گویم: آدم‌ها می‌آیند که بروند.



|
    lundi, septembre 04, 2006
این را سه سال پیش نوشته‌ام. اما انگاری مال هم الان است. نه؟






می‌دانی؟ دلم می‌خواست با گريه می‌نوشتم اما به من می‌گويند آدمهای قوی گریه نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا پس آدمهای قوی چشمانشان را نمی‌کشند؟ دلم دو خط سياه و پررنگ پشت پلک‌هايم می‌خواهد. دلم يک جفت لب سرخ عاصی سرخوش می‌خواهد. از آن لب‌ها که هر وقت عشقش کشيد به خنده باز شود یا به قهقه. از آن لبها که هر وقت هوس کرد باز شود و دشنام‌هايی بدهد به غلظت سرخی سرخابش.
می‌دانی؟ دلم می‌خواست با فرياد می‌نوشتم. به من می‌گویند آدمهای ميانه‌رو فرياد نمی‌کشند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا پس آدم‌های ميانه‌رو همه کنار راه من ايستاده‌اند؟ دلم يک جاده‌ی خلوت پر از سرازيری و سربالايی می‌خواهد. دلم صدای سوسن می‌خواهد و جواد يساری با چکاچک قطره‌های عرق کشمش از پیک های جسارت. دلم ناخن‌های سرخ می‌خواهد و پیراهن‌های چین‌دار و شهامت فریاد.
می‌دانی؟ دلم می‌خواست مست کنم. به من می‌گويند آدمهای مبتلا به میگرن مست نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا همه‌ی سردردهای جهان مال من است؟
دلم می‌خواست سرم را کنار دستت بگذارم تا موهايم را نوازش کنی و من ازهر چه بهشت سلامتی‌ست بگذرم در هياهوی نوشانوش و گم شوم در سودای سری که درد نمی‌کند.
می‌دانی؟ دلم مي خواست حکم بازی کنم. به من می‌گویند آدمهای روشن‌فکر حکم بازی نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا تا حالا نور این همه فکر تاب‌ناک کورم نکرده است؟ دلم تاريکی می‌خواهد و صداقت. دلم ده‌لو خوشگله می‌خواهد و بی‌بی دل که لب‌های تو و آغوش مرا به سوی هم بگشاید.
می‌دانی؟ دلم می‌خواست با عشق می‌نوشتم. اما به من می‌گویند آدم‌های پیر عاشق نمی‌شوند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا آدم‌های پیر همه شکل من شده‌اند؟
بايد چشم‌هايم را بکشم و لب‌ها و ناخن‌هايم را سرخ کنم و ورق‌ها را بٌر بزنم و دو تا استکان بالا بیاندازم و بالا بروم از هر چه گریه و فرياد و عشق است. بالا بروم و بالا بياندازم هر چه بغض است و سکوت است و احتياط.
می‌خواهم هر چه فضیلت در جهان است را بالا بياورم.
حالا چرا به من زل زده‌ای؟
یک استکان ديگر بريز...
به گمانم اين جماعت فراموش کرده‌اند حکم، حکم دل است.



|
    dimanche, septembre 03, 2006
رفت...








پشت این پاکت سیگار هیچ چیز نمی‌شود نوشت. شیرقهوه‌ی سرد و ماسیده هم فایده ندارد. کاش یک لیوان چای کم‌رنگ دم دست بود و یک پاکت سیگار هما. خودکار بیک مشکی را دست می‌گرفتم و هی می‌نوشتم. می‌نوشتم تا از یادم برود که این شماره‌ها و تلفن‌های دستی به هیچ دردی نمی‌خورند. تو را که از دم دست من برده‌اند هیچ، حتی همراه هم نمی‌شوند تا صدایت از یادم نرود.
تازه باید یک چیز دیگر هم بنویسم، یعنی تند تند بنویسم که این هم از یادم نرود. آخر این روزها از این که من هم مثل تو همه چیز از یادم برود، مثل سگ می‌ترسم. یادم را نشانده‌ام کنار دستم که نرود. این همه راه از پیش تو تا این جا آوردمش که بماند. حالا هم می‌خواستم یادم را پشت پاکت سیگار بنویسم و هی چای داغ کم‌رنگ سر بکشم که فهمیدم خودم هم از یاد رفته‌ام.
هان... خواستم این را بگویم. من کارم با این کلمه‌ها راه نمی‌افتد. خنده را بلند، بغض را با لرزش و دوستت دارم را میان لب‌های تو دوست دارم. با صدای تو.
دیدی ؟ ساکت ماندی و من سرم گرم نوشتن شد و یادم رفت.



|
    samedi, septembre 02, 2006
برای شورین که بود و هست.

چنان همیشه.



Xavier Naidoo -



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?