|
|
|
|
اصل احوالات شوما؟

حضور بامرام شوما عارضم که ما حال ظاهر و باطنمون توفیر قابل عرضی نداره. تیریپ تیریپ که مپرسه. نه لاو ترکوندنی، نه پپسی بازکردنی، نه گازکشی دوغ آبعلی، نه سیخکشی جوجه، نه پیغومی و نه پسغومی. غضب خدا و هویت تعطیل و تیزی بی تیغه! حالا که ما این جوریا میپلکیم، شوما حالتون چه جوریاس؟
پینوشت تو مایههای خیط و نشون:
نارفیقهاش مرام رنده نمیکنن، یعنی که از حالشون خبر نمیدن. گفتیم که گفته باشیم.
|
|
قیامت

خیر در پیش است و سفر به سلامت. رفته است که بازنگردد.
|
|
هیچ

هرشنبه روز رفتن توست و هیچشنبهها باز خواهی گشت. هفتههای من با هفت شمارش نمیشوند، همیشه را تنها هرگز از یاد من خواهد برد.
|
|
این جوریاس...

گفتی بضی چیزا هیچ رقم را نمیده پاشون قیمت بذاری... گفتم خٌب. گفتی بعضی چیزا حکمه. مث رفاقت، مث خاطرخواهی، مث وفا... گفتم خٌب. گفتی اوسا کریم وخت خلقت بعضییا گل کم اورده، جاش کاگل مالیده که بعضی چیزا حالیشون نیس... گفتم خٌب. گفتی اگه دلم رضا بده و اگه وخ قد بده و اگه بخت را بده خودم درد دلتو درمون میکنم... گفتم خٌب. گفتی... گفتم خٌب. ... گفتم خب و چش وا کردم و دیدم همه چی قیمت داره. اونم قیمت جون. فقط جونه که قیمت نداره چون حکمه. اما خب حکمی که مصرف نداره. گفتم خب و دیدم کاگل را جای دلت مالیده همون اوسات و من هر چی هم که خفنکار باشم عمرآ بتونم به ضرب آبگلو و نمهاشک کاگل نرم کنم. گفتم خب و نارضا و ناوخت و بخت بد موند و درد دل درمون نشد. کف دسام منجنیق شد و درز دهنم گاراژ. گفتی... گفتم خب و مغزم پکید و جیگرم جزغالید و قامتم تابید و دلم ... دلم؟ دلم سلاخی شد و سیا شد و سوخت. حالا اگه راس میگی بگو خٌب.
|
|
...

یه دلاک سراغ داری دل آدمو بشوره؟ دلاک اگه نیس، مردهشور چی؟ هان؟
|
|
پند

تو هرگز باز نگرد. خانه ویران دوست سرگردان و ستاره بی آسمان مانده است. من اما فراموش نمیکنم. برای از یاد بردن باید در تیزاب فرو رفت نه در خواب.
|
|
من؟ ..... من؟

ماشین هامون از دور در باغ بزرگ بیمارستان روانی پیش میآید و جلوی در بخش روانجسمانی توقف می کند. هامون پیاده میشود و با سرعت به طرف بخش میدود.از کسی میپرسد. هامون: بخش روانجسمانی همین جاست؟ بیمار: بله. هامون وارد محوطهی بخش می شود. مرد وارستهای در پیژامه به سویش می آید. سلام میکند و شاخه گلی به او میدهد. هامون با خوشحالی گل را از او میگیرد. بو میکند و با او دست میدهد. به سوی پلهها میرود، دوست روانپزشکاش دکتر فرهوشی از طبقهی بالا، میان دو پرستار از پلهها پایین میآید. دکتر به طرف انتهای راهرو میرود. هامون: سلام. دکتر: سلام و زهرمار. (هامون در پی او به راه میافتد) من از وقتی فهمیدم مهشیدو بردی پیش اون دکتر سماواتی احمق و اونو به من ترجیح دادی، واقعا بد جاییم سوخت... هامون(وسط حرفش می پرد): قضیه اصلآ اونطوری نیست ها. من یه عذرخواهی بهت بدهکارم. گوش کن، نه، نه، اصلا قضیه این جوری نیست. ببین. مهشید پیشنهاد کرد اونو. بعد مامانش.. دکتر: مهشید،مامانش... هامون: یعنی مامانش تلفن زد. دکتر سماواتی رو معرفی کرد. مهشید هم که می خواست آنالیز بشه،رفت پیشش. جان تو،من اصلآ دخالتی تو این قضیه نداشتم... دکتر: دخالتی نداشتی؟ هامون: هیچی. دکتر: زنته، الاغ! باید دخالت داشته باشی . هامون: بابا من این قدر گرفتارم، نمیتونم سرمو بخارونم... دکتر: گرفتاری یعنی چی،زندگیته! دکتر داخل اتاق بیماران میشود. هامون در راهرو با چند بیمار روانی خوش و بش میکند. بیمار(به هامون): سلام،آقای مهندس. دکتر فرهوشی هامون را به طرف خود میکشد. دکتر: بیا،بیا یه چیزی میخوام بهت بگم... هامون: بابا، تو رو خدا بذار ما یه خورده با این بیمارای تو حال کنیم... دکتر(با آرامی و تاکید): با بدجور آدمایی نشست و برخاست میکنی... نمیفهمی... هامون(متعجب): چطور؟ دکتر وارد اتاق بیمار میشود. دکتر(به پرستار): خانوم،حالشون چطوره؟ پرستار(کنار تخت یک بیمار):خوبه آقای دکتر.علائم حیاتیش کنترل شده.همه چیزش طبیعیه.فقط چون غذا نخورده،سرم گرفته. هامون رو به روی دکتر ایستاده، کراواتش را نگاه می کند. به آن دست می زند. هامون:کراوات منه؟ دکتر ضمن بازدید از پرونده یک بیمار با تاکید به هامون میگوید. دکتر: میخوام یه چیزی بهت بگم... یکی از پرستارای اینجا با سکرتر مهندس عظیمی یه نسبتی داره... هامون(با تاکید): عظیمی خل،خب؟ دکتر: همون بسازو بندازه، هرکسی هستش.. هامون: گه،میدونم. دکتر: اینا با مادر مهشید رفت و آمد دارن. تو خونه همدیگه جمع میشن. یه چیزایی دستگیرش شده. هامون(متعجب): خب،که چی؟ دکتر: وقتی مادر مهشید به من تلفن میزنه میگه تو دیوونه شدی، باید بیارمت اینجا بستریت کنم... هامون(با تعجب): کی؟تو یا من؟ دکتر:...تو. هامون: یعنی مامان مهشید تلفن زده که من دیوونه شدم؟ دکتر: آره،که تو رو اینجا بستری کنم تا اونا با هم خلوت کنن... هامون(با تاکید مجدد): مامان مهشید تلفن کرده که من...؟ دکتر: من نمی دونم این عرق فامیلییه، پسر خالگییه، دوستییه، چیه،هر چی هست. بابا یه لگد بزن به این زنیکه بندازش بیرون... هامون(با اعتراض): بابا مهشید چه گناهی کرده؟حالا شمام همه تون بند کردین... دکتر(با تاکید): اینا با همدیگه رابطهی غیر افلاطونی دارن، الاغ! مادر مهشید با عظیمی شریکه. عظیمی داره واسش آپارتمانسازی میکنه. ده تا آپارتمان داره براش میسازه. چشماتو وا کن. مادره،این مرتیکه عظیمی رو برا شوهر آیندهی دخترش کاندید کرده... هامون(به شدت جا خورده است): مهشید؟ مهشید من؟ ... صدای آواز یکی از بیماران از دور در سالن بیمارستان می پیچد. ... دکتر: آره، اااااه، کی می خوای بفهمی؟ دکتر به طرف تخت دیگری می رود. عاقله مردی روی تخت نشسته است، با خونسردی شعر میخواند. بیمار: آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را، آی دکتر... دکتر(رو به بیمار روانی): مثل اینکه حالت خوبه،نه؟(رو به پرستار): قرصاشو خورده؟ هامون درهمرفته و شکسته،آهسته از اتاق خارج میشود. پرستار:حالشون خوبه آقای دکتر؟... هامون از اتاق بیرون میآید، شکسته و رنجور به دیوار تکیه میدهد. آهسته گریه میکند و رفتهرفته کنار دیوار روی زمین مینشیند. ... پروردمت به ناز تا بشینمت به پای آخر چرا به خاک سیه مینشانیام ای شاخه گل که از پی خورشید میدوانیام این بود دسترنج من و باغبانیام؟ ...
هامون نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
|
|
تو...

این لقمهایه كه تو تو سفره ما گذاشتی. وگرنه من كجا و شیراز كجا؟ سرتو درد نیارم دایی. این دل لاتوری خودشو باخته. دایی؟ با توام. پاك آق مرتضی افتاده تو هچل. نه راه پس داره نه راه پیششش! دایی مصطفی! هر چی خودمو زدم به اون راه، دلِ دستبردار نشد. صد رحمت به صد تا نیش چاقو. همچی زُقزُق میكنه... همچی زُقزُق میكنه كه چار ستون بدنم میلرزه. تو مایههای نامردیه. نالوطی هیچی سرش نمیشه. یك بیآبروییه كه دویمیش خودشه. بدجوری خودشو باخته. رسوای علاف. فهمیدی؟ راحتت كنم، كار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل. چی بگم پاك... پاك نالونه. اینارو نخونده بودم. این دیگه چه رنگشه، حیرونم... یه آدم گنده باهاس بشه نوچهی یه وجب دل. آخه چرا باهاس همچی باشه؟ كی گفته؟ مگه من كیم؟ كی گفته یه جوجه دل بشه اختیاردار آدمیزاد؟ دایی! اینو هم بگم، آدم... آدم مثلاً من اینو میخوام اونو میخوام نداره. باهاس دید كه... باهاس دید كه اون صابمرده چی میخواد. این... این... این درست نیس دایی... درست نی... دایی، كار از یه جا خرابه. حالا از كجا خرابه، باهاس اون وخت گرفت از اوساكریم پرسید... دختر شیرازی، دل مارو بردی... بردی دل ما، غم ما نخوردی... چی بگم؟ آره... آره... مگه من كیم؟ د درسته، حالیمه. من نه، تو. ..آره، تو... تو كه سرت تو حسابه... چی؟ آره مچلیه... مچلیه... چی میگه چشات دایی؟ چی میگه اون چشات؟ آره، ریتنتنه! آره من سیا شدم... سیا شدم... خیله خب، مگه من، مگه من مگه من كیم؟ چرا به من میگی، مگه من كردم؟ مگه من گفتم؟ مگه من خواستم؟ من كه سرم تو كفترام بود... كفترام... تو.. تو.. تو منو راهی شیراز كردی... تو... دایی تو منو هوایی كردی... تو...تو... تو...
از فیلمنامهی طوقی نویسنده و کارگردان: زندهیاد علی حاتمی
|
|
عقوبت

این که من میکشم درد بی تو بودن نیست. تاوان با تو بودن است.
|
|
پیشنوشت:
این را دو سال پیش همین موقعها بود که نوشتم. ایران بودم و هوا گرم و آفتابی بود. حالا وین هستم و هوا سرد، خاکستری و بارانیست. فرق چندانی نمیکند. قصه همان است که بود.

سنگ و آب
مرا گفته بودند که راهی دشوار برگزیدهام. گفته بودند که به هر قدم سنگی بر پای نشیند آن هم نه از جنس ریگ بیابان که سنگهایی استوار و ناتراشیده که زخم تیشه را هم زخمی کند و به هر نفس آسمانش غرشی میکند آن هم نه از جنس رگبار بهاری که به چشم برهمزدنی فرو نشیند که به کردار تندر و آذرخش که زخم سوخته را هم سوختهتر کند. اما من گوش به نجوای تو داشتم که مرا به نام خوانده بودی و گفته بودی... آن که از همه نرم تر است می تواند از آن که از همه سخت تر است بگذرد... آنگاه گمان بردم هر آنکه بیدار باشد و خواب نبیند شایسته رویای حضور توست و از آن پس چشم بر هم نگذاشتم و آن قدر پای بر سنگها کوفتم و آن قدر به آب باران نگریستم تا از پای افتادم و چشمانم خشکتر از بیابان شد. پس به سوی تو آمدم که وعده داده بودی و من گمان بردم که شایسته عاشقی منم که ایستادهام در برابرت... مرا گفته بودند که راهی دشوار برگزیده ام. من به تو رسیدم بیپا و بیخواب و بیاشک و تو به من پشت کردی و فریاد برآوردی: آن که از همه نرمتر است چون تو سرگردان پریشانخانهی باد میشود تا روز مبادا و آن که چون من از همه سخت تر است میماند و آرامش جاودان مییابد. .... مرا گفته بودند...
|
|
سهگانه

۱
جهان من جای کوچکیست وقتی تو در آن نباشی.
۲
درخت خشکیده را سنگباران میکنی بی آنکه بدانی پاییز را خزانی نیست.
۳
تو از رویاهای من جلوتر رفتی بی نگاهی به ساعتی که ساعتها عقب بود. حالا این جا برگریزان است و تو در رخوت مردادت جا ماندهای.
|
|
مث یه خواب کوتاااااااااااه...
|
|
اشارتی به حال خونیندلی...

هنوز آفتاب وسط حیاط است اما هر چه نشستیم به انتظار نه کبوتر نامهبری رسید و نه پیکی به در کوفت. چند بار پاشدیم طول و عرض اتاق را گز کردیم شاید افاقه کند و دلشوره بخوابد، نشد. تازه چشممان هم افتاد به عکس روی خودمان در آینهی پشتسنگی سر تاقچه، روزگارمان شد عاقبت معاویه. شدهایم معاینهی این غربتیها که تب نوبه میگیرند و ملاج چاییده رنگ رخسارشان را میکند آب زردچوبه. دست بردیم همهی پشتدریها را انداختیم تا اتاق شد نیمهتاریک. بعد دو تا از آن گیلاسهای شربتخوری را از توی انگارهی نقرهشان کشیدیم بیرون. خاطرتان هست؟ همانها که به دست خودتان از توی اشکاف خانمبزرگ بیرون کشیدید. گرچه این وقت روز حکمت نمیکند به شراب خوردن بنشینیم، آن هم یکه و تنها، آن هم بی مطرب و جشن و خطبه اما دیگر حالت نمانده است. مال و منصب و آبروی ما شد باد هوا، آن هم از صدقهسر خط و خال شما. حالا بماند. خواستیم بگوییم غیر از جوانی ما، زیبایی باغ هم به تاراج خزان رفت در نبود شما. آن دو باغ متصل که قرار بود به موسم گرما شما کنار سنگچینهایش قدم بزنید و به هنگام جهش فوارههایش خنکای آب چاه شبنم بشود بر گونههای برگ گلتان، حالا ویرانه شده است. رشک بهشت بود باغ ما، رشحهای از انفاس شما که بر جا نماند، دیگر از دار و درخت چه برمیآمد جز سوختن و مردن؟ همین شد که برگ ریخت و درخت مرد و اولین باد پاییز که وزید گفتیم عمارت فیلگوش را بکوبند و احدی را هم به باغ راه ندهند. حالا هم قرار این همه حکایت نبود، میدانیم طاقت بحر طویل ندارید. صدقه سر خودتان و این آب طربناک است اگر که هنوز دم میزنیم. اگر نه اختلاط باغ و عمارت نیست، خانهخرابی ما از عشق است. ای ی ی... دست آخر این را هم بگوییم و زحمت زیاده را کم کنیم. صندلی لهستانیها را هم گفتیم جمع کردند، برج پیش بود انگار. سرشب که چمباتمه میزنیم روی این زرع و نیم نایینی، همان که لچک و ترنجش را خودتان سر دار قالی پسند کرده بودید، دیگر نای برخاستن نمیماند. سرمان که گرم میشود، دراز به دراز می خوابیم این جا، چشمها خیره به طاق. آسمانمان هم بی ستاره شده است آخر. ای ی ی... فقط دم صبح که میشود، تن مصیبت کشیده یاری نمیکند. جفاکار است. نه نبود شما را تاب میآورد نه سوز پاییز را. به دلتان بد نیاورید اما رواندازها را هم دور ریختهایم فقط طاقه شال ترمهای که گذاشته بودید برای روز مبادا و سفر آخرت، میکشیم تا پشت پلکها شاید این رعشهی جان و این آتش دل قرار گیرد.
|
|
پیشنوشت: متن زیر را میترا نوشته است. رفیق دوستداشتنی من. در صندوق نظربازی نوشتهی پیشین خودم پیدایش کردم. دیدم به غایت از متن من زیباتر است، حیف بود با شما تقسیم نشود.
من مرید فلسفهی ایوب نیستم گرچه کاش مثل ایوب، قصه ام هپیاند داشته باشد. من بیشتر ابراهیم را دوست دارم. آتشم گلستان که نه، خارستان هم بشود غمی نیست. صبر را هم تاب میدهم به یک عباسی. خدا هم میخواهد بیاندازد میخواهد نیاندازد خداست دیگر، خدایی میکند. من خودم را گفتم. خودت را هم نگاه که نه، نیم نگاهی هم بیاندازی کافیست که متکلم مع الغیر را تغییر بدهی، گاهی یک تغییر کفایت میکند. در باب داد و درفش و دوزخ هم، داد را به کف آوریم دوزخمان بهشت عدن است. درفش هم ارزانی کاوه باد که در انبار شهرداری خاک می خورد طفلک.
|
|
غم آخرمان نیست...

ما مریدان فلسفهی صبر ایوب و جهد ناکرده و دستی از دور بر آتش داشتن بودهایم و هستیم. همهی عمر که هیچ. همهی تاریخ. ما سالها که نه، قرنهاست که با خود و دیگران تکرار میکنیم: خدایتان صبر بدهد! بیگمان کسی صبرمان داده است، بیبدیل صبری که نه آغازش پیداست و نه پایانش هویدا. خدایش صبرمان داده است که از زمستان شصت و یک به تابستان شصت و هفت میرسیم. صبور . از جادهی خاوران به کوی دانشگاه نقب میزنیم. صبور صبور . به تماشای گورهای دستهجمعی، چهرهی زیبا کاظمی و پیکر اکبر محمدی مینشینیم صبور صبور صبور. صبوری میکنیم تا خدایش صبرمان دهد و صبورترمان کند تا داد و درفش و دوزخ را هم با صبوری تاب بیاوریم و دم نزنیم.
|
|