|
|
|
|
dimanche, juillet 30, 2006
پیشکش علیرضا، به عشق صدایش به حرمت رفاقتش
سیابازی

راسش میخواسم باش اختلاط کنم. ا خاطرخوایی و این صوبتا. گفتم شوما شا وزیر بلتی، گف نه. یه نموره هم سرخ و سفید شد جون شوما. تلپ شدم پایین پاش و گفتم... این جوریاس. ای کبریت رو زمین خوابید که حاجیت دزه، اگه به پهلو نشس که کوچیکت وزیره، اما اگه واساد، یعنی که آره و اینا، شاه شاهه... گرفتی چه جوریاس؟ خندید. دلم رف. گفتم بمیرت لامروت. ... تو تیریپ شا وزیر حسابی واردات شده بود. یه روز دل بیصاحابو زدم به دریا و گفتم... کبریت رو زمین بخوابه من نالوطیام، به پهلو بشینه کارم دٌرٌسه، اما اگه واساد هم لوطیام، هم کارم دٌرٌسه هم خاطرتو خیلی میخوام. خندید. نفسم به یک و دو افتاد. گفتم خرابتم قناری. ... یه سرچراغی، نشسم صاف روبروش، گفتم کبریتت کو؟ همون که نکشیده جونم باش الو میگیره. خندید اما رنگ ننداخت. دست کرد کبریت را هل داد طرف من، لهش کرده بود. سربند همون دیگه قوطی کبریت هیچ رقم وانساد.
|
|
جای خالی شما سبز...

حوض را گفتیم کاشی کردند، سفارش کاشی را اصفهان داده بودیم به وقت سفر سال پیش. دورتادور حوض کوزه سفالی پر تا پر گلدان شمعدانی، شمعدانیها همه اژدر. پای پلهها به قاعده اطلسی کاشتهاند و شاهپسند. از باغبانباشی قول گرفتهایم به ملاطفت آبیاری کند. برگ گل اطلسیست دیگر، تاب عتاب ندارد. پیچ امینالدوله آلاچیق را پر کرده است، نفس بهار است تا کمرکش تابستان. محبوبهی شب هم همدم شبهای بلند است، به هوشیاری مدهوش میکند. انگاری یکی از آن هزار و یک شب باشد و سرت بر زانوی شهرزاد قصهگو، حالا مٌلک و ملک و جوانبختی هم در کار نباشد، گو نباشد. یک بوتهی گل سرخ هم کاشتهایم، به دست خودمان. به لرز و بی ترس. غنچه کرده است. امروز و فرداست که گل کند. حال خونیندلان. عصر که بشود میآییم قدم میزنم. همه جا را وارسی میکنیم. حیاط شده است باغ عدن. فواره را باز میکنیم، دو تا صندلی لهستانی میگذاریم بر حوض کاشی فیروزهای و مینشینیم به انتظار. آفتاب که از لب دیوار همسایه بپرد، همان دیواری که اول بهار آبشار طلایی از سرش شره میکند، دست میبریم طرف سنگهای مرمر ایوان. انگشت اشاره که بر تن سنگ بساییم، سرما مینشیند در جانمان. پیشانی داغ را میچسبانیم روی سنگها و یادمان میآید که شما رفتهای. بهار و تابستان هم توفیری در نبودنتان نمیکند.
|
|
واسه خود خودم با یه استکان دوا و یه نخ سیگار...
 خیلی حرفا هس که دل صابمرده میخواد واست بگم اما نه همّتش پا میده، نه حوصلهاش قد میده، نه فرصتش دست میده، نه ایشالا راه میده! پس فقط یادت باشه که قیصر به ننهاش گف سه دفه که آفتاب بیافته لب اون دیفالو و سه دفه که اذون مغربو بگن همه یادشون رفته که ما چی بودیم و واسه چی رفتیم. همین طور که ما یادمون رفته. دیگه تو این دوره زمونه کسی حوصلهی داستان گوش کردن نداره. راس میگف... قیصرو میگم. تو فقط یادت بمونه که یه روزی به من بگی چه جوریاس که عاشقی واسه ما شد زخم ناکار تیزی دسته صدفی کار زنجون که تا ابدالاباد جاش مث زخم ناسور تو گردهمون جزجز کنه؟ چه جوریاس که از همه کس بیکسی نصیبمون شد و هر چی به این تن بیصاحاب ایزوگام کشیدیم، طرف دس کشید و تا اون ته استخونمونو با قلمتراش خیط کشید؟ چه جوریاس؟ چه جوریاس که سفره جمع شد و صدا کم شد و گلدون خالی شد و در بسته شد و ما موندیم از همه جا مونده و از اون رونده؟ چه جوریاس که زندگیم الو گرفت و جیگرم سوخت و بختم سوخت و دلم سوخت؟... ... چه جوریاس؟
|
|
mercredi, juillet 19, 2006
به احمدرضا که تلخکامیاش بسیار است و مهرش بیشمار.

یک استکان تلخی یک دل سنگی سیگاری آتش بزن رفیق! شیشه و خارا گٌر نمیگیرند. امروز را رج بزن دیروز را خط. دلنگران نباش رفیق! تا سقوط فردا هنوز یک نفس باقیست.
|
|
به شهرزاد عالمفتحی
برای دلنگرانیهایش

همه چیز همان است مگر کودکی که بزرگ و غروری که شکسته شده است. همه چیز همان است قرارمان همان قرار قبلی که آخرش نرسیدن است. همه چیز همین است، تو و من چشمانی خشک بغضی تر رویاهای نایافته، شعرهای خطخورده و سینهای شکافته. همه چیز هنوز همان است آخرین سطر بی نقطه، دستهای خالی و باغ گیلاسی که گم شده است.
|
|
پیشنوشت:
خانهی دوستانام در آتش میسوزد. میدانم. پریشان خاطر بودم گفتم زنگ بزنم و مثلآ دلداری بدهم. اندی دوست خوبم نیمه لبنانیست. امروز وقتی با هم تلفنی حرف میزدیم، تمام توانش را جمع کرده بود که نزند زیر گریه. پدرش در بیروت است و او و بقیهی خانواده در نگرانی و ناباوری. این موشکها یا چه میدانم راکتهای دوربرد تا نزدیکی خانهی یکی از دوستداشتنیترین نوادهگان قوم بنی اسراییل رسیده است. با کامران ح. هم حرف زدم آخر. صدایش طنین عجیبی داشت. مثل بغض بود.خود خود بغض، درست در همان آنی که میخواهد بشکند. ... هنوز هم پریشانخاطرم. از جهان و جهانیان دلتنگ و دلزده. گفتم چیزکی بخوانم دلم قرار بگیرد. این یکی معجزه کرد. آخر شاهین دلتنگستان از معدود آدمهاییست که نوشتههایش دلتنگی را چاره میکند. گفتم با شما قسمت کنم. هم دلتنگی را، هم چارهی این دم را... شما هم بگذارید پای این میگرن بیصاحب و کجخلقی ناشی از روز دوم اعتصاب غذا.

نيستی، نبودی، نباش
از وبلاگ: دلتنگستان
کجايی مرد؟ نيستی. اصلا انگار هيچ وقت نبودهای. يعنی اگر هم بودی من که ديگر يادم نيست چگونه بودی و چرا بودی و چه بودی. حالا خبری نيست، دزدی که نکردهای، فقط بیمعرفتی. آن هم که جديد نيست. بيا بنشين برايت از نبودنت بگويم. نبودنت هم دنيايی بود.
از کجا شروع کنم؟ از گرگ؟ از باران؟ از شراب شاتوت؟ وای اگر بخواهم همهء نبودنهايت را بگويم هزار سال طول میکشد. بگذار از سقف شروع کنم که سوراخ شدهاست. درست مثل قديمترها که هر شب روی تخت طاقباز دراز میکشيدی و چشمانت را میدوختی به ستارههای آسمانی که بالای سقف بود. يادت هست بعد از چند ساعت جای نگاهت روی سقف سوراخ میشد؟ از همان شبی شروع شد که نبودی تا گرگ را ببينی. صبح يکی از همان روزهای اولی که نبودی گرگ سفيدی بين در خانه و در ماشين ايستاد و زل زد به تويی که نبودی. فکر می کنی از خودم میسازم، ولی باور کن، اگر بودی میديدی که چشمهای سفيدش را چگونه به جای خالی چشمهايت دوخته بود. اگر بودی شاید زبانش را میفهميدی. آمده بود چيزی بگويد و برود. نبودی تا حرفهايش را بشنوی.
از همان روزی که گرگ آمد و نبودی کار حفاری سقف اتاق شروع شد. تلفن زنگ میزد و نبودی. نامه میآمد و نبودی. جای خالی نگاهت روی سقف سبز شده بود؛ سبزی گلدانی که روی پاگرد پلهها گذاشته بودی سياه شد و سياهی شبهايی که نبودی آنقدر کمرنگ شد که درخشش نور ماه و ستاره های ريزش اصلا به نظر نمیآمد. آنقدر نبودی که آسمان هم صدايش درآمد. باران باريد. باران. باران. باران. آنقدر باريد تا يک روز ماشينی که پشت آن نشسته بودی بدون تعارف سه دور دور خودش چرخيد. شايد اگر بودی میمردی، ولی باز هم نبودی و زنده ماندی. عصر همان روزی که نبودی و نمردی حلزونهای زيادی مردند. آخر می دانی، باران بند آمده بود و هوا هوای رفتن بود. نبودی تا مواظب باشی آدمهايی که بعد از باران راه می روند آنقدر حلزونها را زير قدمهاي سنگينشان لگد نکنند. نبودی. نبودی. نبودی و تمام حلزونها همان شب مردند.
راستی چند روز قبل که هنوز هم نبودی عشق تمام شد. نبودی تا از خودت دفاع کنی. میگفتند دروغ گفتهای. نبودی. میگفتند قولت را شکسته ای. نبودی. گفتند وقتی که آمدی اگر حرفی داشتی بايد دنبالشان بروی. نبودی و دنبالشان هم نرفتی. خودشان درش را بستند و گفتند ديگر تمام شد. نبودی تا تمام شدن عشقت را ببينی. از روز بعد هم به جای عشق شمشير می فروشند. نبودی تا شمشيرها را بخری. خوب می برند. همه را بريدند و دوختند و نبودی.
امشب هم که نبودی به افتخارت شراب شاتوت آماده بود. نبودی تا مست کنی و ديگر در اين دنيا نباشی. نبودی تا خسته نباشی. نبودی تا بودنت را جشن بگيری. اگر بودی هم آنقدر از اين دورانی که نبودی خسته بودی که حتی نمی توانستی ليوان شراب را به دستت بگيری. نبودی تا تمام شيشه را خودت تمام کنی. نبودی. نبودی. نبودی. نيستی. آنقدر نبودی که هر چقدر هم قسم بخوری هيچ کس باور نمی کند که بودی فقط اينجا نبودی. آنقدر نبودی که ديگر هيچ کس باور نمیکند که همان گرگ سفيد را با چشمان خودت ديدی که با چشمانش حرف می زد و آنقدر با صدای خرد شدن هر صد هزار حلزون زير پای عابران بعد از باران زجر کشيدی که تصميم گرفتی آنقدر بعد از باران قدم نزنی تا بميری.
نبودی. باران. نبودی. گرگ. نبودی. باران. نبودی. نيستی. ديگر مثل قديمترها نيستی. ديگر خودت نيستی. نبودن راحتتر است. من هم نيستم. باز هم نباش. وقتی که نيستی دروغ هم نيست. کسی را هم آزار نمیدهی. نباش. ديگر هيچ وقت خودت نباش، تا روزی که دليلی برای بودن پيدا کنی. مواظب نبودنت باش.
پسنوشت: انتخاب ترانه و تصویر از من است.
|
|
پیشی گربهی پلنگی

گربه مرز دارد. صاحب دارد. تصاحبش موروثیست. صاحبانش ادعا دارند. صاحب بر سه قسم است. بد. خوب. بهترین. هر که رفته است بد است. هر که مانده خوب. هر که تکان نخورده است بهترین. گربه فرهیخته است. مثل صاحبانش. صاحبانش صنعت میدانند. صنایع دستی. چیزی در ردیف کاردستی. عجایب صنعتی ساختهاند که مبارزه، شهامت، شجاعت و صداقت را اندازه میگیرد. چیزی در ردیف دماسنج یا الکلسنج. قهرمان بر سه نوع است. خوب. بهتر. مٌرده. خوب کتک میخورد. بهتر حبس میکشد. مرده کارش حرف ندارد. گربه تکلیف دارد. تکلیف را نمینویسند. تکلیف را معلوم میکنند. تکلیف سه جور است. سربالا. سرسری. یکسره. خط خوش خریدار ندارد. گربه کهنسال است. پیری گاهی خوب است گاهی بد. ستون پیر، تاریخ پیر و شعر پیر خوب است. موی سپید بد. گربه گسترده است. وسعت گاهی خوب است گاهی بد. کویر بزرگ، خلیج بزرگ و زمین بزرگ خوب است. فاصلهی زیاد بد. ... گربه نامی پنج حرفی دارد. من هم. گربه پنجه دارد. من نه. شاید برای همین است که دستهایم سالهاست در کار نوشتن از نام او گرفتارند.
|
|
dimanche, juillet 09, 2006
فراخوان برای آزادی زندانيان سياسی ايران
اسانلو، جهانبگلو، موسوی خوئينی و ديگر بازداشتشدگان دوره اخير بايد فورا آزاد شوند. ما امضاكنندگان اين فراخوان از پيشنهاد آقای اكبر گنجی استقبال میكنيم. در صورتی كه به آزادی فوری اين افراد اقدام نشود، روزهای جمعه، شنبه و يكشنبه ۲۳ ،۲۴ و ۲۵ تير ماه را روز كارزار عمومی برای آزادی آنان اعلام میكنيم.

ما امضا كنندگان اين فراخوان نگرانی و اعتراض خود را به تداوم نقض حقوق بشر در ايران، سركوب مخالفين سياسی، بازداشت و در بند كشيدن آنان، پپگرد فعالين نهادهای مدنی، حمله به تجمعات اعتراضی مردم در آذربايجان و به زنان، دانشجويان و كارگران در تهران و ديگر نقاط كشور اعلام میكنيم. ما بهويژه خواستار آزادی فوری و بدون قيد و شرط آقايان منصور اسانلو رئيس هيات مديره سنديكای شركت واحد، رامين جهانبگلو استاد دانشگاه و انديشمند سرشناس كشورمان و آقای موسوی خوئينی از مدافعان حقوق و آزادیهای سياسی و مدنی و ديگر بازداشتشدگان دوره اخير هستيم. ما ضمن استقبال از پيشنهاد آقای اكبر گنجی كه مورد استقبال خانم سيمين بهبهانی و بخش بزرگی از فعالان سياسی فرهنگی كشور قرار گرفته است اعلام میكنيم: در صورتی كه به خواست آزادی فوری اين افراد اقدام نشود، روز های جمعه، شنبه و يكشنبه ۲۳ ،۲۴ و ۲۵ تير ماه برابر با ۱۴، ۱۵ و ۱۶ ژوئيه را روز كارزار عمومی برای آزادی آنان اعلام نموده و از همه هموطنان در ايران و سراسر جهان میخواهيم كه به هر طريق ممكن از اعتصاب غذا تا تجمع و تحصن و ... حمايت خود از اين خواست همگانی را اعلام نمايند.
برای امضای متن لطفا نام و نام خانوادگی خود را به اين آدرس ارسال نماييد.
azady_zendanian_siasi@yahoo.de
|
|
mercredi, juillet 05, 2006
فوتبال به روایتی دیگر

گفته بود گاهی مشروب میخورد و بددهنی میکند. بار آخر گفت دستبزن هم دارد اما هرچه کردم نخواست اقدام قانونی بکنم. امروز هنوز روی صندلی ننشسته زد زیر گریه. پسرک را فرستادم توی سالن انتظار با اسباببازیها سرگرم شود. زل زده بود به صورت گریان مادرش. برگشتم توی دفترم. دکمههای پیراهنش را که باز کرد، دل و جگرم آمد تا توی حلقم. تنش جابهجا کبود بود. حلقههای بنفش و زرد. دو نقطه قرمز و متورم هم جای سوختهگی بود. گفت با سیگار داغم کرده است، میگوید این طوری صاحب اول و آخرت خودم هستم. این طرف و آن طرف زنگ میزنم. دستم را میگیرد و میگوید: حالا این دفعه را هم میبخشم. فردا با پزشک مرکز ترک اعتیاد قرار دارد. امشب را هم میروم خانه. دکتر و بیمارستان هم لازم نیست. برسم آنجا زنگ میزنند به پلیس. بگذارید یک شانس دیگر داشته باشد. این دفعه را هم آبروداری میکنم. ماندهام چه بگویم. پسرک در را باز میکند و با توپ پلاستیکی و ماشین بتمن یک راست میآید سراغ مادرش. تندتند میگویم که با چه شماره تلفنهایی میتواند تماس بگیرد و دوباره تاکید میکنم که تا دیروقت اداره هستم و اگر خواست خبرم کند. راه میافتند. پسرک رویش را برمیگرداند و میپرسد: خاله، فوتبال دوست داری؟ بهزور میخندم و میگویم: نه خیلی، تو چه طور؟ میگوید: من خیلی، تازه عاشق برزیل هم هستم ولی بابا میگه فوتبال یعنی آلمان. دوباره به زور میخندم. خیره نگاهم میکند. برای این که چیزی گفته باشم میگویم: حالا دوست داری کی برنده بشه؟ آهسته میگوید: کاش امشب آلمان ببره، اگر نه بابا دوباره عصبانی میشه و من و مامان را... جملهاش نصفهکاره میماند. زن دست پسرک را میکشد و تاکید میکند که باید زودتر راه بیافتند. میروند و من در آستانهی در برجا میمانم. ... از اداره که راه میافتم سمت خانه دیروقت است. منتظر مترو میایستم. صفحهی اخبار ایستگاه مترو نتیجهی بازی را مساوی اعلام میکند. یاد آرزوی برندهشدن آلمان میافتم. ... با لیوان سفالی چای به دست ایستاده ام توی مهتابی. تلفن زنگ میزند. برادرکم است. میخندد و میخنداند. از فوتبال میگوید. میپرسم آلمان چی شد؟ میگوید ایول آبجی! اینکاره شدهای. بابا کارشناس فوتبال! آلمان پکید. تو وقت اضافه باخت. ... بقیهی حرفهایش را نمیشنوم. به دستی که در هوا میچرخد میاندیشم و به لکههای کبود. امشب فقط آلمان نیست که باخته است. زن و کودک هم بازندهاند بی آن که وقت اضافی به دست آورده باشند.
|
|