-->

*قاصدک

    mardi, juin 27, 2006
پیانو در گام 1226

از وبلاگ
ماه می







خسته‌ام و نه خشمگین. دلگیر و دل شکسته‌ام بی آنکه کینه‌ای در دل داشته باشم.
ذهنم پر از حرف است برای گفتن اما دستم دیگر برای نوشتن نمی‌چرخد. کاش صحرایی پیدا می‌شد که در آن آسمان می‌بارید و پایم دوباره به عشق فرو می‌شد که تنها کیمیای این هستی عشق است و باقی هوای سوخته است و دیگر هیچ.

پی‌نوشت:
انتخاب تصویر و موسیقی از من است.



|
    dimanche, juin 25, 2006
عین و شین و قاف







جهان تنها یک قصه است.
در سطر اول آن تو از راه می‌رسی و
خاک بوی باران می‌گیرد.
در سطر دوم آفتاب می‌شود و
تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی.
در سطر سوم زمین می‌چرخد و
مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد.
در سطر چهارم
تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی.
در سطر پنجم
همه چیز از یاد می‌رود و
من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم.

زیرنوشت:
راستی آن رفقایی که مرا جان‌به‌سر کرده بودند که چرا صندوق نظربازی نداری کجایند؟
چند روز دیگر می‌گذارم این ماسماسک این جا باشد بعد هم برش می‌دارم،
آن وقت خیال شما تخت و خیال من هم لحاف چهل‌تکه‌ی پاره پاره بعد هم خلاص.



|
    vendredi, juin 23, 2006
واسه گل روی شوما...






اولندش گفتیم بت بزنگیم و احوالتو بجوریم، دیدیم ساعتش سعد نیس. دومندش گفتیم یه استکان بندازیم ته حلقمون و بگیم تصدق سرت که آخرشی باز دیدیم تناخوری چیز خوریه گلاب به روت. سومندش گفتیم تا سه نشه بازی نشه، پس یه نموره امشب‌رو با جوات کاردرست سبک حال می‌کنیم.
آره نه؟
یه تقه بزن اون بالا و ببین این اخوی زلف آناناسی‌مون که بچه کف ترونه چه‌ها کرده به موت قسم! می‌دونی و می‌دونم که بدمصب لامروت ترکونده!
پس حالشو ببر که خودت اند احوالاتی!



|
    jeudi, juin 22, 2006
دست آخر







این ماه، برج آخر نیست،
تنها یک ماه است
بالای سر روزهای نیامده.
این ابر، کنار نمی‌رود
پنهان‌کار است
مثل خورشیدی که نهفته می‌ماند.
بگذار باران همیشه بی‌صدا ببارد،
برای دفن آرزو
خاک کم است.
بگذار خوابمان را آب ببرد.



|
    dimanche, juin 18, 2006
مجنون






صدایم که می‌کنی
فاصله
می‌شود یک گام، یک حرکت دست
یک پلک زدن.
صدایم که می‌کنی
خوابم تعبیر می‌شود.
حالا گیرم که
باران تبر هم ببارد
ماه از شاخه‌ی بید سرریز می‌کند.
صدایم که می‌کنی
عشق اتفاق می‌افتد.
حالا گیرم که
باران سنگ هم ببارد
ماه را ببین!
از روی شانه‌ی من
گیسوی بید را نوازش می‌کند.



|
    vendredi, juin 16, 2006
سیب سیاه

بهرام رفیعی






شکوفه های درختان سیب
کلاغ داده اند
و من
به جای سیب سرخ
کلاغ سیاهی را پرنکنده می خورم.
شیرین نیست
اما،
از درخت سیب چیدمش.

پی‌نوشت:
انتخاب تصویر و موسیقی از من است.



|
    lundi, juin 12, 2006
پیش‌نوشت:

آن‌چه از پی خواهد آمد تنها تلخی‌ست. آمیزه‌ای از خشم، استیصال، ناتوانی و تلخی...
یک تلخی ژرف و ریشه‌دار... یک تلخی تلخ.
همین.

بی نفس






صبح زود باید می‌رفتم اداره‌ی پناهنده‌گی. تا دم ظهر سرگرم کار یک گروه ده‌نفری پناهجوی جوان بودم. بعد هم وقت دکتر داشتم. رسیدم اداره و یک نگاهی به اخبار انداختم. هنوز هیچ خبری نبود. یک نفس راحت کشیدم.
تمام بعد از ظهر دادگاه داشتم. فکر می‌کردم تا عصر تمام شود. کار به تنفس دوم و سوم که کشید زنگ زدم ببینم کسی از تهران خبری دارد یا نه؟ گفتند کمی شلوغ شده است اما جای نگرانی نیست. یک نفس راحت دیگر کشیدم.
جلسه‌ها‌ی دادگاه تا پنج بعدازظهر طول کشید. برنده شدیم.دو تا پرونده که سه سال برایشان جان کنده بودم. یک مرد هم‌جنس‌گرای جوان ایرانی. یک خانواده‌ی افغان که پدر و پسر بزرگ خانواده به دست طالبان کشته شده‌اند.‌ همه پناهنده‌گی گرفتند.
بعد باید بیست صفحه‌ای را سریع ترجمه می کردم. تا خودم را رساندم به خانه ساعت شده بود نه شب.
نشستم پای بساط اینترنت. صفحه‌ی اول و دوم را که باز کردم، دلم لرزید. صفحه‌ی سوم بغض کردم. صفحه‌ی چهارم و پنجم...
نفسم گرفت.
...

حالا هم این جا نشسته‌ام و یک نفس اشک می‌ریزم. از خودم، از این که دستم از همه جا کوتاه است، از این که بیرون گود نشسته‌ام، از این که هفده سال است آن جا که باید باشم نیستم، از این که شهرزاد، لادن، میترا، فرناز، آسیه و هزار و یک رفیق و خواهرم امروز آن جا بودند و من نبودم...
از این... از آن...از همه چیز...
از این همه ناتوانی خودم خسته‌ام. از این همه دوری بیزارم.


پی‌نوشت:

عکس از آرش عاشوری‌نیا است. دستش درد نکند گرچه می‌دانم حالا همه‌ی تنش درد می کند.



|
    mercredi, juin 07, 2006
از اين پنجره به بعد من از دنيا می‌ترسم

هیوا مسیح






ديروز پنجره‌ام رو به دنيا باز می‌شد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار می‌بيند
كه سايه‌ها در آن می‌ميرند
و ماه
هميشه از نيم رخ شيشه‌ای دور
به خانه می‌نگرد
از اين پنجره به بعد
من از دنيا می‌ترسم
تو می‌گويی تاريك می‌بينم
ولی جهان به روشنی حرف‌های ما نيست
نه كه فكر كنی من پسر آسمانم
كه از آن پنجره تا اين
از معجزه‌ی سطری گذشته‌ام
نه كه نه
من همان توام كه شهيد داده‌ای
من همان توام كه شهيد داده‌ای
یمن همان توام كه زير ماه می‌ميري
شايد عروس می‌شوی
من از روشنی روزها نمی گويم
از اينكه چيزی برای خنده ندارم
سر به ير حرف مي‌زنم
هميشه كه نبايد چراغ چهارراه
پيش پايمان سبز شود
گاهی خوب است دير به خانه برسيم
دير از خانه درآييم
از اين چراغ به بعد می‌بينی
كسي برای مردن به خيابان نمی‌آيد
و انگار قرار اين مدار بود
كه زود به خانه برسيم
زود از خانه درآييم
و زندگی را به خانه ببريم
ولی تو همان منی
كه هر روز برای مردن به خيابان مي‌آيم
هر روز برای مردن به خانه مي‌روم ؟
ولی من همان توام كه ته سال
تنگ كوچكی از عيد به خانه می‌بری
وقتی ماهی هست
كسی برای زندگی به خانه می‌آيد
وقتي ماهی نيست
كسی برای مردن به خانه ميیآيد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار می‌بيند
كه سايه ها در آن می‌ميرند
هميشه كه قرار نيست
پنجره رو به دنيا باز شود
از امروز ناگزير
اين مدار
بر اين قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری كه خالی است
يك پنجره به جايی دور باز می‌شود.



|
    mardi, juin 06, 2006
بیست و دوم خرداد ماه, تجمع مسالمت‌آمیز زنان برای لغو قوانین زن‌ستیز






از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طي 100 سال گذشته، تلاش زنان ايراني همواره متوجه دستيابي به حقوق برابر و انساني بوده است. اما با وجود تمامي اين تلاش ها، در کليه قوانين از جمله قوانين مدني و جزايي، حقوق اوليه زنان همچنان ناديده گرفته شده و بن بست هاي قانوني بسياري را بر زندگي زنان جامعه ايراني تحميل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته يک دل و يک صدا اعتراض خود را به کليه قوانيني که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتيم اما مطالبات بر حق ما همچنان بي پاسخ مانده است. بدين سبب امسال نيز در پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهيم آمد و خواسته هاي مشخص خود را از جمله منع چندهمسري، لغو حق طلاق يکطرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيض‎آميز اعلام خواهيم کرد.
از اين رو از همه شهرونداني که به نقض حقوق زنان در قوانين موجود اعتراض دارند مي خواهيم به گردهم آيي که به اين منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت‎تير) برگزار مي‎شود بپيوندند.

جمعي از فعالان جنبش زنان

جمع آوري امضا براي حمايت از اين تجمع ادامه دارد.



|
    lundi, juin 05, 2006
برای این که بماند...







همه خبر دارند که من از گربه، اسفناج، نژادپرستی و لیمو‌شیرین بدم می‌آید.
اما حالا خواستم این جا نوشته باشم که از پنجره‌های بسته، هوای ابری، صدای بوق تلفن وقتی هیچ کس آن طرف خط گوشی را برنمی‌دارد، ساختمان‌های سیمانی، سکوهای ایستگاه قطار، سالن ترانزیت فرودگاه، پژواک صدای زنی که متن پیام‌گیر تلفن همراه را می‌خواند، از شب‌های انتظار و روزها‌ی بی‌خبری بیزارم.
این‌ها را هم ننوشتم که تو بخوانی، نوشتم تا شاید آفتاب بشود یا کسی تلفن را جواب بدهد. مسافری از راه برسد و پنجره دوباره باز شود.
چه می‌دانم... نوشته که نوشته باشم. شاید با ثبت شدن این حرف‌ها دلم قرار بگیرد.



|
    samedi, juin 03, 2006
بعضی نوشته‌ها به دل من چنگ می‌زنند. صد بار هم که بخوانمشان کفایت نمی‌کند.
نوشته‌ای که از پی می‌آید، از همین دست نوشته‌هاست. به گمانم باید بارها و بارها خوانده شود.
این جا که باشد مثل این است که یک بار دیگر خوانده شده باشد.
دوباره، سه‌باره، چندباره...








گيلاس

وبلاگ دلتنگستان


زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.

يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرتی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقرق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.

يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟

تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای خالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.

زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.

زندگی می گذرد.


پی‌نوشت:
انتخاب تصویر و موسیقی از من است.



|
    jeudi, juin 01, 2006
۱۰۰۱






روسیاه عالم کاغذ من است
که تنها هزار بار نام تو را
از بر کرده‌ است.
حالا نام‌ات را
بر تن شب می‌نویسم
تا سحر
روسپید عالم باشد.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?