-->

*قاصدک

    mardi, mai 30, 2006
خسوف







ماه نمی‌گیرد.
ماه را گرفته‌ای
از شب‌های من که حالا
همه جا تاریک است.
ماه نه
نفس من می‌گیرد
و مهتاب
پشت پنجره‌ی بسته پرپر می‌زند.



|
    dimanche, mai 28, 2006
- التماس دعا...
خوش به سعادتتون که می رید روضه.
جاتون وسط بهشته.
ما که دنيامون شده آخرتِ يزيد.
کيه مارو ببره روضه؟
هه...
مجيدآقا تورو چه به روضه؟
روضه خودتی...
گریه کن نداری، و الا خودت مصيبتی.
دلت کربلاست...


سوته دلان (علی حاتمی)، 1355










يا هيچ‌كس سوته‌دلان را نديده است يا ديده است و از ياد برده است.
يا هيچ كس پيراهن‌های اقدس را به ياد ندارد و يا فرق آن را با پيراهن های زنان عادی نمی‌داند.
يا هيچ كس با مجيد جو‌ب‌گردي نكرده است يا جو‌ب‌گردی را از ول‌گردی تميز نداده است.
يا هيچ كس بازار زرگرهای سوخته و ساعت زنگ‌زده را نمی‌شناسد و يا می‌شناسد و دوده و زنگ‌شان را زدوده است.
يا هيچ كس همه‌ی عمر دير نرسيده‌ است يا رسيده است و ديگر به قبل از سحر رسيدن كله سنگكی‌هايی مثل من فكر نکرده است.
هر چه هست هيچ كس نيامده است دست مرا بگيرد و شبانه به امامزاده داوود برساند.



|
    jeudi, mai 25, 2006
ای ایران ای مرز پرگهر...







شکل گربه است، گربه ولی مفنگی‌ست. پایتختش تهران است، تختش اما پایه ندارد. ترک خراست، قزوینی بچه‌باز. رشتی بی‌غیرت است، اصفهانی زرنگ و دودره‌باز. کرمانی تل‌باز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچی‌ست، خوزستانی خالی‌بند.
شکل گربه است، گربه ولی وامانده‌ست. پایتختش تهران است، اما تهرانش پر از بچه‌های کف تهران است که خر، بچه‌باز، بی‌غیرت، زرنگ، دودره‌باز، تل‌باز، آدمکش، قاچاقچی و خالی‌بند شده‌اند.
شکل گربه است، گربه ولی خیلی وقت است فقط ادای ببر و پلنگ درمی‌آورد. روزنامه‌نگارش زندانی‌ست، زندانبانش وزیر. مغزهایش فراری‌اند، فراریانش بی‌مغز. شاعرانش بی سنگ‌مزارند، مزارشریف‌اش دانشگاه.
شکل گربه است، اما گربه‌ دیگر موش هم نمی‌گیرد. فیلسوف‌‌‌اش جاسوس است، کاریکاتوریست‌اش سوسک‌شناس. صندوق رای‌اش سطل زباله‌ست، زباله‌اش قوت بی‌نوایان.
شکل هیچ کس نیست. محمود جای سیدمحمد می‌آید، دنیا را آب می‌برد اما آب از آب تکان نمی‌خورد. حق مسلم‌اش زرد می‌شود، کم‌رنگ‌تراز هاله‌ی دور سر از مابهتران و پررنگ‌تر از رنگ رخسار کودکان.
شکل هیچ چیز نیست جز دهان‌های باز و رگ‌های طنابی گردن و صداهای دورگه و بانک‌های سوخته و شیشه‌های شکسته و خشم کور و ستون‌های ربوده شده و خزر آلوده و ارگ ویران و آرام‌گاه تخریب شده و تاریخ تحریف شده و ...
شکل گربه‌ست. گربه‌ای که زبان سرش نمی‌شود. فارسی،آذری یا مازندرانی، توفیری نمی‌کند. یک گوشه قوز کرده دارد چرت می‌زند و در دوردست کسی برایش لالایی می‌خواند. آن هم به انگلیسی. با لهجه‌ی امریکن اکسپرس.



|
    lundi, mai 22, 2006
دو قطره بر سرانگشتانت






دو قطره عشق
روی کاغذم بچکان
تا شعرم رنگ خون بگیرد و بوی اشک.
دو قطره عشق
روی کاغذت می‌چکانم
تا ترانه‌ات درختی شود،
بر شاخه‌اش مرغ عشقی خانه کند
و بر فرازش ابری آشیان.
آن وقت باران که ببارد
دو قطره عشق می‌چکد بر کاغذ و ترانه و جهان.



|
    samedi, mai 20, 2006
برای روجی و شنبه‌های بی‌ستاره‌اش







می‌دانم آن خبر کذایی را خوانده‌ای. یقین دارم اول پوزخندی زده‌ای، بعد دلت گرفته است. بعد لرزیده‌ای و چشم‌‌های عسلی بزرگت به اشک نشسته است. می‌دانم دلت بیشتر گرفته است و صدبار با خودت گفته‌ای باورکردنی نیست.
باور نکن. باور نمی‌کنم. نباید باور کرد.
حالا هم فقط خواستم بگویم که یادت باشد تنها یک چیز به دور بازوی تو گره خواهد خورد، آن هم بازوی من است.
می‌دانی عزیزکم، آسمان سرزمین‌مان این روزها خالی از هر ستاره‌ای‌ست اما بازوی تو به هیچ ستاره‌ای نیاز ندارد...
چشم‌های عسلی‌رنگ تو سی و سه‌سال تمام است که زنده‌گی مرا ستاره‌باران می کند.


پی‌نوشت:

خبردار شده‌ام که داستان تمایز لباس پیروان ادیان دیگر دروغ است. می‌دانم که کسی قرار نیست بازوبند ستاره‌ی داوود به دستش ببندد. این را همان چند دقیقه‌ی اول که بهت‌زده بودم نوشتم.

پس‌نوشت:
לא ישא גוי אל גוי חרב
לא ילמדו עד מלחמה


Lo’ yisà’ goi ’èl goi khèrèv.
Lo’ yilmedu ‘od milkhàmàh.


[Nation shall not lift up sword against nation.
They shall study war no more.]



|
    mercredi, mai 17, 2006
نه و اینا...







تناخوری گوخوری‌یه. بلتم. خود گردن‌شیکسه‌م یادت دادم. یادت نی؟
اما ا اون جا که زنده‌گی هسه‌ای حق مسلم ماس و این صوبتا، خواسم این دو کلومو بینویسم که یه جا مونده باشه. نه این که یه وخ فکری بشی که می‌خوام خودمو خلاص کنم. نه خیالت تخت. خیال مام آفتابه لگن هف دست. شام و ناهارش زهرمار با دربه‌دری اضافه. بی خی‌خی.
حق مسلم بود. نبود؟ همینا بود دیگه. همینا اند مرام‌بازی بود. عینهو ورق بازی. بدیش این بود که ما سوربزن نبودیم. راسی کی بود خال بالا بازی می‌کرد؟ شوما چی بازی می‌کردی؟ حکم. من که هرچی فک می‌کنم این آخریا بازی من یکی همه‌ش رفع کٌتی بود.
حالا هم که حکایت ما ملی شده. بی‌خی‌خی. یه استکان دیگه بیریز. دنیا دنده‌ش جا نمی‌ره. حالا هم که همه چی رفته رو آنتن. بذار بره.
من فقط می‌خواسم قصه‌ی خاطرخواهی ما یه جا مونده باشه. این که دیگه حقمه؟ نیس؟ حالا مسلم هم که نباشه از تیریپ مرام‌کشی تو نامسلمون که بهتره.
بی‌خی‌خی. شیطونو لعنت کن. بعد هم دشمنو. بشمااار. هزار و سی‌صد و هشتاد و پنش تا.
یه استکان دیگه بیریز. اینو می‌نیویسم و می‌رم.
لاو انداختیم. حالمونو اخذ کردی اما یادت نره این یکی اصل ورق بود.
با آس بریدی اما بی‌بی دل بود.
تصدددددددددق.

پی نوشت

من حالم خوش نیست اما به جد اطهرم قسم و به خدایش سوگند جای نگرانی هم نیست.

پس نوشت

هر کس هی راه و بیراه این وبلاگ را پینگ کند خر است.



|
    dimanche, mai 14, 2006
دلی‌جان







دلی برده‌ای و
جان به لب آورده‌ای.
جان دلم!



|
    samedi, mai 13, 2006
به سیاق بعضی‌ها ما هم ترانه‌ی شبات و این صوبتا...






دستی به نوازش ماه و خورشید دراز کنید و یک ترانه‌ی عاشقانه‌ی دوست‌داشتنی بشنوید.

پی‌نوشت
راست می‌گوید... من هم از تو زیباتر چیزی در جهان نمی‌شناسم.

پانوشت
ترانه را تا آخر گوش کنید، ببینم هنوز هم حاضرید بگویید زبان آلمانی زمخت و بدآهنگ است؟

پس‌نوشت
ترجمه شعر ترانه لازم شد،امر بفرمایید.



|
    jeudi, mai 11, 2006
شب چهارده






ماه تنهاست.
ستاره‌ها زبانش را نمی‌دانند
و خورشید
همیشه پیش از آمدن او
رفته است.



|
    mercredi, mai 10, 2006
این مال توست برگ‌ گل من ...

انگار کن که از همان دو سال و نیم پیش، از همان روز اول هم مال تو بوده است.
مال خود خود خودت.







لبخند تو

خيلی وقت است كه گمان می‌برم شبيه يهوديان مومنی شده‌ام كه پای ديوار ندبه می‌ايستند و در حركتی يكسان،‌‌‌متناوب و بی‌وقفه،‌ خيره به‌روبرو چيزی را با خود زمزمه می‌كنند. پيكرشان را ساعتها خم و راست می‌كنند و گاهی از سر خستگی يا استيصال يا بيچاره‌گی سر بر سنگ‌های سرد می‌گذارند و باز زير لب چيزی می‌گويند. پچ‌پچی حزن آلود با كسی كه نيست. و عاقبت دست‌هايشان كه نه، پنجه‌های بی‌رمق‌شان را بر روی شيارهای بی‌جان می‌كشند و برای آخرين بار از كسی كه نيست چيزي را كه نيست اما بايد باشد را طلب مي كنند.
پريشانی. آزمندی. درد. سودا..... سوداااااااااااااااا...
می‌داني... حالا ديگر چند سالی از آن روزی كه در مقابل ديوار سرد و سنگی ايستادم می‌گذرد. من هنوز هم همان جا كه بوده‌ام هستم هر چند كه بهار آمده و خزان رفته و عمرم گذشته است. دست‌هايی به سويم دراز شده‌اند تا خستگی را از تنم بتارانند و دست‌های ديگری هوس كرده‌اند پس مانده‌ی توانم را هم به تاراج ببرند. سالهاي سال است. اما از پس شكوفه و ميوه و برگ خشكيده و شاخه‌های خميده تنها سكوت مانده است و سكوت. و من چشم دوخته ام به سنگی كه سخن نمی‌گويد چرا كه كسی پشت آن نايستاده است. حالا نشسته‌ام اين جا و به تصوير لبخندی بر صورتی تكيده خيره شده‌ام. به ياد می‌آورم كه مي خواستی دست مرا در راه پيچاپيچ و تنگ كوچه‌هاي جنون بگيری و نگذاری كه گم شوم و دست نوشته‌هايم را باد پريشان كند تا هفت شهر عشق را بگرديم و ....
مي دانی... به خم كوچه كه رسيديم تنها شدم. تو نبودی و ارديبهشت از دست من رفته بود. حالا ايستاده‌ام روبروی ديواری كه هيچ آرزويی را برآورده نمي‌كند. من هم شكوه نمی‌كنم. گاهی مثل همين امروز يك نفس اشك می‌ريزم. اما می‌گذارم كه زمان بگذرد و رهگذران اين گذرگاه نام مرا كه نه، اما رد خط حضورم را روزی بر ديوار ببينند .
ديواری كه تنها به اشاره‌ای فرو ريخت و ويران شد. دوباره بر سر من . فقط با لبخند تو .


پی‌نوشت

نسخه‌ی کامل ترانه‌ی عاشقانه‌ی "کاغذ سفید است" را نتوانستم جایی پیدا کنم. رفقای عبری‌دان، آلمانی‌دان و صد البته ییدیش‌دان اگر مرحمتی کنند منت بر سر من یکی گذاشته‌اند.



|
    lundi, mai 08, 2006
بی‌حساب










هفته دو روز بیشتر نیست
روز آمدن و روز رفتن تو.
هفت منهای دو پنج نیست
تن خونین روزهاست پر از زخم پنجه‌ها.
تازه
دو هم عدد زوج نیست
یکی ست که یکی دیگر را از رفتن باز‌می‌دارد.



|
    samedi, mai 06, 2006
این نوشته را در بهمن ماه سه سال پیش نوشته بودم.
برای زادروز غزاله بانو علیزاده.









می‌داني بانو...
من از طالع‌بينی و برج و ماه و نماد سر در نمي‌آورم. اما می‌دانم كه بهمن برج سرطان نيست و نمی‌دانم كه چرا آن مرد كه دلوهای آب را بر دوش می‌كشد زودتر نيامد که درختان جنگل جواهرده را آب بدهد تا درختان برگريز نشوند و بر شاخه‌هاشان طناب نرويد و بر فراز طناب آن گردن افراشته تو رنگ كبودی نگيرد و گيسوان ‌شب‌رنگت در باد تكان نخورند.
می‌دانی بانو...
آخر تو در بهمن ماه چشم به جهان گشوده بودی. جايی به گمانم در نزديكي خانه‌ی ادريس اما حالا ادريس دربه در دنبال ستاره‌هايش مي گردد و تو هم نكردی كه ستاره بشوی و شهاب شدی و گذر كردی و رفتی.
می‌دانی بانو...
ارديبهشت نيمه‌ی بهار است و من كه از ماه و نماد سر درنمی‌آورم هم مي دانم كه ارديبهشت برج سرطان نيست و در ارديبهشت هيچ درختی خزان نمی‌كند و هيچ برگی نمي‌ريزد و هيچ گلی پرپر نمی‌شود اما تو در ارديبهشت به سفر رفتی در ميان درختان جنگل جواهرده كه به يك باره خزان كردند و بر شاخه هاي لختشان طناب روييد.
مي داني غزاله بانو...
به گمانم آهوان جنگل را دوست مي‌دارند و از بين درختان جنگل درختي را برمي گزينند، كنار آن آشيان می‌كنند و چنين است كه تو كه غزاله‌ی همه‌ی غزل-قصه‌ها بودي بر فراز درختي در جنگل جواهرده خانه كردی كه درخت توبا بود.



|
    vendredi, mai 05, 2006
بی تو من تا

شهرام رفیع زاده





خوابت را دیدم،می دویدی

درخت ها و پیاده روها ایستاده

ماشین ها و آدم ها،و ساعت ها با من

و من با ساعت ها ایستاده بودم

کافه ها باز ، دهان ها باز

دل ها و دست ها ، و درها بسته بودند

همه ی اشیا و آدم ها،همه ی صبح های زود،تلفن های دور،اشاره ها،اداها

در آخرین روز عاشقی

پنهان نمی کنم که دیگر قرار نبود، نیست،بی قراری چرا

هی فراری کجا،

کجا، جا گذاشتی، قرار را،و مرا



پر از بنفشه،پر از قهوه،پر از فنجان های دو تا

تا شده بودند خواب ها

با سیگارها دود ،لای داستان ها ،و آدم ها گم

میان انبوه بنفشه ها ،و قهوه های دو تا

تا شده بودند همه

و من تا

خوابت را می دویدی،دیدم.



|
    mercredi, mai 03, 2006
فصل آرزو





بهار تا پشت پنجره آمده است
و من
در آرزوی آن زمستانم
که برف راه رفتن تو را ببندد.



|
    mardi, mai 02, 2006
پیشکش زن جوانی که تلخی صدای خسته‌اش پای تلفن، دنیا را برداشته ‌بود.




تلخ

شهرام رفیع زاده


بهمن سیگار خوبی
لیوان خوب لیوانی است
و البته استکان بر می‌دارد ما را
و می‌آورد به خانه شما که خوب
خوب بهمن لیوانی پر از خوبی و خانه
واستکان البته تلخ است
تلخ
بایست بشین پاشو بخواب بخند
بهمن خوب سیگاری است
و لیوان هم هست
خانه شما را برداشته تلخی
تلخی همه جا را برداشته همه کس را
ما را دسته‌جمعی
شما را دسته‌جمعی
جمعی را برداشته سیگار
لیوان خوب بهمن خوب
تلخی استکان است



|
    lundi, mai 01, 2006
من فقط عصبانی هستم. خیلی عصبانی.



ببخشید. من این جا را پینگ نکردم. نه دیروز نه امروز. اما الان این قدر عصبانی هستم که فکر کردم این را بنویسم. حالم به هم خورد بس که چهار تا وبلاگ دوزاری نوشته‌های من را تکه‌پاره و شرحه‌شرحه کردند و به اسم خودشان به خورد مردم دادند.
پنهان‌کاری، نارو‌زدن و از روی دست این و آن کپ زدن هم حد و حساب دارد آخر. از همه بدتر این است که نوشته‌هایی که برای پدرم نوشته‌ام از همه محبوب‌ترند و لاشه‌های تکه‌تکه آن‌ها به اصغر و عباس و عنایت پیشکش می‌شود.
ببخشید ولی حالم خیلی بد است صبح اول صبحی.
راستی کسی راه فنی نمی‌شناسد که بشود از این کپی کردن‌های بی‌شرمانه جلوگیری کرد؟
باز هم ببخشید.
این حس بد که آمیزه‌ای از خشم، اندوه و تاسف است حالم را به هم می‌زند.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?