-->

*قاصدک

    mardi, janvier 31, 2006
همین...








گله گی

گراناز موسوی


زمین به ما که می رسد
وارونه می چرخد
فردای کوچک مان
با سیل می رود
و آوازهای آبی زمین
می ماند برای روزهای مبادا

زمین به ما که می رسد
نه می زند
نه می رقصد
کنار گازهای شعله ور گوشه می گیرد
به انتظار بلمی که نمی آید.

پی نوشت:

خواستم همین طور بی خود و بی جهت بگویم که از ارجاع پرونده ی ایران به شورای امنیت, از اعتصاب و دستگیری کارکنان شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و هزار و یک چیز دیگر خبر دارم.
برای همین هم هست که تلخ تلخم. مثل زهرمار.
شاید هم بی خود و بی جهت.



|
    lundi, janvier 30, 2006

بر سه شنبه برف می بارد

نازنين نظام شهيدي







برف پاکن ها

دست تکان می دهند.

بر سه شنبه برف می بارد.

دست تکان می دهیم:

- " خداحافظ... "


برف پاکن ها

از روی تو

برف سه شنبه را

می روبند


من دست تکان می دهم

نقش تو را پاک می کنم

- " خداحافظ... "


بر جاده خالی برف می بارد

و برف پاک کنی

دیوانه وار

به این سو و آن سوی جدار گلو

می کوبد.


در گلویم بر نام تو برف می بارد...



|
    samedi, janvier 28, 2006

در راستای خودجگر بینی های قاصدک*

این نوشته مال دوسال پیش است. من که هنوز هم دوستش دارم. شما چه طور؟










از خودت خبر بده...

به خودم گفتم بايد اينها را بنويسم بي آنكه تو اشاره اي كرده باشي. گفتم بايد پاسخي بگويم بي آنكه تو چيزي پرسيده باشي. به همين سادگي. مي داني...من هنوز هم وينستون قرمز مي كشم. هنوز هم ابسلوت مي نوشم. ماست و خيار و نان و پنير. هنوز شيرقهوه را در ليوان سفالي دوست دارم و چاي را كمرنگ. هنوز هم ناخنهايم بلندند و موهايم كوتاه. رنگ سياه هنوز محبوب است گرچه چندين پيراهن سرخ هم دارم. نقره هايم را هنوز عاشقانه و بچه گانه دوست دارم. هنوز هم ويترين كتابفروشي و گلفروشي ميخكوبم مي كند. لهجه ی اصفهاني را مثل روزگار كودكي بلدم و طنز چيزي ست مثل اسباب صورتم. هنوز مست صداي عليرضا افتخاري و ابي و گوگوش و خالد مي شوم. زبان عبري را هنوز نياموخته ام اما همچنان گوش نوازست. به آن سه زبان ديگر هنوز هم ترجمه مي كنم اما تنها به همين فارسي ست كه مي توانم عشق بورزم.

هنوز هم پشت اين سطرهاي شكسته منم كه ايستاده ام.

براي دوستانم با همان شوق هميشگي آشپزي مي كنم. دستمال سفره هاي آبي و زرد را هنوز با دقت تا مي كنم. ظرف شستن هنوز هم خوب است و من سوت مي زنم. خيلي وقت است قوري و سيني تازه اي نخريده ام اما بدم نمي آيد دوباره چند تايي از شنبه بازار با خود به خانه بياورم. گبه هاي آپارتمان كوچك وين را به زرع و نيم هاي كرُك و ابريشم خانه ی اصفهان ترجيح مي دهم. نرگس گيرم نمي آيد اما مريم و آفتابگردان و نرگس و گل شيپوري را به ميهاني نگاه مي آورم. هنوز هم با وسواس هديه مي خرم و تولدها و سالگردها را از بر مي دانم.

هنوز هم رد پرواز قاصدك و پروانه و پرنده را از كنار خط گذر هواپيماها تميز مي دهم .

دوباره با بيژن جلالي و نصرت رحماني رفيق شده ام. سالاد را كه هم مي زنم بغض نمي كنم. ترانه هاي محلي ارمنستان و گرجستان را با آرامش گوش مي دهم. رقص فلامنكو دوباره پرشكوه شده است. دوباره ساعتها لزگي و كردي و باباكرم مي رقصم و سوت بلبلي مي زنم و شلوغ مي كنم و ترانه هاي كوچه بازاري مي خوانم. كمتر از سابق سفر مي روم و آن چمدان سياه چرخدار را برده ام گذاشته ام در انباري طبقه ی اول .آدمهايي را كه داشتم گم مي كردم دوباره پيدا كردم و حالا سخت مواظبم كه ازشان دور نشوم .

هنوز هم به شب خيره مي شوم اما در تاريكي پي كسي نمي گردم .

هنوز هم تا مي توانم مي خوانم و مي نويسم. هنوز هم گزارشهاي عفو بين الملل و بيانيه ها و نقدها و همايش ها را از ياد نمي برم. هنوز كم مي خوابم و بيداريم پر از كار و كلمه است. هنوز خواندنيها و ديدنيها را با ديگران تفسيم مي كنم. سينما و نمايشگاه و قدم زدن كنار رودخانه و شنا و كافه هاي قديمي و شراب سرخ و شب هاي سپيد هم هست. هنوز هم هر كه گرفتار ويزا و پناهندگي و اجازه ی كار و بازداشتگاه و نژادپرستي و غربت است نام مرا به ياد مي آورد.

هنوز هم همه ی چهره هاي قديمي را مي شناسم اما محو تماشايشان نمي شوم .

هنوز هم به قهقه مي خندم. هنوز هم وقتي بغض مي كنم واژه ها كم مي آيند. گريه كه مي افتم اول چانه ام مي لرزد و بعد اشكها مي ريزند بي آنكه پلك بزنم. هنوز كلافه كه مي شوم دستهايم را به هم مي فشارم. اندوهگين كه مي شوم طول و عرض اتاق را مي پيمايم و با صداي بلند شعر ميخوانم و اشك مي ريزم. دستهايم هنوز مي لرزند و من گاهي از سر ناچاري پنهانشان مي كنم. هنوز سرم درد مي گيرد. اين روزها كمتر و كوتاهتر. درد ولي به كيفيت سابق است. ترسناك است. هنوز سردرد فلجم مي كند .

هنوز گاهي خواب مي بينم اما خوابهايم تاريك تر از آنند كه سايه اي از آنها عبور كند .

مي داني...
بدم نمي آمد سازم را با آواز تو كوك كنم. اما ساز من اين دستهاي خالي ست. سخت مي شود كه مشق نام تو كنم .

راستي ...من دستهايم را دوست دارم .


پانوشت:

ضمنندش اگر روی طرح بالای نوشته کلیک کنید آن ترانه ی جادویی را خواهید شنید که معجزه می کند.
رفقای قدیمی می دونن من چی می گم!



|
    lundi, janvier 09, 2006
اندازه




صبر مرا
با شتاب پیمانه کن
و عشق را
با نگاهم.
در غیبت تو
جهان هم دلگیر می شود.
شکیبایی مرا
با دلتنگی پیمانه کن
و عشق را
با لبخندم.



|
    mercredi, janvier 04, 2006
برای کامران ح. و مهربانی دست هایش







آییژک

خواستم بگویم
آن جا که تویی
آفتاب به اندازه یک چرخش عقربه
زودتر غروب می کند
اما گرم تر می تابد.
چون تو
که یک دنیا فاصله را پس می زنی
تا بیشتر دوست بداری.
خواستم بگویم
آن جا که تویی
دیوار سفید ایستاده است و
زائران شب زمزمه های اندوهگین را برای
هزارمین بار می خوانند.
اما تو...
تو نشسته ای و آخرین شمع منورا
با لبخندت روشن می شود.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?