-->

*قاصدک

    mardi, décembre 12, 2006
ساده








سیگارم را ترک کرده‌ام. درست ده روز است. حالا ترک سیگار را کرده‌ام بهانه‌ی ننوشتن. قهوه را کم کرده‌ام. درست هشت روز است. حالا قهوه‌ی کمتر را کرده‌ام بهانه‌ی کم‌حوصله‌گی.
به همین ساده‌گی.
حالا گفتم برای خودت که مثل همین بهانه‌ها ساده‌ای، این چهار کلمه را بهانه کنم و چیزکی بنویسم.
می‌دانی؟ من هنوز بوی تند وینستون را به یاد دارم و خنکای بالش و خاکستری آسمان.
صبح‌های خیس، صبح‌های یخ‌کرده، صبح‌های تف‌دیده...صبح‌های خالی.
به همین ساده‌گی.
حالا اما صبح‌های زود تو را به یاد من می‌آورد اما من...
من منتظر هیچ کس نمی‌شوم. حتی تو. از جلوی ایستگاه‌ها و کنار فرودگاه‌ها عبور می‌کنم، بی صدا و بی حنجره.
در سنگین آهنی را که هنوز بر همان پاشنه‌ی همیشگی می‌چرخد باز می‌کنم، پرده را پس می‌زنم و می‌گذارم آن عشقه‌ها بر تنم بپیچند و ماه بتابد و هیچ کس خانه نباشد.
می‌بینی؟ سیگار خاموش خاکستر ندارد اما باد تا بهار دوباره از راه برسد در موهای کوتاه و خاکستری من خانه خواهد کرد.
صبح‌ها شفاف خواهند شد، هم‌چون یاد تو که خود را به خاطر من سپرده است.
آن وقت میان انبوه کاغذها و خط‌ها، میان انبوه پیدا و ناپیدا من صدای تو را به یاد می‌آورم و مهربانی معنا می‌گیرد.
به همین ساده‌گی.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?