-->

*قاصدک

    mercredi, juillet 05, 2006
فوتبال به روایتی دیگر







گفته بود گاهی مشروب می‌خورد و بددهنی می‌کند. بار آخر گفت دست‌بزن هم دارد اما هرچه کردم نخواست اقدام قانونی بکنم. امروز هنوز روی صندلی ننشسته زد زیر گریه. پسرک‌ را فرستادم توی سالن انتظار با اسباب‌بازی‌ها سرگرم شود. زل زده بود به صورت گریان مادرش.
برگشتم توی دفترم. دکمه‌های پیراهنش را که باز کرد، دل و جگرم آمد تا توی حلقم.
تنش جا‌به‌جا کبود بود. حلقه‌های بنفش و زرد. دو نقطه قرمز و متورم هم جای سوخته‌گی بود. گفت با سیگار داغم کرده است، می‌گوید این طوری صاحب اول و آخرت خودم هستم.
این طرف و آن طرف زنگ می‌زنم. دستم را می‌گیرد و می‌گوید: حالا این دفعه را هم می‌بخشم. فردا با پزشک مرکز ترک اعتیاد قرار دارد. امشب را هم می‌روم خانه. دکتر و بیمارستان هم لازم نیست. برسم آن‌جا زنگ می‌زنند به پلیس. بگذارید یک شانس دیگر داشته باشد.
این دفعه را هم آبروداری می‌کنم.
مانده‌ام چه بگویم. پسرک در را باز می‌کند و با توپ پلاستیکی و ماشین بت‌من یک راست می‌آید سراغ مادرش. تندتند می‌گویم که با چه شماره تلفن‌هایی می‌تواند تماس بگیرد و دوباره تاکید می‌کنم که تا دیروقت اداره هستم و اگر خواست خبرم کند.
راه می‌افتند. پسرک رویش را برمی‌گرداند و می‌پرسد: خاله، فوتبال دوست داری؟
به‌زور می‌خندم و می‌گویم: نه خیلی، تو چه طور؟
می‌گوید: من خیلی، تازه عاشق برزیل هم هستم ولی بابا می‌گه فوتبال یعنی آلمان.
دوباره به زور می‌خندم. خیره نگاهم می‌کند.
برای این که چیزی گفته باشم می‌گویم: حالا دوست داری کی برنده بشه؟
آهسته می‌گوید: کاش امشب آلمان ببره، اگر نه بابا دوباره عصبانی می‌شه و من و مامان را...
جمله‌اش نصفه‌کاره می‌ماند.
زن دست پسرک را می‌کشد و تاکید می‌کند که باید زودتر راه بیافتند.
می‌روند و من در آستانه‌ی در برجا می‌مانم.
...
از اداره که راه می‌افتم سمت خانه دیروقت است. منتظر مترو می‌ایستم. صفحه‌ی اخبار ایستگاه مترو نتیجه‌ی بازی را مساوی اعلام می‌کند. یاد آرزوی برنده‌شدن آلمان می‌افتم.
...
با لیوان سفالی چای به دست ایستاده ام توی مهتابی. تلفن زنگ می‌زند. برادرکم است. می‌خندد و می‌خنداند. از فوتبال می‌گوید. می‌پرسم آلمان چی شد؟ می‌گوید ایول آبجی! این‌کاره شده‌ای. بابا کارشناس فوتبال! آلمان پکید. تو وقت اضافه باخت.
...
بقیه‌ی حرف‌هایش را نمی‌شنوم. به دستی که در هوا می‌چرخد می‌اندیشم و به لکه‌های کبود.
امشب فقط آلمان نیست که باخته است. زن و کودک هم بازنده‌اند بی آن که وقت اضافی به دست آورده باشند.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?