|
|
|
|
عین و شین و قاف

جهان تنها یک قصه است. در سطر اول آن تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد. در سطر دوم آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی. در سطر سوم زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد. در سطر چهارم تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی. در سطر پنجم همه چیز از یاد میرود و من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم.
زیرنوشت: راستی آن رفقایی که مرا جانبهسر کرده بودند که چرا صندوق نظربازی نداری کجایند؟ چند روز دیگر میگذارم این ماسماسک این جا باشد بعد هم برش میدارم، آن وقت خیال شما تخت و خیال من هم لحاف چهلتکهی پاره پاره بعد هم خلاص.
|
|
|
|