-->

*قاصدک

    lundi, juin 12, 2006
پیش‌نوشت:

آن‌چه از پی خواهد آمد تنها تلخی‌ست. آمیزه‌ای از خشم، استیصال، ناتوانی و تلخی...
یک تلخی ژرف و ریشه‌دار... یک تلخی تلخ.
همین.

بی نفس






صبح زود باید می‌رفتم اداره‌ی پناهنده‌گی. تا دم ظهر سرگرم کار یک گروه ده‌نفری پناهجوی جوان بودم. بعد هم وقت دکتر داشتم. رسیدم اداره و یک نگاهی به اخبار انداختم. هنوز هیچ خبری نبود. یک نفس راحت کشیدم.
تمام بعد از ظهر دادگاه داشتم. فکر می‌کردم تا عصر تمام شود. کار به تنفس دوم و سوم که کشید زنگ زدم ببینم کسی از تهران خبری دارد یا نه؟ گفتند کمی شلوغ شده است اما جای نگرانی نیست. یک نفس راحت دیگر کشیدم.
جلسه‌ها‌ی دادگاه تا پنج بعدازظهر طول کشید. برنده شدیم.دو تا پرونده که سه سال برایشان جان کنده بودم. یک مرد هم‌جنس‌گرای جوان ایرانی. یک خانواده‌ی افغان که پدر و پسر بزرگ خانواده به دست طالبان کشته شده‌اند.‌ همه پناهنده‌گی گرفتند.
بعد باید بیست صفحه‌ای را سریع ترجمه می کردم. تا خودم را رساندم به خانه ساعت شده بود نه شب.
نشستم پای بساط اینترنت. صفحه‌ی اول و دوم را که باز کردم، دلم لرزید. صفحه‌ی سوم بغض کردم. صفحه‌ی چهارم و پنجم...
نفسم گرفت.
...

حالا هم این جا نشسته‌ام و یک نفس اشک می‌ریزم. از خودم، از این که دستم از همه جا کوتاه است، از این که بیرون گود نشسته‌ام، از این که هفده سال است آن جا که باید باشم نیستم، از این که شهرزاد، لادن، میترا، فرناز، آسیه و هزار و یک رفیق و خواهرم امروز آن جا بودند و من نبودم...
از این... از آن...از همه چیز...
از این همه ناتوانی خودم خسته‌ام. از این همه دوری بیزارم.


پی‌نوشت:

عکس از آرش عاشوری‌نیا است. دستش درد نکند گرچه می‌دانم حالا همه‌ی تنش درد می کند.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?