-->

*قاصدک

    mercredi, juin 07, 2006
از اين پنجره به بعد من از دنيا می‌ترسم

هیوا مسیح






ديروز پنجره‌ام رو به دنيا باز می‌شد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار می‌بيند
كه سايه‌ها در آن می‌ميرند
و ماه
هميشه از نيم رخ شيشه‌ای دور
به خانه می‌نگرد
از اين پنجره به بعد
من از دنيا می‌ترسم
تو می‌گويی تاريك می‌بينم
ولی جهان به روشنی حرف‌های ما نيست
نه كه فكر كنی من پسر آسمانم
كه از آن پنجره تا اين
از معجزه‌ی سطری گذشته‌ام
نه كه نه
من همان توام كه شهيد داده‌ای
من همان توام كه شهيد داده‌ای
یمن همان توام كه زير ماه می‌ميري
شايد عروس می‌شوی
من از روشنی روزها نمی گويم
از اينكه چيزی برای خنده ندارم
سر به ير حرف مي‌زنم
هميشه كه نبايد چراغ چهارراه
پيش پايمان سبز شود
گاهی خوب است دير به خانه برسيم
دير از خانه درآييم
از اين چراغ به بعد می‌بينی
كسي برای مردن به خيابان نمی‌آيد
و انگار قرار اين مدار بود
كه زود به خانه برسيم
زود از خانه درآييم
و زندگی را به خانه ببريم
ولی تو همان منی
كه هر روز برای مردن به خيابان مي‌آيم
هر روز برای مردن به خانه مي‌روم ؟
ولی من همان توام كه ته سال
تنگ كوچكی از عيد به خانه می‌بری
وقتی ماهی هست
كسی برای زندگی به خانه می‌آيد
وقتي ماهی نيست
كسی برای مردن به خانه ميیآيد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار می‌بيند
كه سايه ها در آن می‌ميرند
هميشه كه قرار نيست
پنجره رو به دنيا باز شود
از امروز ناگزير
اين مدار
بر اين قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری كه خالی است
يك پنجره به جايی دور باز می‌شود.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?