lundi 5 juin 2006



برای این که بماند...







همه خبر دارند که من از گربه، اسفناج، نژادپرستی و لیمو‌شیرین بدم می‌آید.
اما حالا خواستم این جا نوشته باشم که از پنجره‌های بسته، هوای ابری، صدای بوق تلفن وقتی هیچ کس آن طرف خط گوشی را برنمی‌دارد، ساختمان‌های سیمانی، سکوهای ایستگاه قطار، سالن ترانزیت فرودگاه، پژواک صدای زنی که متن پیام‌گیر تلفن همراه را می‌خواند، از شب‌های انتظار و روزها‌ی بی‌خبری بیزارم.
این‌ها را هم ننوشتم که تو بخوانی، نوشتم تا شاید آفتاب بشود یا کسی تلفن را جواب بدهد. مسافری از راه برسد و پنجره دوباره باز شود.
چه می‌دانم... نوشته که نوشته باشم. شاید با ثبت شدن این حرف‌ها دلم قرار بگیرد.