|
|
|
|
برای روجی و شنبههای بیستارهاش

میدانم آن خبر کذایی را خواندهای. یقین دارم اول پوزخندی زدهای، بعد دلت گرفته است. بعد لرزیدهای و چشمهای عسلی بزرگت به اشک نشسته است. میدانم دلت بیشتر گرفته است و صدبار با خودت گفتهای باورکردنی نیست. باور نکن. باور نمیکنم. نباید باور کرد. حالا هم فقط خواستم بگویم که یادت باشد تنها یک چیز به دور بازوی تو گره خواهد خورد، آن هم بازوی من است. میدانی عزیزکم، آسمان سرزمینمان این روزها خالی از هر ستارهایست اما بازوی تو به هیچ ستارهای نیاز ندارد... چشمهای عسلیرنگ تو سی و سهسال تمام است که زندهگی مرا ستارهباران می کند.
پینوشت:
خبردار شدهام که داستان تمایز لباس پیروان ادیان دیگر دروغ است. میدانم که کسی قرار نیست بازوبند ستارهی داوود به دستش ببندد. این را همان چند دقیقهی اول که بهتزده بودم نوشتم.
پسنوشت: לא ישא גוי אל גוי חרב לא ילמדו עד מלחמה
Lo’ yisà’ goi ’èl goi khèrèv. Lo’ yilmedu ‘od milkhàmàh.
[Nation shall not lift up sword against nation. They shall study war no more.]
|
|
|
|