-->

*قاصدک

    lundi, novembre 07, 2005
پیش نوشت:

این نوشته به نازلی کاموری و سیما شاخساری پیشکش می شود.
چرایش هم آن قدر ساده است که نوشتن ندارد.






درس هر روز, مشق هر شب:

ز مثل زن.



دیروز:

می گوید ده ماه است عروس شده ام. هشت ماهی می شود آمده ام وین. جز خانه و کوچه ی روبرو جایی را بلد نیستم. اولین بار دو شب بعد از جشن عروسی کتک خوردم. بار بعد فردایش بود.
هفته هاست هر روز کتک می خورم. بار آخر لبم پاره شد, سرم و سه تا از دنده هایم شکست.
از روزی که شنیده است به هیچ صورتی بچه دار نمی شود به زمین و زمان ناسزا می گوید و به هر بهانه ای مرا می زند. شال تیره رنگش را تا کنار بینی اش پیش می کشد. من به زمین خیره می شوم و به لکه های بنفشی که به تیره گی می زنند می اندیشم.

...

امروز:
قرارست برگه های درخواست را برای دادگاه امضا کند. دست به دست می کند. آرام و شمرده متن را برایش ترجمه می کنم. جواب درست و حسابی نمی دهد. قیافه ی جدی دادیار را که می بیند می گوید: حالا طوری نیست. خوب مرد هم هزار جور مشکل و مصیبت دارد. آن هم در این غربت و بعد از سی سال. نگاهش می کنم. سرش را می آورد کنار گوشم و می گوید: برایم یک سرویس برلیان خریده , قول هم داده است کار ویزای برادرم را ردیف کند. تازه یک پولی هم برای آقاجانم کنار گذاشته که این روزها دستش تنگ است. هر چه باشد مرد است و سایه سر.
من دوباره به زمین خیره می شوم و به همه ی سایه های بی مایه می اندیشم.

..........

دیروز:

حلقه ی نامزدی را که به من نشان می دهد چشم هایش از خوش حالی برق می زنند. می پرسم چند وقت است این جوانک را می شناسی؟ می گوید دو ماه. می پرسم فکرهایت را کرده ای. می گوید فکر ندارد که... خوشگل و خوش قد و بالاست. از خودم هم چند سالی جوانتر. اخلاقش هم حرف ندارد. شما برای جشن عروسی می آیید که, نه؟
من به پرونده های روز میزم نگاه می کنم و سردرگمی میانه سالی زن را به سبک سری جوانک پیوند می زنم.

...

امروز:

شروع به حرف زدن که می کند به نظرم آشنا می آید. تند و تند کاغذهایش را زیر و رو می کنم ببینم او را از کجا می شناسم. قامت شکسته و بیگانه ای که در صندلی روبروی من مچاله شده است ترکیبی از خسته گی, اشک, نفرت و درمانده گی ست.
می گوید بار آخر که دیدمش با پسربچه ای در تختخواب من بود. چیز زیادی یادم نمی آید بس که کتک خوردم. فقط انگار وسط حرفهایش گفت من از زن جماعت بیزارم. بعد هم اشک هایش را تند و تند پاک می کند و میان هق هقی تلخ از من می پرسد: شما برای جلسه ی بازپرسی می آیید که, نه؟
من به پرونده ی قطور روی میزم نگاه می کنم و سرخورده گی زنی را به استیصال مردی پیوند می زنم.

..........

دیروز:

می دانستم که اهل هرات است. دیدار کوتاه بود. از حافظ گفتیم و اقبال لاهوری و بیرنگ کوهدامنی تا رسیدیم به سیمین بهبهانی که غزل بانوی زنده گی ست. چشمانش را بست و غزلی به صدای بلند خواند.
من محو تماشایش بودم و گمان می بردم این واژه های رنگ رنگ بی گمان روزی رنگین کمان بهار دشت های زمردین هرات خواهد شد.

...

امروز:

تن بی جانش را در خانه اش یافته اند. از رنگ های غزل تنها سیاه و خاکستری بر جانش مانده است. دیگر لب به خواندن هیچ غزلی نمی گشاید. مردی تن و جان و واژه های او را لگدکوب کرده است. من محو تماشای خطوط می شوم و گمان می برم حالا سوز سرد پاییزی از هرات تا پکتیا و از بدخشان تا نیمروز زوزه می کشد تا هر چشم بیداری به اشک بنشیند.

..........


پس نوشت:

دو بخش پایانی نوشته, حدیث زنده گی و مرگ نادیا انجمن شاعر جوان افغان است.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?