-->

*قاصدک

    mardi, juin 28, 2005

تنهایی

شهرام رفیع زاده






کلمه فقط کلمه
و سنگ
فقط سنگ و
تنهايی
يک نقطه است فقط
که بالای سرم ايستاده
عمود
بر من و همه اين سال ها
و البته دست هايی که تا همين چند هزار سال پيش
توی دست هام بود و نيست

سنگ فقط کلمه و
اين نقطه آخر تنهايی
و تنهايی آخر همه ی نقطه هاست

پی نوشت:
من برگشته ام وین. حال و روزم هم بد نیست.
به گمانم این سفر خجسته ترین اتفاق جهان در این روزهای تلخ و سنگین بود.



|
    samedi, juin 25, 2005
تمام مثل ماتم.



|
    vendredi, juin 24, 2005
جمعه روز بدی بود.



|
    mercredi, juin 22, 2005
گیج مثل الفبا







پیش نوشت:

من خسته, تلخ و بی انصاف شده ام. تو بگو چونان کسی که عزیزش ورپریده باشد. نشسته ام به امید این که یکی بیاید و بگوید خواب دیده ای, برخیز که عزیزت زنده است. یا دیگری بیاید و بگوید بخواب, بیدار که بشوی عزیزت پیش رویت نشسته است.
از دست خودم و همه عاصی ام.
خواستم به یادت بیاورم که میان این واژه ها باد نمی وزد. سوز زمهریر زوزه می کشد .

...

سی و چند ساعت است نخوابیده ام. سیگار پشت سیگار. با شهرزاد و کتی و میتراو لیلا و فرناز و مریم و خیلی های دیگر حرف می زنم. تاکید می کنم که باید آرام و امیدوار بود. خودم اما در کوره ی تب می سوزم. ایسنا و ایرنا و ایلنا و گویا و ایران امروز و بازتاب و امروز... چشم هایم سیاهی می رود. شهرزاد برایم پیغام می دهد:
تمام شد.
رعشه به جانم افتاده است. می نشینم کف زمین و زار می زنم.

...

خشمگین ام. به در و دیوار, به زمین و آسمان و به دوست و دشمن ناسزا می گویم. با سرانگشتان لرزان شقیقه ی راستم را می فشارم. با دست چپ شماره می گیرم. می گویم تو باید صدای مرا به یک جایی برسانی. بگو باید پاسخ گو بود. یکی جواب مرا بدهد. صدایش در ازدحام جمعیت همایش گم شده است. از اشتباه تاریخی می گوید. من ناله می کنم. می گویم برای همه چیز دیر است و من خسته ام. گوشی را می گذارم. در آینه زنی تلخ در قطره های اشک آب می شود.

...

نیوشا آمده است ایستگاه قطار.رنگ چهره اش رنگ ویرانی ست. صورتش را می بوسم و هر دو به زور لبخند می زنیم. می گویم یعنی تمام شد؟ می گوید نمی دانی چه می کشم. می گویم نیوشا جانم! برگشته ام به پانزده سال پیش. به آن روز سیاه که باید می گذاشتم و می گذشتم. مرا کسی از جایی تارانده است. تنم درد می کند.

...

قطار سریع السیر شهرها و کوه ها و دشت ها را پشت سر می گذارد. من درهم شکسته و مبهوت نشسته ام کنار پنجره و سنج و صنوبر می خوانم. آفتاب کم رنگ نزدیک غروب خطوط صفحه ی پیش رویم را روشن می کند اما چیزی به یک باره در جان من غروب می کند. زهر در جانم ته نشین شده است.

...

شورین با یک شاخه گل رز زرد به سوی پله های می دود. در آغوشش می گیرم. می خندد. می خندم. می گوید شازده خانوم! دیدی چه شد؟ می گویم تمام شد یعنی؟ دستم را می گیرد. دستش سرد است. بعد از سال ها دوباره به یاد می آورم که چه تنها مانده ایم.
خالی خالی شده ام.

...

نوشته های کتی و صنم را با صدای بلند می خوانم تا شورین هم بشنود. هی بغض صدایم را می شکند و هی اشک پیش چشمانم را تار می کند. می خوانم و می خوانم و می خوانم. بعد سکوت است که اتاق را پر می کند. به زمین چشم می دوزم. به خودم می گویم کاش می شد این شکسته ها را از روی خاک جمع کرد و دوباره بند زد.

...

آرش با همان آرامش همیشگی برایم رویدادهای چند روز اخیر را تحلیل می کند. من گوش می دهم. راست می گوید. بهارک به مهربانی هی از زمین و آسمان می گوید تا من بخندم و بغض نکنم. جاده در میان درخت ها و سایه ها پیچ می خورد و ما در میان حجمی از رنگ تیره گم می شویم. چشم هایم را می بندم و به هشت سال گذشته می اندیشم که در توده ی متراکم بی رنگی گم و گور می شود و دست آخر تنها یک نقطه ی سیاه می ماند ته ذهنم.

...

جمعه باید رای داد. نامش را می دانم. نامش را از بر می دانم. سایه اش سال ها بر سرم, بر زندگی ام و بر نفسم سنگینی کرده است.
اما باید رای داد. می دانم.
در گنجه ای در خانه ی اصفهان قوری گل سرخی کهن سالی داشتیم که چینی بند زن ده جایش را کلوا کرده بود. یک بار از سر بازیگوشی ذاتیم آب جوش در آن قوری ریختم. صدای ریزش آب بر آن درزها و شیارها دهشتناک بود. انگار کن نمک بر زخم باز.
با خودم می گویم این جمعه با هر که حرف بزنم صدایم بی شک همان طنین را خواهد داشت.

پی نوشت داشت. حالا ندارد.
همین.



|
    dimanche, juin 19, 2005
تا اطلاع ثانوی قاصدک* را باد شمال غربی با خود برده است به جایی که مزه ی شور شیرینی دارد.



|
    samedi, juin 18, 2005
تحریم, ترحیم آزادی شد.



|
یک پرسش ساده










دوستان, بی طرفان و دشمنان گرامی!

تحریم بازان گرانقدر!

خداوکیلی با این تیریپ اِندِ خَفَن بازار حال می کنین؟



پی نوشت:

من خسته, بی خواب, بهت زده و خشمگینم. می دانم هنوز هیچ چیز روشن نشده است.
اما حال و روز من کماکان عاقبت معاویه و یزید است.



|
    vendredi, juin 17, 2005
من هستم, پس رای می دهم.








من امروز جمعه بیست و هفتم خرداد ماه هشتاد و چهار با گذرنامه ی ایرانی ام به سفارت جمهوری اسلامی ایران در وین می روم و به دکتر مصطفی معین رای می دهم.
...
من چشم هایم را باز نگه داشته ام. سال هاست به خود اجازه نداده ام که چشم هایم را آگاهانه ببندم. شاید برای همین است که هر چه می گذرد کم تر و سبک تر می خوابم. حالا هم با چشم های باز این جا نشسته ام و می نویسم.
نخستین دلیل این انتخاب هم آن است که گمان می برم برای گذار به مردم سالاری باید سخت کوش و شکیبا بود. باید سال ها ایستاد و مبارزه کرد. باید آموخت و آموزش داد. باید گفت. شنید. خواند. نوشت. باید ایستاد.
دومین دلیل اما این است که کماکان گمان می برم تحریم کارآیی ندارد چرا که بی شک گسترده گی آن چنان نخواهد بود که مشروعیت نظام را زیر سوال ببرد. با تحریم انتخابات تنها آینده ی جریان اصلاحات نامعلوم تر و نگران کننده تر می شود.
سومین دلیل هم این که من مصطفی معین را تهمتنی رویینه تن نمی دانم. مصطفی معین تنها انسانی ست که من و ما را در راهی پر فراز و نشیب همراهی و یاری خواهد کرد. دست کم این دریافت من است.
چهارمین دلیل...
...
راستش را بخواهید می توانم تا صبح برایتان دلیل و برهان بیاورم اما دلم می خواهد چیز دیگری را بنویسم. آن هم این است که من به مصطفی معین رای خواهم داد چون از پاییز پنجاه و هشت تا تابستان شصت و نه چشمانم را باز نگه داشته بودم تا خوب ببینم و به یاد بسپارم.
پس از آن سال ها گذشت و من با چشمانی باز تنها از دور به همه چیز خیره ماندم و به یاد سپردم تا سرانجام در خرداد ماهی نه چندان دور میلیون ها نگاه به من فهماند که تنها من و ما نبوده ایم که با چشمان باز زنده گی کرده ایم.
من به نیروی همین چشم ها بود که تا امروز توانسته ام بنگرم, خیره شوم و به یاد بسپارم.
این سومین خرداد است. شاید سی خرداد دیگر هم در پیش باشد و من نباشم اما چیزی که ماندنی می نماید نگاه به سوی آینده است و چشمانی که بسته نمی شوند.
...
من امروز جمعه بیست و هفتم خرداد ماه هشتاد و چهار با گذرنامه ی ایرانی ام به سفارت جمهوری اسلامی ایران می روم و به دکتر مصطفی معین رای می دهم.



|
    mercredi, juin 15, 2005
یک اصفهانی به یک نجف آبادی رای می دهد.

م
ن
ر
ا
ی
م
ی
د
ه
م
.





من به دکتر مصطفی معین رای می دهم.




برای دوستانی که آزرده شده اند می توانم لبخندی و سلامی و پیامی مهیا کنم..
برای دوستانی که شگفت زده شده اند می توانم دلایلم را در چند خط توضیح بدهم.
برای دوستانی که خشمگین شده اند می توانم آرزوی ته استکانی شکیبایی کنم.
برای دوستانی که حالشان از من به هم می خورد می توانم خوراکی شور و قطره ی ضد تهوع دست و پا کنم.
اما برای کسانی که مرا تنها به اتهام رای دادن محاکمه و محکوم می کنند کاری از دستم برنمی آید.

پی نوشت دوستانه:

راستی رفقای تحریم کننده دست کم یک کلیک روی عکس بالا عنایت کنید....
تحریم است, ترحیم که نیست.
اگر رای نمی دهید پس به جایش قر بدهید.



|
    lundi, juin 13, 2005
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین








مردم آزاده ی ایران
سازمان های مدافع حقوق بشر!

ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می شود. ما از همه ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.

کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤



|
    dimanche, juin 12, 2005
پیش نوشت:

هم آنها که دم دستند و هم آن ها که از راه دور خبرم را می گیرند می دانند روزگارم شده است عاقبت معاویه.
تند و تلخ و کم طاقت و زود رنج. خودم از دست خودم عاصی شده ام.
نمی نویسم بس که سرگشته ام. می گویم بنویسم شما را هم زابراه کنم که چه؟
حالا هم این همه صغرا و کبرا چیدم که بگویم حال نوشته مثل حال خود ماست. اما مباد که حال شما را بگیرد!
آخر کماکان به قول استاد جواد یساری حال دوستان حال ماست.






ه مثل همه

ه مثل هیچ


خسته ام. بدنم درد می کند. هزار بار پزشک گفته است و هزار بار گوش نکرده ام. وقتی سردردها زیاد می شوند, وقتی کم خونی رنگم را مثل مرده ی نم زده می کند باید آرام باشم. آرام. ای ی ی... آخرین باری که آرام بوده ام را دیگر به یاد هم نمی آورم.
می دانم باید آرام باشم و فکرم را متمرکز کنم. باید آرام باشم و به تمام تحلیل ها گوش بدهم. نقدها و نوشتارها را یکی یکی و با دقت بخوانم. به اخبار توجه کنم. چیزی را از قلم نیاندازم. می دانم. سه هفته ی آزگار است کاری غیر از این ندارم. در شبانه روز سه چهار ساعت همیشه گی را هم دیگر نمی خوابم. گاهی آن قدر پای این بساط خبر می خوانم که چشمانم سیاهی می رود اما باز هم می خوانم.
راستش را بخواهی دلم تاب نمی آورد. انگار این جا که بشینم اصفهانم . تهرانم. می نشینم و می گذارم سرم گیج برود و مهره های گردنم تیر بکشند. خدا پدر سازنده ی این قطره ی معجزه بخش که سلماز اسمش را گذاشته است قطره ی غش خاله و این همه قرص های مسکن رنگ و وارنگ را بیامرزد. این جا که بنشینم انگار نزدیک ترم.
طاقت می آورم اما آرام...
آرام نمی شوم.

....

نوشته است که رای خواهد داد. می دانستم رای می دهد حالا اعلام رسمی هم کرده است. نوشته هایش را دوست دارم. صدایش را بیشتر. شمرده, آرام و متین سخن می گوید. تا حالا ندیده ام طولانی تر از وقتی که به او داده اند حرف بزند. آن چه از دست دادنی بوده است از دست داده. شاید هم بیشتر از آن. شاید هم همه چیز را. اما صداقتش را نگه داشته است. مثل یک کاسه بلور. یادم باشد این سفر اگر دیدمش بپرسم چرا هر آن چه از دیده اش برفته است در دلش به جا مانده است؟

...

می دانم که رای نخواهد داد. از اولش هم می دانستم. به چشم های هوشمندش نگاه می کنم. سرشار از مهربانی ست. دل نگرانی هایش را هم پشت لبخندش پنهان می کند. باید امروز چهار روز باشد که اعتصاب غذا کرده است. روزی چند لیوان آب و چای و چند حبه قند. بار اولش که نیست. در این چهارده پانزده سالی که من می شناسمش بارها و بارها برای همراهی همین کار را کرده است. با این همه روز بیست ساعت کار می کند و به مهربانی پشت تلفن پیغام می دهد: رای بی رای رفیق جان... و بلند می خندد.
من بغضم را فرو می دهم و می خندم. نه چندان بلند.

...

رای می دهد. رفسنجانی گزینه ی نخست است. برایم از مدیریت و قدرت اجرایی می گوید. جمله ای شبیه این که عالی جناب برش دارد. نمی فهمم کجای کار مملکت مثل دوزنده گی ست؟ سر در نمی آورم آخر من به قول افسانه سوزن را هم مثل خودکار دستم می گیرم. می گوید حاج آقا کار را یک سره می کند. ما هم که بیرون گودیم. ضرر نمی کنیم. من به زیان فکر می کنم و به بهره. نمی دانم چه گونه تمام خاک گربه نشان افتاده است میان باغ های پسته های رفسنجان اما انگار کم کم دارد معنی برش دستگیرم می شود.
گلوی میرعلایی. تن مجید شریف و خیلی نام های دیگر و بریده گی های دیگر.

...

رای نمی دهد. به جایش فحش می دهد. از نوع امروزی اش. اما فرقی نمی کند. همان داستان دستمالی شده ی دوزاری خیانت و جیره خواری و مزدوری و دست آلوده به خون و اینها که دیگر همه را از حفظم. حالا هم نوشته است که ایهاالناس رای دهنده حواستان باشد که ما حواسمان هست فردا روزی که دستمان به جایی بند شد دمار از روزگار خودتان و دودمان تان در می آوریم. نوشته اش را از ابتدا به انتها و از انتها به ابتدا می خوانم. ناسزاست و تهدید و خط و نشان.
پیش خودم می گویم این گذرنامه ی فرنگی به درد همان فردا روز می خورد. این ها اگر دستشان به جایی بند شود ما هم باید خودمان را این جا بند کنیم اگر نه حسابمان با کرام الکاتبین است.

...

بی گمان رای می دهد. از همان روز که حکایت حکم حکومتی و این ها بود. روشن و دقیق می نویسد. با ته مایه ای از طنز. می گوید کار مردم سالاری کار یک شب و دو شب نیست. حالا حالاها بگرد تا بگردیم داریم و من یکی که هنوز سرم به چرخش نیافتاده است. هم درس می خواند هم کار سیاسی- اجتماعی می کند. عضو هزار و یک گروه و تشکل هم هست. خنده هم از لبانش دور نمی شود. نوشته است که براندازی را ورانداز کرده و دیده است که به دلش نمی چسبد. دلش یک دولت سکولار دل چسب می خواهد. بعد هم خودش به خنده می گوید این رای دادن هم چسبی است برای آینده و دل من.

...

نوشته است که رای نمی دهد. می دانستم. دلایلش را یکی یکی شمرده است. توانش را وقف تلاش های جهانی کرده است. انگار از آن خاک دست شسته باشد. نمی دانم. کوشنده ی حقوق بشر و محیط زیست. می گوید از دور نگاه می کنم. دیگر نا ندارم همراهی کنم. می خواهم چیزی بگویم. دنبال واژه می گردم. می گوید بهایم را پرداخته ام. مگر نه که خودت می گفتی هر کس بهایی می پردازد. من دیگر چیزی برایم نمانده است. این جا می نشینم و نگاه می کنم. به شادی تان دلخوشم و به اندوهتان غمگین. کافی نیست؟
نگاهش می کنم و ته ذهنم دنبال جمله ای می گردم که بی بها نباشد.

...

خسته ام. بدنم درد می کند. هزار بار فکر کرده ام و هزار بار سرگشته تر شده ام. دخترکان جوان با موهای طلایی و لب های سرخ و اسکیت و زانتیا عکس عالی جناب را حمل می کنند. پسرکان زیرابروبرداشته خرمهره به گردن و النگو به دست بر پیشانی و دست و پا و پس گردن برچسب نام عالی جناب را چسبانده اند. با خودم می گویم: این ها ننه و بابا ندارند؟ آخر بزرگ تری, چیزی؟ یکی که برایشان بگوید در دهه ی شصت در این مرز پرگهر چه خبر بوده است...
سرم گیج می رود. صفحه ها را یکی یکی می بندم. دلم آشوب می شود.
رگبارها و تک تیرهای تپه های اوین, کامیون ها و وانت هایی که هر شب جوانی و زنده گی را بار می زدند تا در خاک خاوران چالشان کنند... مختاری و پوینده و فروهر و هزار نام دیگر... از یک جایی بوی خون می آید و دلم بیشتر آشوب می شود.
بلند می شوم. پنجره را به شتاب باز می کنم و روی مهتابی ساکت شب زده می ایستم.
دلم می خواهد اصفهان باشم. یا تهران. یک جایی که دستم از دور بر آتش نباشد. دست هایم یخ کرده اند.
می ترسم. آرزوی همه داشتم و حالا انگار هیچ شده ام.
با خودم می گویم:
ه مثل همه. ه مثل هیچ.
امشب اما ه شده است مثل هراس.
...

ه مثل هراس.



|
    mercredi, juin 08, 2005



ایران

ایران

ایران



|
    mardi, juin 07, 2005
می گما... می گما... وقت کم داریم...

اگر آب دستتونه بگذارین زمین و یه سری به این سیما خانم آنتروپولوق بزنید که واجب تر از هر کاری ست:

وبلاگ فرنگوپولیس


بعد هم این تومار را توشیح بفرمایید که اجر دنیوی و اخروی دارد.
کسی هم اگه اجرتون را نداد بیاین یقه ی منو بگیرید:


متن نامه به کميسيونِ امنيت و همکاری در اروپا - کميسيونِ هلسينکی آمريکا

اما اگه غیر از آب, نوشیدنی دیگه ای دستتونه که نووووووووش!
ولی داستان بالا را فراموش نکنین ها!



|



تريبون فمينيستی ايران

‎سال هاست که زنان برای دستيابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسيار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانين مدنی و جزايی حاکم بر جامعه يکی از مهمترين اين موانع است.

ما زنان برای پيگيری و دستيابی به حقوق برابر از تمامی شيوه های مسالمت آميز بهره می جوييم تا با ياری يکديگر صدای اعتراض خود را به قوانين موجود هرچه رساتر اعلام کنيم.

از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و ناديده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقير آنان در قوانين اعتراض دارند می خواهيم به گردهم آيی که به اين منظور در روز يکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خيابان انقلاب) برگزار می شود بپيوندند.

برای خواندن فهرست اسامی افراد و سایت هایی که از این حرکت پشتیبانی کرده اند بر روی لوگوی بالا کلیک کنید.



|
    lundi, juin 06, 2005




|
    vendredi, juin 03, 2005

تلخ


شهرام رفیع زاده







بهمن سيگار خوبی
ليوان خوب ليوانی است
و البته استکان بر می دارد ما را
و می آورد به خانه شما که خوب
خوب بهمن ليوانی پر از خوبی و خانه
و استکان البته تلخ است
تلخ
بايست بشين پاشو بخواب بخند
بهمن خوب سيگاری است
و ليوان هم هست
خانه شما را بر داشته تلخی
تلخی همه جا را برداشته همه کس را
ما را دسته جمعی
شما را دسته جمعی
جمعی را برداشته سيگار
ليوان خوب بهمن خوب
تلخی استکان است



|
    mercredi, juin 01, 2005
این یک نوشته ی دوزاری که هیچ, یک نوشته صناری هم نیست.






نامه ای به سیاق نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز

حضرت دوست!

این جا چند روزی هوا به شدت گرم شده بود. بعد باران سختی آمد و حالا با این که آفتابی درخشانی ست اما از هوای داغ خبری نیست. پیامد نوسان های دما و فشار هوا برای من سردردهای جانگدازی ست که دوستتان نبیند و دشمنتان نشنود.
سیگار را کم کرده ام و قهوه را زیاد. مقادیری زهر برای هر موجود زهرماری مثل من لازم است.
از راه که می رسم تلفن خانه را قطع می کنم. تلفن همراه پیام گیر دل فریبی دارد که به مثابه تله موش عمل می کند. دائم یکی گرفتارش است.
دو گزارش جدید افغانستان, یک خروار کتاب ناخوانده و چندین فروند فیلم نادیده روی دستم مانده است. به جای همه ی این ها می نشینم این جا و تا خود صبح اخبار روز, ایران امروز, ایسنا, ایرنا و ایلنا می خوانم.
دو هفته ی دیگر می روم آلمان. سه روز دستمان به همایش بند است. بعد هم اگر خدا خواست و حضرت عباس گذاشت می روم شورین و بهارک و رفیق آرش را می بینم. وقت برگشتن هم یک سری به پسرخاله جانم می زنم. ارژنگ در روزگاری دور در حیاط خانه ی کیان پارس اهواز سیب گاز می زد و قورباغه شکار می کرد. حالا قد نردبان دزدهاست و فک مک مردم را با فوق تخصص دندان پزشکی اش اساسی پیاده می کند.
پارسال که افغانستان بودم تمام گل های مهتابی از تشنه گی و بی آبی خشک شدند. امسال یک عالم گل و گیاه تازه خریدم. حال همه شان خوب است. تنها یک بوته رز کبود بود که روز دوم قهر کرد. هر چه کردم آشتی بی آشتی. نماند. خشک شد و من هم با خودم گفتم...
رفتنی باید برود جان دلم!

...

خانه ساکت است. امروز سر کار نرفتم. بی خیال کلاس ورزش و قرار با راسن شدم.
از دست خودم عاصی ام. تلخم. زهرمارم. خسته ام.
اما خوب درست می شود. نمی دانم کی. نمی دانم چگونه.
اما درست می شود لابد.....
رفتنی که برود لابد...

...

مراتب ارادت مرا از راه دور پذیرا باشید.

با مهر بی آبان و آذر و باقی ماه های کوفتی:

قاصدک*



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?