-->

*قاصدک

    mardi, mai 31, 2005
د مثل دوست

ر مثل رای

د مثل دشمن


د... ر... د...









بیست و اندی ساله است. به گمانم می خواهد به کاپیتان قالیباف یا پروفسور لاریجانی رای بدهد. پاشنه ی دهانش را ور می کشد و هر چه بلد است نثار ایرانیان خارج از کشور می کند. نه فکر کنی فحش ناموسی ها... نه بابا.دوره ی این حرف ها گذشته است. حالا با پنبه که هیچ با گاز استریل هم می شود سر برید. او هم چنان دشنام می دهد و من هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آن طور که او می گوید تمام عمر در کافه نشسته باشم و شراب سرخ سر کشیده باشم و حکم صادر کرده باشم, .

...

سی و چند ساله است. حرف که می زند فکر می کنی داری روزنامه های آخر دهه ی پنجاه خورشیدی را مرور می کنی. یک چیزی در هوا موج می زند مثل بوی نا, بوی مانده گی. یک جور کپک که نامش را بلد نیستم. می گوید هر کس رای بدهد مزدور, جیره خوار و خائن است, دستش هم به خون شهدا آلوده می باشد.
به می باشد فکر می کنم که نادرست است و به دست هایم که رنگ کم خونی اند.

...

چهل ساله است. یک زن دارد و دو بچه. محرم و صفر که می شود نجسی و صیغه حرام است. باقی سال حلال. می خندد و می گوید هر کی در شد چی؟ ما دالونشیم. هر کی خر شد چی؟ ما پالونشیم.
زنگ تلفن همراهش ترانه ای از افشین در لوس آنجلس است و صدای زنگ آیفون تصویری خانه اشان طنین ناله های مغموم مردی که مدح علی می خواند.
می گوید حاج آقا کارش خیلی درسته. من تمام مدت توی خط بهره آن هم از نوع ماندنی اش هستم و به ظرف پسته ی کنار توطی آبجوی ترک خیره شده ام.

...

در آستانه ی سی ساله گی و دانشجوی دکتراست. موافق حمله ی نظامی به آمریکاست و تصمیم هم دارد به احمدی نژاد رای بدهد. خلایق را لایق بیش از این نمی داند. می گوید نخبه گان عمدتآ خارج شده اند, آن ها که مانده اند بود و نبودشان توفیری نمی کند. من رفته ام توی فکر که این فرار مغزها که می گویند مغزهای تهی را هم در برمی گیرد؟

...

بیست و پنج ساله و روزنامه نگار است. حتمآ قرار شده امسال درسش را تمام کند. تمام روز هی روسری اش را مرتب می کند و هی دوربین به دست می دود و هی لبخند می زند. برایم نوشته است که به معین رای می دهد و اگر بخواهم برایم می نویسد چرا؟ در پاسخش می نویسم که برایم بگوید این همه نیرو برای لبخند و شادی را کجا اندوخته است؟

...

یکی دو سال دیگر پنجاه ساله می شود. بچه ها را راهی فرنگ کرده است. خودش و همسرش هم مهاجرت گرفته اند. پای حرف که باشد ناجی افسانه ای است, پای عمل که برسد حکایت آرد بیخته و الک آویخته را نشخوار می کند. می گوید باید انتخابات را تحریم کرد و جوان ترها باید بریزند توی خیابان و فریاد بزنند... وسط حرف هایش نرخ خرید آپارتمان در وین را می پرسد و من با خودم فکر می کنم خیلی چیزها غیر از میگرن حالت تهوع می آورد.

...

می گوید درست افتاده است وسط امتحاناتم. منظورش انتخابات ریاست جمهوری ست. لبخند می زنم. می گوید با یک جمعی از دوستان اتوبوس گرفته ایم, شهر ما کنسولگری ندارد. برایم آرام و شمرده توضیح می دهد که تحریم در شرایط امروزی کارآیی ندارد. تاکید می کند که باید واقع بین بود و بازی دمکراسی را ساده نگرفت. من باز لبخند می زنم و با خود می اندیشم نگاه روشن با موهای تیره ترکیب دلنشینی ست.

...

فرزندش دو اسمی ست. یک اسم فرنگی و یک اسم سنگ قبری آریایی. خودش هم یک فروهر کت و کلفت و یک نقشه ی ایران به گردن دارد. با زنجیر پهنی که از چاک سینه ی پرمویش بیرون زده است. به رضا پهلوی می گوید اعلیحضرت جوان. فحش های آب نکشیده ای به بازرگان و خاتمی و یزدی می دهد و بعد می گوید: این مملکت بدون پادشاه یعنی هیچی! یه رضاشاه دیگه بیاد کار تمومه...ایرونی جماعت باس زور بالا سرش باشه... من نگاهش می کنم. با این اوصاف می خواهد رای سفید بدهد که شناسنامه اش مهر بخورد. برای روز مبادا. می گوید راستی ما این سفر خیلی اضافه بار داریم, فکر می کنی دم انتخابات بپریم سخت نگیرند؟ رویم را برمی گردانم. کاری که همیشه وقتی چندشم می شود می کنم.

...

می گوید من با این که سه سال است از ایران موو کرده ام ولی همه چیز را فالو می کنم. به خصوص آن لاین. این مدت که توی استیت بودم چند بار ترای کردم این چلنج ها را برات توضیح بدم. اسپشیالی بک گراند انتخاباتو... یو نو؟ من کانسپت خودم را دنبال می کنم. فکرم اینه که ایرانین سوسایتی باید یک پرزیدنت....
باقیش را گوش نمی دهم. فکر می کنم حکیم ابوالقاسم در گور توسی خود بیشتر می لرزد یا من در گرما و شرجی بعدازظهر وین؟

...

دال مثل دوست
ر مثل رای
دال مثل دشمن

...

رای دوست. رای دشمن.
درد دوست. درد دشمن

...

درد



|
    dimanche, mai 29, 2005




اکبر گنجی به جرم اندیشیدن در بند و اکنون به علت اعتصاب غذا در معرض خطر مرگ است.

صدای دادخواهی او را رساتر کنیم.
برای آگاهی بیش‌تر به سایت آزادی برای اکبر گنجی مراجعه کنید.



متن نامه به ارگان‌ها، مقامات و رسانه‌های بین‌المللی:

اکبر گنجی قدیمی‌ترین روزنامه‌نگار ایرانی‌ست که تنها به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفه‌ی روزنامه‌نگاری، زندانی است. وی به بهانه‌ی انتقاد از مقامات دولتی به دست بالاترین مقامات قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان به‌سر می‌برد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوری‌خواهی" -اثری که به قصد ارائه راه کار برای رسیدن به جامعه‌ی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همین‌رو به سختی مورد خشم و کینه‌ی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، به‌طوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هم‌اکنون در زندان به‌سر می‌برد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ‌١٩ پنجشنبه ‌٢٩ ارديبهشت ‌٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالی‌ست که وی به‌شدت بیمار است و نیاز مبرم به درمان‌های ویژه دارد. ما روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوه‌ی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.



Akbar Ganji is an Iranian journalist who has spent the longest period in prison for expressing his views, and defending freedom and the professionalism of journalism. He has been accused, and currently imprisoned for over 61 months, for criticizing governmental officials and exposing the chain murders of Iranian intellectuals and politicians, which were ordered by the highest authorities of the Islamic Republic, both in Iran and abroad. During his imprisonment he has published “The Manifest of a Republic” and has invited the people to civil disobedience. This has angered the terrorist governmental authorities, which by monopolizing the Mafia of power have tried to silence him in such a way that even Ganji’s legal attorney, Dr. Naser Zarafshan, is now spending time behind bars. In order to protest his unjust and illegal imprisonment and the fact that he has been denied a sick leave, despite being severely ill from Asthma attacks, Ganji has started a hunger strike since Thursday, May 19th, 2004.

We Iranian journalist and bloggerhereby express our concern for the well being of Akbar Ganji. Iranian judicial authorities have been neglecting Ganji’s freedom and treatment. We plead to other human rights organizations to immediately start pressuring the Iranian judicial authorities for his treatment and freedom. We hereby announce, and conclude, that under the current conditions, the responsibility of Akbar Ganji’s life is in the hands of international human rights organization and all the freedom-loving people of the world.



|
    mercredi, mai 25, 2005
رای من... دل من...







پیش نوشت:
این یک بیانیه ی سیاسی نیست. حتی اعلام موضع در برابر انتخابات هم نیست.

این را می خواستم دو ماه پیش بنویسم. حالا می نویسم.
می نویسم چون تلخم و دل نگران.
چون گاهی آرزو می کنم برای یک روز هم شده بتوانم به آن سرزمین گربه نشان نیاندیشم اما نمی توانم.
همین.


...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که کنارم ننشیند اما دست کم روبرویم بایستد و بگوید...

این سرنوشت حالا گیرم نه که شوم بل متفاوت را کدام دست برای متولدین دهه سی و چهل و پنجاه خورشیدی رقم زد؟
بگوید چگونه می توان کودک بود و ناگهان از خردسالی به بزرگسالی پرتاب شد بی آنکه نوجوانی کرد و جوان شد؟
چگونه می شود دست های کوچک را مشت کرد و مشت را گره کرد و گره ی میان ابروان را باز نکرد و برای همه ی عمر اخمو و تلخ باقی ماند؟
با پاهای کوتاه و جثه ی نحیف و پشت لب سبز نشده قد خود را با اندازه ی کلاشنیکف و آرپی جی هفت اندازه گرفت؟
از ماهی سیاه کوچولو به اصول مقدماتی فلسفه رسید و روزنامه فروخت و کتک خورد و در رفت؟

...

چطور می شود بی آنکه زمزمه را فرا گرفته باشی فریاد زدن را از بر بدانی؟
بی آنکه زنده گی کردن را تجربه کرده باشی مرگ را با چشمان باز بلد باشی؟
بی آنکه شادی را روخوانی کرده باشی اندوه را بر دیوارها رونویسی کنی؟

...

چگونه می شود شادابی آدم ها را در کنج پستوها و پشت دیوارها و عمق تاریکی ها پنهان کرد؟
چگونه می شود نسل و نسل هایی را کوررنگ کرد تا جز سیاه و سرمه ای و قهوه ای رنگی نبیند و نشناسند؟
چگونه می شود یاد داد که پنهان کردن و وانمود کردن و انکار کردن شرط بقاست؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که کنار دستم که نه حداقل جلوی رویم بایستد و به من بگوید چرا کودکی مرا شیشه های شکسته و عمارت های سوخته ویران کرده اند؟
چرا کودکی من بوی لاستیک سوخته و باروت و خون و کافور می دهد؟
چرا روشنی نوجوانی من زیر مقنعه ی تیره رنگی پنهان شد تا کسی دست دراز کند و در پنهانی ترین گوشه های کیف مدرسه و جامدادی ام دنبال خورشید بگردد؟
چرا من و هم کلاسی های مدرسه ی راهنمایی آموختیم به تشییع پیکر هم کلاسی های کودکستانمان برویم و بیاموزیم که از دوست هیچ چیز نمی ماند جز یک پلاک و یک تابوت چوبی که روی دست ها پرواز می کند؟
چرا کلاس های دبیرستان من از صدای خنده و حضور هم کلاسی ها خالی می شود تا سلول های ساختمان هایی با نرده های بلند و سیم های خاردار پر از صدای هق هق شود؟
چرا کلاس های دانشکده ی من از صدای زیر و بم زنان و مردان جوانی تهی می شود تا تپه های شمال تهران در شبی تابستانی صدای دهشتناک تک تیرهای بی پایان را تجربه کنند؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که دم دستم که نه لااقل دورتر ار من بایستد و به من بگوید چرا باید ترسید و پنهان شد؟
چرا باید نترسید و سرموضع ماند؟
چرا باید دروغ گفت؟
چرا باید سیلی خورد؟
چرا باید کابل کف پا و گرده و پس گردن هایی را آش و لاش کند که تنها شایسته ی نوازش بودند؟
چرا باید چشم بند سوی چشم هایی را بگیرد که تنها آرزویشان ملاقات آفتاب بود؟
چرا باید جوانی من و ما در زیر آفتاب لعنت آباد و خاوران باد کند و بگندد و بپوسد و فراموش شود؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که برای این همه پرسش پاسخی بیابد.
کسی که اگر پاسخی ندارد و اشکی نمی ریزد و آهی نمی کشد دست کم لبخندی بزند و دستی به رفاقت بفشارد و آرزوی آرامش کند.
من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که گذشته ی گم شده ی من و ما را پس بدهد.
حتی اگر شده برای یک روز.



|
    lundi, mai 23, 2005
این پیام کوتاه شهرزاد عالم فتحی اولین زن وبلاگ نویس ایرانی

به محمد خاتمی ست.


سلام آقای خاتمی

امروز دوم خرداد بود. روزی که 8 سال پیش با اکراه و از سر آن که هوز نمی شناختم تان اما نمی خواستم جناح خاصی بر اریکه قدرت تکیه زند به شما رای دادم.
امروز روزی بود که 4 سال پیش با علم و اعتقاد از این که شما بر هیچ قدرتی تکیه نمی کنید و همان سید محمد خاتمی می مانید به شما رای دادم.
و حالا می خواهم از شما به خاطر 8 سال صبر و بردباری , 8 سال خون دل خوردن از هر دو دم این تیغ تشکر کنم. از این که هم از حاکمان شنیدید و هم از ما مردم بی مهری دیدید اما هیچ گاه اراده و راستی و درستی تان را به قدرت نفروختید.


به هیچ امیدی که امیدی نیست دیگر.
شهرزاد عالم فتحی


پی نوشت:
هر که مرا می شناسد بی گمان شهرزاد را هم می شناسد. خواستم بگویم که شهرزاد نه تنها در دوستی که در صداقت و صراحت هم نمونه است. گواهش هم مثلآ همین نوشته ی بالاست به گمان من.



|
س مثل سفر







انگار کن از این جا هم رفتم

از خود چگونه باید رفت؟


پس نوشت:
عصبانیت ناشی از حکایت انتخابات و صلاحیت و قبول و رفوزه در طول سفر سه روزه بی چاره ام کرد.
حالا با ننوشتن خودم را زده ام به نفهمیدن. ارواح عمه جان مقیم ال ای...
ای ی ی ...



|
    vendredi, mai 20, 2005
یک گزارش بی جایزه برای مرزبان ها







راستش از ابتدای داستان اصلآ نخواستم شلوغش کنم. به یکی دو نفر قضیه را گفتم و بعد هم چون پدر و مادرم خرجم کرده و مرا به مدرسه ی فرانسوی فرستاده اند تا لیدی بار بیایم مثل یک خانم متشخص پایم را روی پایم انداختم و منتظر اعلام رسمی سایت گزارشگران بدون مرز شدم.
بعدترش هم یک ای میل فله ای به عادت دیرین برای دوستان فهرست ای میلم که خدایش زیادشان کناد! فرستادم که فردا روزی اسباب گله گزاری فراهم نباشد که چرا ما را خبر نکردی برویم و به تو رای ندهیم.
آخرش هم خلاص. دیگر خیلی پیگیرش نشدم.
گاهی از روی بدجنسی از رفقا می پرسیدم به معین رای می دهید یا به من؟ بابتش یک لبخند می زدم و یک لبخند هم کاسب می شدم.
راستش را بخواهید دلیلم برای به سکوت برگزار کردن قضیه ی این که وبلاگ من نامزد دریافت جایزه است هم خیلی ساده بود. کافی بود دو جا بنویسم و بنویسید تا دوباره یکی بیرق افشا علم کند و دیگری داد سخن بدهد که وا شرفا و وا میهنا و وا پرنسیپا!
یکی بنویسد این همان است که آستین پوستینش یک بار در چلوکبابی کنار میز یکی از دولتمردان کباب سلطانی را با پیاز خورده و آن دیگری بگوید این فک و فامیلش با شاه چی ها فالوده می خورند آن هم با افشره ی لیموترش تازه....
بعد هم معلوم شود که ما دستمان با همه در یک کاسه است و چون دو تا دست بیشتر نداریم پس کاسه هامان هم چندان متنوع نیستند و سندش هم دربیاید که ما رفته ایم آدم فروخته ایم و بعد از دو خرداد گذرنامه ی ایرانی گرفته ایم و رفته ایم وطن و ته همان کاسه ها را لیسیده ایم و الخ....
بس است یا باز هم دلیل لازم دارید؟
...
دیروز صبح پیشنهاد علیداد را خواندم. به قول ما اصفهانی ها خیلی خوشم شد. فکر نابی ست.
تا باشد از این سیب های سرخ باشد و از این گازهای کاردرست علیداد جان!
....
حالا هم همه ی این ها را گفتم که بگویم نه تنها رای من متعلق به مجتبی سمیع نژاد است بلکه به گمانم او شایسته ی آن است که رای تمامی نامزدان جایزه وبلاگ برتر برایش منظور شود.
...
راستی من گمان نمی کنم مجتبی قهرمان ملی باشد. قرار هم نیست بشود. حتی گمان نمی کنم با خیلی از عقاید مجتبی موافق باشم. قرار هم نیست باشم.
اما به گمانم بدانم که تاریکی و تنهایی و سکوت مرگبار و تحقیر و بلاتکلیفی و سوزش سیلی بر روی گونه یعنی چه...
همین.

پی نوشت:

متن نامه ی من به بخش فارسی سایت گزارشگران بدون مرز

خانم ها, آقایان, دوستان گرامی
گروهی از وب‌لاگ‌نویسان اخیرا" پیشنهاد کرده‌اند، به شرط موافقت مسئولین سازمان گزارش‌گران بدون مرز، نامزدهای منتخب برای مسابقه 'وب‌لاگ‌ نويس‌ برتر مدافع آزادی بیان' کلیه آراء خود را به نفع مجتبی سمیعی‌نژاد، نویسنده وب‌لاگ 'من نه من‌ام' اهداء کنند. من به عنوان یکی از نامزدهای جایزه ی وبلاگ برتر نویسنده ی نامبرده را شایسته ی آن می دانم که کلیه ی آرا من برای او منظور شود. به امید آنکه این حرکت سبب ساز یک حرکت اجتماعی در بین رسانه های جهانی و در نهایت آزادی انسان آزاداندیشی که هم اکنون در بند است باشد.
دستتان را به گرمی می فشارم و برایتان آرزوی شادی و بهروزی دارم.
با احترام

نویسنده ی وبلاگ قاصدک*



|
    mercredi, mai 18, 2005
ا مثل او

ا مثل ایشان

ا مثل ایران









پیش نوشت:

تمام شخصیت های این نوشته واقعی اند. همه ی آنها در ایران زنده گی می کنند.
من آنها را می شناسم. آنها هم مرا.
شما هم اگر به اطراف خود نگاهی بیاندازید همه ی آنها را می بینید.
هر گونه تشابه و تجانسی عمدی ست. هیچ چیز تصادفی نیست.


بیست و دو ساله است. مهندسی مکانیک می خواند. طراحی جامدات. می گویم این همه درس می خوانی که آخرش طراح جامدادی بشوی؟ می خندد و تند تند به پارچه ی جلوی دستش کوک می زند. کمک مادرش خیاطی می کند. پدرش مجروح جنگی ست و خانه نشین. برادرش در مرصاد بی فروغ نیست و نابود شد. با مادر چرخ خانه را می چرخانند. با سری افراشته و پشتی خمیده.

چهل و پنج ساله شده است. هنوز موهایش را محکم پشت سرش می بندد و موقع بحث سیاسی دست هایش را در هوا تکان می دهد. از فاجعه ی ملی سال شصت و هفت جان سالم به در برده که سالم البته تعارف است. اختلال بینایی و شنوایی دارد. عصب حرکتی پای راست هم بس که کابل خورده اند از کار افتاده اند. حالا در روستایی نزدیک اصفهان با دو تا از هم بندی های سابق کلینیک کوچکی دایر کرده است. پنج شنبه و جمعه صبح کسی پول ویزیت نمی دهد. صف بی انتها دیدنی ست.

هجده ساله است. موهایش رنگ کاکل ذرتی ست که با ماژیک صورتی رویش خط کشیده باشی. می گوید ابروهایم را تازه تتو کرده ام. من لبخند می زنم. برنامه ی آینده اش جراحی بینی ست. قرار است به زودی با پسرخاله ی مقیم ینگه دنیا ازدواج کند. می گوید تاحالا ندیدمش تازه پانزده سالی هم بزرگ تر است اما خوب سیتی زن دارد. من می خندم و می گویم بله ساعت سیتی زن خش برنمی دارد.

سی و هشت ساله است. از روزهای دانشکده که حرف می زنیم می خندیم و اشک می ریزیم. به فنجان قهوه اش خیره می شود و می گوید: شبی که از خانه زدم بیرون حتی دمپایی هم پایم نبود. سرم از دو جا, مچ دست راست و یکی از دنده هایم شکسته بود. خودم را جلوی ماشینی انداختم که از کوچه های برفی زعفرانیه رد می شد. زن و شوهری بودند که مرا رساندند تا بیمارستان. دیگر به خانه اش برنگشتم.
پنجره را باز می کند و با خنده می گوید: این خانه کوچک است, حقوق استادیاری هم ناچیز اما هرچه هست از کبودی و شکسته گی و حقارت و درد بهتر است.

نمی دانم چند ساله است. چیزی بالای بیست. پایین بیست و پنج. آن قدر می داند که نفس آدم بند می آید. برایم از حقوق انسانی, مبارزه با مجازات اعدام, مطالبات زنان و جامعه ی مدنی حرف می زند. یک نفس.
گاهی به من نگاه می کند و می پرسد: مفهومه؟
من لبخند می زنم. بلند می شود. کوله پشتی اش را برمی دارد و می گوید: برای جلسه ی قصه خوانی بیایید پیش ما. راه می افتد. باید خودش را برساند آن کله ی شهر. چند سالی ست داوطلبانه به بچه های بی سرپرست درس می دهد.

مادر دو بچه شده است. تمام روز یا توی آشپزخانه است یا پشت رل ماشین. بقیه اوقات هم صرف خرید و مهمانی و مخلفات می شود. می پرسم دیگر نمی نویسی؟ پوزخندی می زند. می گویم کتاب خوب چه خوانده ای؟ قهقه می زند. می گوید این قرتی بازی ها مال توست که تک و تنها در فرنگ زنده گی می کنی . لبخند می زنم. به ساعت نگاه می کند و می گوید تا تو یک چای بخوری و یک سیگار بکشی من اسباب منقل این مرتیکه را بچینم که الان با رفقاش از راه می رسد.
می رود. چیزی پشت سرش در نگاه من می شکند.

همسرش پزشک مشهوری ست. خودش هم کارشناسی ارشد را قاب کرده است و چسبانده به دیوار. سونا و استخر و کلاس بدن سازی و آرایشگاه و ماساژ و دوره ی بازی و مهمانی و مهمانی و مهمانی...
می گویم خسته نمی شوی؟ می خندد. می خندم.دوباره می پرسم: خسته نمی شوی؟
با اخم می گوید خسته این قیافه ی درب و داغان توست. من که دارم کیف دنیا را می کنم.

...

هر کس بهایی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن. بعضی ها بهای ماندن.
بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند. بعضی ها دل می کنند و می روند.
بعضی ها می مانند بی دل بستن. بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند.
من ولی هنوز که هنوز است تکلیفم را با این دل نمی دانم.



|
    mardi, mai 17, 2005
گیاه






زنی که دست هایش را در باغچه می کاشت صدای تو را نشنیده بود که می گفتی دست های مرا دوست داری.
اگر نه همه آوندها را در دم با تیغ زده بود.



|
    samedi, mai 14, 2005
پیشکش خیال






الفبا

به قامت الف ایستاده بودند هر دو در یک روز بهاری به گمانم.
در انتهای خیابانی که درختانش گشاده دست بودند و شاخه هاشان را در هم گره زده بودند تا سایه ساری گسترده شود به قدر یک نفس آرامش.
پس من و تو از الف به ب رسیدیم. به ساده گی کودکی که خواندن و نوشتن می آموزد.
ایستاده گی الف را به خاطر می سپارد و مانده گاری ب را.
پس ب سهم من و تو شد... ب و با و به و بهار.
من برایت نوشتم که با بهار می شود باد شد و وزید, باران شد و بارید... می شود بهار شد و ماند.
تو برایم نوشتی که به بهار می شود روز را سنجاق کرد, شب را دوخت و ستاره ها را شمرد.
...
به قامت الف ایستاه بودند هر دو در یک شب تابستانی به گمانم.
در انتهای خیابانی که درختانش هولناک بودند و شاخه هاشان را در هم گره زده بودند تا دامگه ای شود به قدر یک نفس هراس.
پس از ب به ناگاه درسمان نیمه کاره ماند. تمام شد. ورق پاره هامان را باد برد و مشقمان به ی رسید.
ب با ی. بی. ب بی الف.
بی بهار. به زمستان. با من. با تو. بی ما.
من برایت نوشتم که باد بوی ماگنولیای سوخته می آورد از سرزمین سرد فراموشی.
تو برایم نوشتی که باد بوی کافور می آورد از حیاط یخ کرده ی خاموشی.
...
به قامت شکسته ی کدام حرف ایستاده ایم امروز که مشق تلخی بهار تمامی ندارد؟
انگشتانم تیر می کشند. از رونویسی خسته ام.
این را با من بنویس تا برویم:

الف. ب. با. به. بهار.
بهار و بهانه شان را باور نکن خیال جانم!



|
    jeudi, mai 12, 2005

م مثل من

م مثل ما

م مثل مهاجر







پیش نوشت:

تمام شخصیت های این نوشته واقعی اند. در پیرامون من زنده گی می کنند.
من آنها را می شناسم. آنها هم مرا.
شما هم اگر به اطراف خود نگاهی بیاندازید همه ی آنها را می بینید.
هر گونه تشابه و تجانسی عمدی ست. هیچ چیز تصادفی نیست.



بیست و چهار ساله است. چهار سال آخرش راالبته مقیم فرنگ. می گوید همه ی اتریشی ها نژادپرست, همه ی ترک ها بی سواد, همه ی سیاه پوست ها کثیف و همه ی یوگسلاوها دزدند. آلمانی شکسته بسته ای حرف می زند اما در میان دو جمله ی فارسی ده تا واژه ی آلمانی می چپاند. دیسکوی ایرانی, رستوران ایرانی با موزیک زنده و رقص شکم برایش از شام شب واجب تر است.
وقتی که خانه است از پای کانال های تلویزیونی لوس انجلسی جم نمی خورد. با هیجان به من توصیه می کند آنتن ماهواره دست و پا کنم و برنامه های تلویزیون مهاجر را از دست ندهم. می گوید بر و بکس شمال تهران را نشان می دهد. اقلآ این طوری روی این اتریشی های احمق را کم کنید که فکر می کنند ما شترسواریم.

کارین اتریشی ست اما تنها چیزی که نیست احمق است. مددکار اجتماعی ست و دو ماه دیگر درسش تمام می شود. کارشناسی ارشد حقوق. از چهارده ساله گی همکار سازمان عفو بین الملل است. حالا سی و سه ساله است و ایران را مثل کف دستش می شناسد. من شیفته ی نگاهش هستم وقتی با هیجان از هوشنگ گلشیری و صادق هدایت و فروغ فرخزاد حرف می زند. ردیف کتاب های فارسی کتاب خانه اش را با شوقی غریب به مهمانانش نشان می دهد. به من نگاه می کند و می گوید لوبیا پلو را طبق دستور تو پخته ام. من می خندم و به این می اندیشم که کارین آرزو دارد روزی در میدان نقش جهان اصفهان و در حافظیه ی شیراز با من عکس یادگاری بگیرد

بیست و پنج ساله است و دو سالی می شود که این جا درس می خواند. در نگاه اول فهمیدم ایرانی ست. در پاسخ سلام و احوال پرسی ام گفت که فارسی نمی داند. با لبخند هوشمندی اش را ستودم که فهمیده است من فارسی حرف می زنم. خودش را زد به کوچه ی علی چپ.
تا آخر شب دستگیرم شد که معتقد است تمام زن های ایرانی خاله زنک و کم سوادند, تمام مردهای ایرانی معتاد و زن بازند و دست بزن دارند. گاهی که از شدت تنفر معادلی برای فحش های سر زبانش پیدا نمی کرد با خنده برایش ترجمه می کردم و خودم را می زدم به همان کوچه ای که او فکر می کرد من نشانی اش را نمی دانم.
موقع خداحافظی گفت که از ایرانی ها بیزار است. گفتم کارت شناسایی اتریشی ام توی کیف دستی است.
گفت ایرانی ها حالم را به هم می زنند. گفت قطره ی ضد تهوع هم همیشه دم دم است.

مژگان ایرانی ست اما حال هیچ کس را به هم نمی زند. شوهر ایرانی اش دست بزن داشت. دوست پسر اتریشی اش هم. اما اراده ی او از هیچ سیلی و لگدی ترک برنداشت. درسش را پارسال تمام کرد. بچه هایش حالا هشت ساله و پنج ساله اند. دوباره کار می کند و زخم های روحش مثل شکسته گی دنده ها و دماغش جوش خورده اند. من را که می بیند کارت ویزیتش را کف دستم می گذارد و می گوید: یک روز با هم می رویم ایران گردی. صبر کن بچه ها بزرگ شوند.
می گویم من صبرم زیاد است. به بچه ها بگو خاله گفت عجله نکنید.

می گوید آمده اند اروپا چشمشان کور, دنده شان هم نرم لچکشان را بردارند. این ها را نباید به مدرسه و دانشگاه و اداره ها راه بدهند تا ادب شوند. شوهرش هم تاکید می کند که از زنی مثل من بعید است که با حجاب موافق باشم. می گویم بحث حجاب نیست رفیق جان! حکایت آزادی پوشش است. می گوید فرقی نمی کند. می خندم.
می گوید اینتگراسیون می گویم هم پیوندی. می گوید چه فرقی می کند؟ باور دارم که فرق می کند.
هم پیوندی پذیرفتن همین تفاوت هاست. پذیرفتن و احترام گذاشتن و همراهی.

عایشه اهل آنکاراست. ده سالی ست همکاریم. یک تار مویش را تا حالا ندیده ام. آلمانی, انگلیسی, اسپانیایی و ترکی را مثل بلبل آنکارایی حرف می زند. آمار همه ی کتاب ها و مقالات و آلبوم های موسیقی منورالفکری دستش است. یک شوهر و یک فروند پسر شیطان هم دارد. نمی دانم کی به همه ی کارهایش می رسد. روزه هم که باشد به دود سیگار من ایرادی نمی گیرد. می گوید مهر من همان روزی به دلش افتاده است که به همه گفتم: حجاب برای من لباس است. همین و بس. مثل شلوار جین و تی شرت سیاه خودم. انسان ها باید در انتخاب پوشش خود آزاد باشند.

نشسته اند دور هم و گپ می زنند و از خنده غش و ضعف می کنند. دو سه تا مهمان از ایران هم در میان جمع هستند, ساکتند و گاهی لبخند محوی می زنند. نمی خندند. از آن که کنارم نشسته است می پرسم: چرا فارسی حرف نمی زنید؟ با تعجب نگاهم می کند و می گوید: وااااااا...پس این چیه؟ می خندم.
به ادامه ی گفت و گو گوش می کنم.فارسی مثله شده ی شلخته ای که نه سر دارد و نه ته. پر از واژه های آلمانی و انگلیسی. دلم برای فردوسی که هیچ برای دارا و سارا و اکرم و امین کتاب فارسی اول دبستان می سوزد.
با خودم می گویم حیف آن مرد که در باران آمد تا انار را به این ها برساند.

سه چهار ماه دیگر پانزده سال تمام می شود. تمام روز هم اگر به آلمانی و فرانسه حرف بزنم شب که می آیم در راه برای خودم بلند بلند غزل حافظ می خوانم. رفقایم مال هفتاد و دو ملتند.
خودم اما نمی دانم مال کجایم.
به گمانم باید جایی باشد که آب دانوب آبی و زنده رود زاینده در کنار هم جریان دارند.
آرام. آبی. آشنا.

پس نوشت:

وقتی پاسخی برای پرسش های بالای این نوشته پیدا کردید یک کلیک روی همان چهار گوش بکنید. یک ترانه ی خفن فرنگی برایتان جاسازی کرده ام. از همان ها که بر و بکس مهاجر تی وی باهاش حال می کنند. بله! ما اینیم.



|
    mercredi, mai 11, 2005




|
    mardi, mai 10, 2005
برای صدایی که دوست داشتم...






ترانه ی نرم خواندی. گفتند مست بخوان. شاد.
خواندی. گفتند بیش از این.
نرم خواندی.
مست بودند. ناشاد.
گفتند شاد و مست بیش از این...
...
حالا دیگر نمی خوانی. صدایت خاموش شده است.
دیگر این جا نه مستی. نه نرمی. نه شادی.
تنها خاموشی ست.

پانوشت:

نصرت پارسا ترانه خوان افغان مقیم آلمان روز یکشنبه ی گذشته در ونکوور کانادا قربانی خشونت شد و جان سپرد.
آن چه ما ترانه ی شاد و ترانه ی آرام می نامیم در گویش دری افغانستان ترانه ی مست و ترانه ی نرم خوانده می شود.



|
    dimanche, mai 08, 2005
اندازه






نه هفت آسمان
نه هفت دریا
فاصله
تنها دستی ست
که به سوی من دراز نمی کنی.



|
    samedi, mai 07, 2005
جمال زیباتو عشقه...





جمله سازی

برایت پنج واژه سوا کرده ام
می نویسم به دیوار آن طرف تر از خانه ات
حالا سری بگردان.
تماشا از من
شعبده از تو.



|
    vendredi, mai 06, 2005
میگرن در سه پرده




یکم

اقبال:

خوش بختی یعنی این که دوباره بتوانی موهای کوتاهت را بشویی, با حوله خشک و بعد مرتبشان کنی بی آنکه از تماس ناخن ها و سرانگشتان با پوست سرت زار زار به گریه بیافتی.

دوم

بیت:

تو خوش می باش بی میگرن برو گو خصم جان می ده
چو سر بی درد می بینم چه باک از حمله ی بعدم

سوم

پرسش تاریخی:

رفقای اهل درد چه گونه گیس بلند افشان را تاب می آورند؟ من که به گمانم همین فردا پس فردا موها را دوباره با ماشین از ته بزنم.



|
    mercredi, mai 04, 2005
برای دوست از سفر باز آمده...





درد

از این که می کشیم
یک دال سهم من
یک دال قسمت تو
ر را بگذار به امانت
می خواهیم از کنار هم رد شویم.



|
    mardi, mai 03, 2005
در هوا

شهرام رفیع زاده







خدا حافظی
يک جورهايی عين دست های تو
معلق مانده
در هوا

يک جورهايی لبخند
به هوای تو
خداحافظی کرده در هوا

گل فروش گل فروشی گل
کافه
قهوه
قهوه يی
فال
فراموشی يک جورهايی هواست

عين دست های تو
خدا حافظ
يک جورهايی در هوا
کلاغ پر
قهوه پر
قهويی پرواز می کند

قرار چند ساعت بود
بی قراری يک جور هايی
مثل دست های تو
هميشه در هوا ست



|
    lundi, mai 02, 2005
برای دوست سفر کرده...






هر بار که سفر کردم گفتم می روم و یک جایی جایش می گذارم. در خاطره ای. پشت تندیسی. رو به روی لبخندی یا در کنار سلامی.
هر بار که سفر کردم گفتم می روم و جایی جا می ماند.اما نشد. نماند.
همه چیز رفت چون سفر و من ماندم. دستم خالی ماند از زمان که با سفر رفت و من ماندم.
دلم کسی را می خواست که دستش را چون شالی گرم بر دوش هایم بیاندازد و سرمای سفر را از یادم ببرد.
اما نبود. نشد.
جا نماند و نماند و باز آمد و من باز آمدم. ره آوردم همان بود که با خود برده بودم.
سفر رفت و من مسافر ماندم.
من از سفر بازگشتم و سفر با من ماند.
می بینی؟
این روزها قاصدک*ها دوباره از سفر باز آمده اند. بی خبر.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?