|
|
|
|
نا
شهرام رفیع زاده

نا ديگر كسى ديگر تا تو هم كه آفتاب كى كى كج مى كند سرش را و نور تمام تمام مى شود
ديگر نا كسى ديگر نا آفتاب ناآرام است آب آرام نيست باد و همين طور ناتمام ها چيزها را ناچيز و كسان را ناكس و شيرآب ها چيك چيك چيكه و شير خاك ها و خاك ها شير مى شوند درخت ها نادرخت وقت ها ناوقت
آقاى درخت آفتاب بى وقت سرش را كج و تمام نور نور تمام مى شود
|
|

نام این وبلاگ به یاد و احترام روشنگر دربند اکبر گنجی تغییر یافته است. شاید که او نداند و نخواند اما من می دانم و به یاد می آورم. هم لبخند و چهره ی آرامش را در کنفرانس برلین. هم فریاد و صورت دردکشیده اش را در جلسه ی دادگاه. هم اندام تکیده و آسم و بیماری کلیه اش را در زندان. من می دانم و به یاد می سپارم که اکبر گنجی ایستاده است. ایستادن در کنار او را, حتی از راهی دور, از یاد مبریم.
|
|
یک زن در ولایت بدخشان افغانستان سنگسار شد.

همسایه جانم!
می بینی؟ ما ریگ و کلوخ را به تساوی تقسیم کرده ایم. دار و دیوار را هم. تو را از تحفه های لشگر آزادی بخش نصیبی نبود. مرا از آرامش این شب بهاری سهمی نیست. نامت را نمی دانم همسایه جانم! اما نام های دیگر را بس که تکرار کرده ام از بر شده ام. لیلا مافی, کبری رحمان پور, افسانه نوروزی ... نامت چیست همسایه جانم؟ تو برای من لعل بدخشان می مانی گیرم که زیر آوار سنگ جان کنده باشی.
با سپاس از پویا که خبر را برایم فرستاد.
پی نوشت - متن خبر به فارسی:
صدای آلمان - براى نخستين بار پس از سرنگونى رژيم طالبان در افغانستان باز زنى را به اتهام داشتن رابطه اى خارج از روابط زناشويى با سنگسار اعدام كردند.
پليس افغانستان روز يكشنبه ۲۴ آوريل اعلام كرد كه زنى ۲۹ ساله به نام امينه در اين كشور سنگسار شده است. به گزارش خبرگزارى آلمان اين نخستين بار است كه پس از روى كار آمدن دولت جديد به رهبرى حامد كرزاى زنى در افغانستان سنگسار مىشود. در دوره حكومت اسلامخواهان تندروى طالبان اين نوع مجازات بسيار متداول بود.
اين واقعه در ولايت دورافتاده بدخشان، در ارغو واقع در غرب فيضآباد، مركز بدخشان، رخ داده است. در فيضآباد نيروهاى ارتش آلمان مستقر هستند. هم اكنون گروهى مسئول تحقيق در اين باره شده است. يك سخنگوى دادگاه عالى جنايى افغانستان گفت كه روشن نيست كه چه كسى حكم سنگسار را صادر كرده است. وى افزود كه فكر نمىكند كه دادگاه محلى مسئول صدور اين حكم باشد. به گفته سخنگوى دادگاه عالى جنايى سنگسار زن ۲۹ ساله در روز پنجشنبه گذشته ۲۱ آوريل انجام گرفته است. اما افسر پليس افغانستان ژنرال شاه جهان نورى به خبرنگار خبرگزارى فرانسه گفت كه اين جنايت در روز جمعه صورت گرفته است. وى گفت: ”به ما گزارش دادهاند كه در روز جمعه زنى به اتهام اينكه زنا كرده تا حد مرگ سنگسار شده و حكم سنگسار را هم ملايى به نام ملا محمد يوسف در ارغو صادر كرده است.“ شاه افزود: ”ما براى آنكه حقيقت روشن شود هياتى را به منطقه فرستادهايم.“ شاه گفت كه مقامات دولت افغانستان اين عمل را، در صورت واقعيت داشتن آن، به شدت محكوم مىكنند. شاه تاكيد كرد كه صدور حكم براى مجازات افراد بر عهده دادگاه است. اگر معلوم شود كه روحانىاى محلى حكم صادر كرده، دستگير و محاكمه خواهد شد.
از سوى ديگر به گزارش خبرگزارى فرانسه سخنگوى كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان كه جداگانه هياتى را به محل وقوع سنگسار فرستاده است، گفت كه اين زن سنگسار نشده، بلكه به دست خانواده شوهرش به قتل رسيده است. اين سخنگو گفت: ”گزارشهايى كه ما داريم حاكى از آنند كه خانواده شوهر امينه وى را به اتهام داشتن رابطه نامشروع كشتهاند.“
يك شاهد عينى به خبرنگار خبرگزارى رويتر گفت كه اين زن به توسط نمايندگان مقامات دولتى و شوهرش از خانه پدر و مادرش به زور به بيرون كشانده شده و در پى آن سنگسار شده است. مردى كه گفته مىشود اين زن با او ارتباط داشته است، به ۱۰۰ ضربه شلاق محكوم شده، كه پس از تحمل آن آزاد گشته است.
مقامات پليس محلى و سخنگوى كميسيون حقوق بشر افغانستان گفتند كه شوهر زن سنگسار شده به تازگى پس از ۵ سال از ايران بازگشته بود و زن وى تقاضاى طلاق از وى را كرده بود، دليل تقاضاى خود را نيز ناتوانى شوهر از پرداخت هزينه زندگى ذكر كرده بود. اما شوهر و خانواده شوهر اين زن متوجه مىشوند كه وى با مردى ديگر نيز رابطه دارد.
نماينده دولت در اين محل حاجى شمس الرحمان در اين رابطه گفت كه حتى اگر اين زن رابطهاى نامشروع داشته اين وظيفه دادگاه است و نه وظيفه يك روحانى و ملاى محلى كه به اتهام وى رسيدگى كند.
|
|
شادی صدر آبروی ما و سرزمین ماست.
نامه سرگشاده به رييس جمهور در اعتراض به ممنوعيت خروج از كشور

رياست محترم جمهوري، جناب آقاي سيد محمد خاتمي
احتراما به اطلاع مي رساند در تاريخ 23/11/1383 با مراجعه به اداره گذرنامه متوجه شدم ممنوع الخروج شده ام. ماموري كه گذرنامه ام ضبط كرد و به جاي آن يك رسيد به من داد در پاسخ به اصرار من براي دانستن علت اين امر، مرا به اتاقي كه بر سر در آن نوشته شده بود "بند 2" حواله داد اما ماموران نيروي انتظامي كه در آن اتاق حضور داشتند و به جاي نام، تنها شماره اي روي يونيفورمشان نصب شده بود نيز از ارائه هرگونه توضيحي در مورد علت صدور دستور ممنوعيت خروج و مرجع صدور اين دستور خودداري كردند. با اين همه پس از خروج از اداره گذرنامه و مراجعه به قوانين دريافتم كه منظور آنها از بند 2، بند 2 ماده 16 قانون گذرنامه مصوب 1351 است كه مقرر مي دارد: "به اشخاص زير هيچ نوع گذرنامه اي براي خروج از كشور داده نمي شود: ... 2. كساني كه مسافرت آنها به خارج از كشور برحسب اعلام قبلي و كتبي سازمان اطلاعات و امنيت كشور مخالف مصالح ملي باشد." از نظر من جانشين سازمان اطلاعات و امنيت كشور رژيم سابق، وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران بود. بنابراين نامه اي براي جناب آقاي يونسي، وزير محترم اطلاعات نوشتم و ضمن شرح موضوع، خواستار مشخص شدن مرجع صدور دستور و علت آن شدم. همچنين خاطر نشان ساختم هيچگونه پرونده اي عليه من در هيچيك از مراجع قضايي ايران تا همين امروز وجود ندارد و دادستان محترم تهران، آقاي مرتضوي نيز در يك ملاقات حضوري صدور دستور ممنوعيت خروج مرا از ناحيه دادسراي تهران تكذيب كرده است. در آن نامه اعتراض خود را نسبت به اصل تصميم و عدم رعايت روند قانوني و اينكه دستور ياد شده نه كتبي و نه قبلي به من اعلام نشده است تا فرصت هرگونه دادخواهي از اين تصميم از من سلب شود بيان كردم. اما متاسفانه تا همين امروز كه بيش از دو ماه از اطلاع من نسبت به ممنوعيت خروجم مي گذرد، عليرغم پيگيري هاي مكرر هيچگونه پاسخ قانع كننده اي از وزارت اطلاعات دريافت نكرده ام. لاجرم ناگزير شدم عليرغم ميل باطني ام نسبت به علني ساختن اين قضيه، از آنجايي كه به لحاظ اداري و حقوقي، تمامي نهادهاي اطلاعاتي كشور از جمله وزارت اطلاعات زير نظر شما فعاليت مي كنند، ضمن به اطلاع رساندن شرح ما وقع، موارد زير را بادآور شوم.
قبل از هر چيز خواهان آنم كه معلوم شود كدام نهاد اطلاعاتي و با چه استدلالي دستور ممنوعيت خروج و ضبط گذرنامه ام را صادر كرده است. اين موضوع از اين حيث برايم مهم است كه در دو ماه گذشته به اين نتيجه رسيده ام نهاد مزبور، هر چه هست، نه تنها حاضر نيست به روال قانوني كه خود از آن به عنوان ابزاري براي ممنوع الخروج كردن من استفاده كرده تن در دهد و تصميم خود را كتبا و قبلا، پيش از آن كه براي كاري گذر من به اداره گذرنامه بيفتد، اعلام كند بلكه حتي حالا، كه ديگر مي دانم ممنوع الخروج شده ام، حاضر نيست از پشت درهاي بسته بيرون بيايد و شجاعانه از تصميم خود دفاع كند. در حالي كه اگر واقعا اين دستور را مبنايي هست، چه هراسي از روشن شدن آن براي همگان وجود دارد؟! بدون روشن شدن مقام و مرجع صدور دستور و مبناي آن، فرصت تظلم و اعتراض از من، به عنوان موضوع تصميم، گرفته مي شود. اين امر مصداق بارز سوء استفاده از مقام، موقعيت و قدرت براي محروم ساختن يك شهروند از حق شكايت نسبت به كليه تصميمات اداري است كه در اصل 173 قانون اساسي نسبت به آن تصريح شده است. بديهي است پس از روشن شدن مرجع صدور اين دستور ناعادلانه، نسبت به اصل آن نيز اعتراض دارم و خواهان رفع اثر از آن هستم.
جناب آقاي خاتمي، هر كسي در هر مقامي كه دستور ممنوعيت خروج مرا از كشور صادر كرده باشد و نيز شما به عنوان عالي ترين مقام اجرايي كشور، بايد به سئوالات مقدر زير پاسخ گويد و گوييد: 1. من، به عنوان روزنامه نگار سابق و وكيل دادگستري فعلي و البته در همه حال، فعال امور زنان، چه نوع خطري را مي توانم براي نظام جمهوري اسلامي ايجاد كنم كه خروجم از كشور خلاف مصالح ملي شناخته شود. آيا نظامي كه منتقد بخشي از قوانين كشورش را از حق خروج از كشور محروم مي كند، مي تواند همچنان شعار تبديل معاند به مخالف و مخالف به منتقد را سر دهد؟
2. خشونت عليه زنان يك چهره و يك شكل ندارد. در همان اداره گذرنامه زنان زيادي را ديدم كه به استناد قوانين ايران، توسط شوهرانشان ممنوع الخروج شده بودند. من نيز، به دليل بيان اين گونه واقعيات اجتماعي و حقوقي، ممنوع الخروج شدم تا با محروم شدن از يكي از ابتدايي ترين حقوق انساني ام، مرا وادار به سكوت كنند. از نظر من بين خشونت و تحقير هر روزه زنان، كه نمي توانند از كشور خارج شوند مگر به اجازه شوهرانشان، و خشونت و نقض حقوق بشر يك فعال حقوق زنان توسط حكومت فرق چنداني نيست زيرا منشا هر دو، قدرت مردسالار است كه خود را پس قانوني ناعادلانه پنهان مي كند. با همه اين اوصاف، باز هم كارگزاران سياست خارجي تان در نشست هاي پر طمطراق آن سوي مرزها خواهند گفت در ايران خشونت عليه زنان وجود ندارد؟
آقاي رييس جمهور، هرچند پس از اين اتفاق، بر فهرست مخاطرات زندگي به عنوان يك فعال حقوق بشر زنان در ايران، بايد ممنوع الخروج شدن را نيز اضافه كرد، اما خود شما بهتر از من مي دانيد كه در عصر انفجار اطلاعات، جلوگيري از رفتن يك فعال حقوق زنان به خارج از ايران، چه دردي را دوا مي كند و تا چه حد بر دردها مي افزايد. پس شما را و كارگزارانتان را به خودتان وا مي گذارم و البته به خدا و روز واقعي پاسخگويي.
شادي صدر تهران، 3 ارديبشهت 84
|
|
آخر
شهرام رفیع زاده

آخر نيامدن آمدن است و ساعت ها از همان جايى شروع مى شوند كه تو و بى وقتى تمام شده ايد همان اتاق همان اتاقى كه آخرش اتاق نيست و همان آخرى كه تو نيستى و همان نيستى تو همانى كه دوست ساعت ها بود آخر آمدن نيامدن است و ساعت ها همان جايى تمام مى شوند دوست تو كه من بى خود شده ام.
|
|
شادباش زادروز کسی که دیگر نیست.

می دانی... اصفهان من سال هاست که چیزی کم دارد. چیزی که نامش را نمی دانم. واژه ای که نمی شناسم. چیزی مثل حضور سیاوش کسرایی, هوشنگ گلشیری, احمد میرعلایی و کیوان قدر خواه.... یا خیلی های دیگر که بودند و حالا نیستند. می دانی... اصفهان من گاهی خالی می شود. از همه چیز و همه کس. مثل امروز. امروز که دوم اردی بهشت ماه است و زادروز پدر. پدر که نیست اصفهان هم خالی ست. همین.

|
|
به فرزندی که هرگز نزاده ام...

به تماشای عروسک پیراهن صورتی و چرخبال ها بایست که خشونت بی چهره به تو خیره شده است.
عکس از خبرگزاری ایلنا تهران - چهارشنبه سی و یک فروردین هشتاد و چهار
|
|
بهشت دور...

یک یادداشت ساده:
می خواستم چیزی در باره ی انتخابات بنویسم. چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بود. از خواب بیدار شدم. سرم درد می کرد. درد می کند. سخت. گفتم اخبار بخوانم و قطعه ای موسیقی گوش کنم شاید این درد جهنمی را از یاد ببرم. آن وقت رسیدم بهاین صفحه ... تصنیف را گوش دادم و دلم تنگ پدر شد. دوباره. بیش از همیشه. دلم که تنگ پدر باشد می شوم همان دخترک بازیگوش پر شر و شور که بودم. همان که بعد از ظهر های بهاری را پایین پله های مدرسه فرانسوی رودابه به انتظار می نشست و با چشم های بزرگ و پرسش گر به در بزرگ فلزی خیره می می ماند تا بابا یحیی نامش را در بلندگو بخواند و او پله های خاکستری را دوتا یکی کند و خودش را پرت کند در آغوش پدر که با چشم های خاکستری جستجو گر کنار ماشین ایستاده بود تا دخترکش را کنار زاینده رود ببرد. تا با هم قدمی بزنند و پدر گاهی تصنیف رنگ های طبیعت تاج اصفهانی را زمزمه کند و گاهی به صدای بلند برای دختر غزلی از حافظ بخواند. و دخترک بدود و بخندد و گوش بدهد و دل بسپارد. به پدر, به زاینده رود, به اردیبهشت و به اصفهان. به شعر و به موسیقی. به زیبایی... به عشق. راستش را بخواهید وقتی این قدر سرم درد می کند دلم نمی خواهد چیزی بنویسم اما تقصیر من نیست. دیدید گاهی آدم فکر می کند اگر چیزی بنویسد دل تنگی مهار می شود؟ اما نمی شود. تازه این هم شهری خوب من هم تقصیر دارد. صدای علی تهرانی اگر از بهشت نیاید بی گمان از غروب اردی بهشت کنار زنده رود می آید. این را هر که اصفهان اردی بهشت و اردی بهشت اصفهان را دیده باشد گواه ست. برای همین است که من حالا دل تنگ اصفهان و اردی بهشت و زنده رود و پدر هستم. کمی بیشتر از همیشه. همین.
تصنیف به اصفهان رو بیات اصفهان آهنگ از استاد علی اکبر خان شهنازی شعر از ملک الشعرای بهار برای شنیدن تصنیف با صدای علی تهرانی دستی به نوازش آبی زنده رود دراز کنید.
|
|
.... ....

آینه ترک ندارد. من شکسته ام.
|
|
برای لیلا مافی* که شب ها خواب مرگ می بیند.
و
پیشکش میترا که خود زنده گی ست.

خوب و بد
کسی که مرده است حالش خوب است. این را زنده گانی خبر می آورند که طناب دارت را سر صبر بافته اند. کسی که مرده است حالش خوب است این را زنده گانی تکرار می کنند که برایت چوبه ی داری کاشته اند تا در بهار قد بکشد. کسی که مرده است حالش خوب است این را زنده گانی از بر کرده اند که بقای زنده گی را در مردن تو می دانند. تنها پیش از آن که بمیری گوش کن من حالم خوب نیست.
* لیلا مافی
لیلا مافی طبق حکمی که نزدیک به یک سال پیش ( 29/2/83) در دادگاه بدوی (شعبه 25 محاکم عمومی اراک) برای وی صادر شد به جرم زنای با محارم به اعدام محکوم شده است. در همین حکم مجازاتهای دیگری نیز به خاطر اشتهار به فساد و نیز اشاعه فساد برای وی صادرشده است . لیلا از نظر هوشی ، عقب مانده ذهنی محسوب می شود و آزمایشات گوناگونی ثابت کرده اند که او به لحاظ ذهنی ناتوان است.
برای آنکه لیلا را بشناسید این جا و این جا را کلیک کنید.
|
|
به دوست شب های بلندم که با من می خندد.

گفتی نمی دانم...دیگر هیچ نمی دانم. گفتم می دانی اگر نه رنجت چنین افزون نمی شد. گفتی خالی ست هر چه می کاوم این جان را. گفتم تهی انجام آن تلخی ست. گفتی بضاعت من بیش از این نبود. گفتم حادثه ای تو را باید. گفتی به انتظار نشسته ام. ... خندیدی. ... من به حادثه ی لبخند می اندیشم.
|
|
نجات از نوع ینگه دنیایی!

سِر...ایت واز نات نایس تو میت یو...آندرستند؟
برای دیدن دیگر عکس های برنده جایزه پولیتزر این جا را کلیک کنید.
|
|
ناشتا

دل تنگی همیشه بغض نمی شود ته حلق آدم. گاهی هم شکل قاشق آخر Havregryn است که ته حلق من می ماسد . می بینی؟ دل تنگی همیشه دلتنگی نیست. گاهی د...ل...ت...ن...گ...ی... می شود. شکسته بسته. پاره پاره. دیر به دیر. به همین ساده گی.
پی نوشت: مهمان گرامی کتی خانم و بهارک بانو این صبحانه ی عجیب و غریب سوئدی را با ولع تناول کردند و ته کاسه ها را لیسیدند. البته دور از جان خانم ها و آقایانی که شما باشید دیشب هم مثل گاو لوبیاپلو و سالادشیرازی نوش جان و عهد کرده بودند که تا دو روز دیگر دست پخت مرا نخورند.
|
|
رنگ وا رنگ...

سایه دیده ای روشنی ببخشد؟ من دیده ام. از جمعه شب تا همین حالای حالا این شهر و خانه و جان را رنگ نور بخشیده است.
نوشت: جمعه شب با بادکنک قرمز و گل سرخ رفتم فرودگاه. نمی دونید پرواز پاریس چه دسته گلی برایم هدیه آورد.
پی نوشت:
دیروز با رفقا رفتیم سیزده بدر کباب خوردیم و دوغ. کنار دریاچه قدم زدیم و در آفتاب بهاری جنگل های تولن لم دادیم.
پس نوشت:
دیشب با برو بکس رفتیم دیسکوی ایرانی شباهنگ. با هر چه جوات کار درست بود قر دادیم و به شادی هم و همه شادنوشی کردیم.
سرنوشت:
جای خیلی ها این جا خالیه. از همه بیشتر احمدرضا جان تک سلولی و آرین خر است جاااااااان دلم.
پانوشت:
خدا پدر حسین درخشان را برایش نگه دارد. اگر وبلاگ فارسی و صنم و آیدین و آرین نبودند این کتی خانم هم ور دل ما نبود.
|
|