|
|
|
|
dimanche, octobre 23, 2005
از تو... با تو... بی تو... همه تو...

بعد از ظهر تابستان است. ابی شب نیلوفری را می خواند. دو طرف جاده درختانی بلند با برگ های سبز تیره به ردیف ایستاده اند. با خودم می گویم آمده اند پیشواز ما. کنار پمپ بنزین شهر کوچک مرزی پارک می کنیم. من نوشیدنی می خرم و تو از این ساندویچ های بی رنگ و بو. توی ماشین می نشینیم و ساندویچ سق می زنیم و می خندیم. به زمین و زمان. به قهقهه. من با خود می اندیشم... درخت ها اگر به بدرقه هم آمده باشند دیگر باکی نیست.
می دانم هزار و یک کار دارند. هر دو مسافر راه دورند اما با این همه از مغازه ی نقره فروشی در تهران دو سه بار به من زنگ می زنند. احمدرضا می گوید نمی توانند تصمیم بگیرند و کتی با وسواس برایم شکل دانه های زنجیر را توضیح می دهد. می خندم و می گویم هر چه بپسندید پسندیده ام. بعد چند روز دست بند می رسد و تو می رسی و احمدرضا می رسد. تو می روی و احمدرضا می رود و کتی می رود. حالا من این جا نشسته ام و به دانه های درخشان زنجیر می اندیشم. کتی و احمدرضا به تو و دست هایت نزدیک ترند اما من حالا گاهی شب ها خواب هایی به رنگ نقره ای می بینم.
برای شهرزاد آرام و شمرده حرف می زنم. او گوش می دهد.از آرامش می گویم و از قرار. از دل ناگرانی های بی دلیل و از این اعتماد بی بدیل. او گوش می دهد. از عادت هایت می گویم, از حواس پرتی و فراموش کاری هایت. شهرزاد می خندد. من هم. حالا در پیام های کوتاه خاتون نام تو و در گوشه ی افکار پراکنده ی تو اسم شهرزاد جا گرفته است. من می خندم و با خود می گویم دوباره دست هم شریفی جان ها را در دست هم گذاشتم!
شورین چند سالی ست که مرا می شناسد. تو را اما انگار بهتر از من. گاهی دل نگران تو می شود و به من گوشزد می دهد. با لحنی کشدار می گوید: شاااازده خانوم...یعنی چه؟ من می خندم. شورین هم. تو پشت خط تلفن به انتظار پایان حرف های من نشسته ای. به گلایه می پرسی چه قدر حرف می زنید؟ می گویم شورین بود. می گویی: ترشین؟ و شیرین می خندی.
پیراهن های سیاه را تا می کنم. به ترتیب و کنار هم. پیراهن های سیاه تو. پیراهن های سیاه من. رد دست های تو روی پیراهن ها مانده است و بوی مهربانی هات. چشم هایم را می بندم. نشانه های تو مرا از حضور خودم هم غافل می کند. می خندم و حاشیه پررنگ اندوه از روی پیراهن ها محو می شود.
|
|
|
|