|
|
|
|
ب مثل .....

بی خسته گی بیدار مانده ای. دست هایم را در دست هایت می گیری و می خندی. با چشمان تر. از باران می گویی. من به آسمان صاف می اندیشم. از آفتاب می پرسی. من به مهتاب می اندیشم. ماه مثل جام بلور بالای سر خاطره هایم می درخشد. تو این جایی.
به همین ساده گی می آیی و من آرام می شوم. به همان سختی می روی و من آرام می مانم. ساده گی و سختی را از هم تمیز نمی دهم دیگر. مسافران عالم از جلوی چشمانم می گذرند و من انتظار کسی را می کشم که منتظرم نمی گذارد. آمده ای که بمانی. می روی که بازگردی. می بینی؟ میان این همه رفتنی یکی ماندنی شد.
باور کرده ام. پاییز امسال را خزانی نیست. برگ ها روزهای آمدنت را رنگ می زنند و باد سرشار از نام تو می شود. باران را به خاطر سپرده ام تا شب های بلند زمستان طعم بوسه های تو را بدهد.
به خانه باز گشته ام. تنها. سازت را جا گذاشته ای و زخمه ات را. می گویم همین جا کنار اتاق باشد تا بیایی؟ می خندی. می گویی دلم را جا گذاشته ام, حواست پی آن باشد.
بیست و پنج سال گذشته است و تو خسته ای. تشنه. لبانی سوخته. پیکری کوفته. خسته ای و با این همه بازگشته ای. من آغوش باز می کنم. تو می رسی. می مانی. جهان بوی محبوبه ی شب می گیرد در ظهر تابستان.
|
|
|
|