-->

*قاصدک

    samedi, juillet 16, 2005
واگویه های یک جان عاصی

نخست

اکبر گنجی, کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان ایران و من...










شماره ی روزها را از یاد برده ام. هزار و اندی روز بندی بودن و چندین ده روز اعتصاب غذا. پیش از آن که از خانه بیرون بروم دوباره نگاهی به صفحه ی خبرها می اندازم. چشمانم از بی خوابی می سوزند. خسته ام و رگی در سمت راست سرم تیر می کشد. لیوان شیرقهوه ام را سر می کشم, سیگاری می گیرانم و با چتر و شال آبی از خانه بیرون می زنم.

...

فریاد می کشد. صدایش را می شناسم. بار اول نیست که فریادهایش را می شنوم. کنفرانس سال نود و سه وین, کنفرانس پاریس, کنفرانس استکهلم... اما حالا فقط یاد کنفرانس برلین می افتم. سر یوسفی اشکوری فریاد می کشید و می گفت: یکی به این مرتیکه ی ....
تنم می لرزد.
فریاد می زند. این دفعه سر خانم دکتر زاهدی. استاد دانشگاه علامه طباطبایی تهران است و آمده بگوید زن ها امروز در عرصه ی مدیریت چگونه اند.
من فقط صدای فریاد را می شنوم. مزدور و جیره خوار و لچک و خونخوار و سرنگونی...
دوباره سرم گیج می رود. آن رگ سمت راست حالا می خواهد گردنم را بشکافد.

...

اکبر گنجی نشسته بود پشت میز. به گمانم کنار مهرانگیز کار. به خانم کار هم یک روزی در یک کنفرانسی با فریاد گفتند که مزدور است. حالا ولی یادم نمی آید کدام کنفرانس بود.
چشم هایم می سوزند.
می آید و از کنارم رد می شود. به غمزه چین دامن می چرخاند. سرخ و سفید پوشیده است.
کنفرانس برلین چه به تن داشت؟ یادم نیست. آمد و برهنه شد و راه رفت. یکی برای سیمای لاریجانی فیلم برداری کرد. او راه رفت و مثل امروز به عشوه خندید.
حالا هو می کشد و می خندد. خواهر ها و مادرها در فضایی سنگین عروس می شوند.
من دلم آشوب است.

...

اولی فریاد می زند. می گوید می زنم اگر نگذارند حرف بزنم. دومی می خندد. هو می کند و فحش می دهد.
من به جایی خیره شده ام که نمی دانم کجاست. اکبر گنجی مثل شمع آب می شود. یوسفی اشکوری خانه نشین است. مهرانگیز کار زندان و درد و مهاجرت و شیمی درمانی را تجربه می کند.
دلم هوا و نور می خواهد.
به خودم می گویم یعنی سهم اکبر گنجی یک پنجره هوا و یک لکه ی نور از آسمان بالای تپه های اوین شد؟
از سالن می زنم بیرون. کاش باد نیاید.
من شمع مرده دوست ندارم.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?