|
|
|
|
گیج مثل الفبا

پیش نوشت:
من خسته, تلخ و بی انصاف شده ام. تو بگو چونان کسی که عزیزش ورپریده باشد. نشسته ام به امید این که یکی بیاید و بگوید خواب دیده ای, برخیز که عزیزت زنده است. یا دیگری بیاید و بگوید بخواب, بیدار که بشوی عزیزت پیش رویت نشسته است. از دست خودم و همه عاصی ام. خواستم به یادت بیاورم که میان این واژه ها باد نمی وزد. سوز زمهریر زوزه می کشد .
...
سی و چند ساعت است نخوابیده ام. سیگار پشت سیگار. با شهرزاد و کتی و میتراو لیلا و فرناز و مریم و خیلی های دیگر حرف می زنم. تاکید می کنم که باید آرام و امیدوار بود. خودم اما در کوره ی تب می سوزم. ایسنا و ایرنا و ایلنا و گویا و ایران امروز و بازتاب و امروز... چشم هایم سیاهی می رود. شهرزاد برایم پیغام می دهد: تمام شد. رعشه به جانم افتاده است. می نشینم کف زمین و زار می زنم.
...
خشمگین ام. به در و دیوار, به زمین و آسمان و به دوست و دشمن ناسزا می گویم. با سرانگشتان لرزان شقیقه ی راستم را می فشارم. با دست چپ شماره می گیرم. می گویم تو باید صدای مرا به یک جایی برسانی. بگو باید پاسخ گو بود. یکی جواب مرا بدهد. صدایش در ازدحام جمعیت همایش گم شده است. از اشتباه تاریخی می گوید. من ناله می کنم. می گویم برای همه چیز دیر است و من خسته ام. گوشی را می گذارم. در آینه زنی تلخ در قطره های اشک آب می شود.
...
نیوشا آمده است ایستگاه قطار.رنگ چهره اش رنگ ویرانی ست. صورتش را می بوسم و هر دو به زور لبخند می زنیم. می گویم یعنی تمام شد؟ می گوید نمی دانی چه می کشم. می گویم نیوشا جانم! برگشته ام به پانزده سال پیش. به آن روز سیاه که باید می گذاشتم و می گذشتم. مرا کسی از جایی تارانده است. تنم درد می کند.
...
قطار سریع السیر شهرها و کوه ها و دشت ها را پشت سر می گذارد. من درهم شکسته و مبهوت نشسته ام کنار پنجره و سنج و صنوبر می خوانم. آفتاب کم رنگ نزدیک غروب خطوط صفحه ی پیش رویم را روشن می کند اما چیزی به یک باره در جان من غروب می کند. زهر در جانم ته نشین شده است.
...
شورین با یک شاخه گل رز زرد به سوی پله های می دود. در آغوشش می گیرم. می خندد. می خندم. می گوید شازده خانوم! دیدی چه شد؟ می گویم تمام شد یعنی؟ دستم را می گیرد. دستش سرد است. بعد از سال ها دوباره به یاد می آورم که چه تنها مانده ایم. خالی خالی شده ام.
...
نوشته های کتی و صنم را با صدای بلند می خوانم تا شورین هم بشنود. هی بغض صدایم را می شکند و هی اشک پیش چشمانم را تار می کند. می خوانم و می خوانم و می خوانم. بعد سکوت است که اتاق را پر می کند. به زمین چشم می دوزم. به خودم می گویم کاش می شد این شکسته ها را از روی خاک جمع کرد و دوباره بند زد.
...
آرش با همان آرامش همیشگی برایم رویدادهای چند روز اخیر را تحلیل می کند. من گوش می دهم. راست می گوید. بهارک به مهربانی هی از زمین و آسمان می گوید تا من بخندم و بغض نکنم. جاده در میان درخت ها و سایه ها پیچ می خورد و ما در میان حجمی از رنگ تیره گم می شویم. چشم هایم را می بندم و به هشت سال گذشته می اندیشم که در توده ی متراکم بی رنگی گم و گور می شود و دست آخر تنها یک نقطه ی سیاه می ماند ته ذهنم.
...
جمعه باید رای داد. نامش را می دانم. نامش را از بر می دانم. سایه اش سال ها بر سرم, بر زندگی ام و بر نفسم سنگینی کرده است. اما باید رای داد. می دانم. در گنجه ای در خانه ی اصفهان قوری گل سرخی کهن سالی داشتیم که چینی بند زن ده جایش را کلوا کرده بود. یک بار از سر بازیگوشی ذاتیم آب جوش در آن قوری ریختم. صدای ریزش آب بر آن درزها و شیارها دهشتناک بود. انگار کن نمک بر زخم باز. با خودم می گویم این جمعه با هر که حرف بزنم صدایم بی شک همان طنین را خواهد داشت.
پی نوشت داشت. حالا ندارد. همین.
|
|
|
|