-->

*قاصدک

    mercredi, mai 25, 2005
رای من... دل من...







پیش نوشت:
این یک بیانیه ی سیاسی نیست. حتی اعلام موضع در برابر انتخابات هم نیست.

این را می خواستم دو ماه پیش بنویسم. حالا می نویسم.
می نویسم چون تلخم و دل نگران.
چون گاهی آرزو می کنم برای یک روز هم شده بتوانم به آن سرزمین گربه نشان نیاندیشم اما نمی توانم.
همین.


...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که کنارم ننشیند اما دست کم روبرویم بایستد و بگوید...

این سرنوشت حالا گیرم نه که شوم بل متفاوت را کدام دست برای متولدین دهه سی و چهل و پنجاه خورشیدی رقم زد؟
بگوید چگونه می توان کودک بود و ناگهان از خردسالی به بزرگسالی پرتاب شد بی آنکه نوجوانی کرد و جوان شد؟
چگونه می شود دست های کوچک را مشت کرد و مشت را گره کرد و گره ی میان ابروان را باز نکرد و برای همه ی عمر اخمو و تلخ باقی ماند؟
با پاهای کوتاه و جثه ی نحیف و پشت لب سبز نشده قد خود را با اندازه ی کلاشنیکف و آرپی جی هفت اندازه گرفت؟
از ماهی سیاه کوچولو به اصول مقدماتی فلسفه رسید و روزنامه فروخت و کتک خورد و در رفت؟

...

چطور می شود بی آنکه زمزمه را فرا گرفته باشی فریاد زدن را از بر بدانی؟
بی آنکه زنده گی کردن را تجربه کرده باشی مرگ را با چشمان باز بلد باشی؟
بی آنکه شادی را روخوانی کرده باشی اندوه را بر دیوارها رونویسی کنی؟

...

چگونه می شود شادابی آدم ها را در کنج پستوها و پشت دیوارها و عمق تاریکی ها پنهان کرد؟
چگونه می شود نسل و نسل هایی را کوررنگ کرد تا جز سیاه و سرمه ای و قهوه ای رنگی نبیند و نشناسند؟
چگونه می شود یاد داد که پنهان کردن و وانمود کردن و انکار کردن شرط بقاست؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که کنار دستم که نه حداقل جلوی رویم بایستد و به من بگوید چرا کودکی مرا شیشه های شکسته و عمارت های سوخته ویران کرده اند؟
چرا کودکی من بوی لاستیک سوخته و باروت و خون و کافور می دهد؟
چرا روشنی نوجوانی من زیر مقنعه ی تیره رنگی پنهان شد تا کسی دست دراز کند و در پنهانی ترین گوشه های کیف مدرسه و جامدادی ام دنبال خورشید بگردد؟
چرا من و هم کلاسی های مدرسه ی راهنمایی آموختیم به تشییع پیکر هم کلاسی های کودکستانمان برویم و بیاموزیم که از دوست هیچ چیز نمی ماند جز یک پلاک و یک تابوت چوبی که روی دست ها پرواز می کند؟
چرا کلاس های دبیرستان من از صدای خنده و حضور هم کلاسی ها خالی می شود تا سلول های ساختمان هایی با نرده های بلند و سیم های خاردار پر از صدای هق هق شود؟
چرا کلاس های دانشکده ی من از صدای زیر و بم زنان و مردان جوانی تهی می شود تا تپه های شمال تهران در شبی تابستانی صدای دهشتناک تک تیرهای بی پایان را تجربه کنند؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که دم دستم که نه لااقل دورتر ار من بایستد و به من بگوید چرا باید ترسید و پنهان شد؟
چرا باید نترسید و سرموضع ماند؟
چرا باید دروغ گفت؟
چرا باید سیلی خورد؟
چرا باید کابل کف پا و گرده و پس گردن هایی را آش و لاش کند که تنها شایسته ی نوازش بودند؟
چرا باید چشم بند سوی چشم هایی را بگیرد که تنها آرزویشان ملاقات آفتاب بود؟
چرا باید جوانی من و ما در زیر آفتاب لعنت آباد و خاوران باد کند و بگندد و بپوسد و فراموش شود؟

...

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که برای این همه پرسش پاسخی بیابد.
کسی که اگر پاسخی ندارد و اشکی نمی ریزد و آهی نمی کشد دست کم لبخندی بزند و دستی به رفاقت بفشارد و آرزوی آرامش کند.
من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که گذشته ی گم شده ی من و ما را پس بدهد.
حتی اگر شده برای یک روز.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?