|
|
|
|
ا مثل او
ا مثل ایشان
ا مثل ایران

پیش نوشت:
تمام شخصیت های این نوشته واقعی اند. همه ی آنها در ایران زنده گی می کنند. من آنها را می شناسم. آنها هم مرا. شما هم اگر به اطراف خود نگاهی بیاندازید همه ی آنها را می بینید. هر گونه تشابه و تجانسی عمدی ست. هیچ چیز تصادفی نیست.
بیست و دو ساله است. مهندسی مکانیک می خواند. طراحی جامدات. می گویم این همه درس می خوانی که آخرش طراح جامدادی بشوی؟ می خندد و تند تند به پارچه ی جلوی دستش کوک می زند. کمک مادرش خیاطی می کند. پدرش مجروح جنگی ست و خانه نشین. برادرش در مرصاد بی فروغ نیست و نابود شد. با مادر چرخ خانه را می چرخانند. با سری افراشته و پشتی خمیده.
چهل و پنج ساله شده است. هنوز موهایش را محکم پشت سرش می بندد و موقع بحث سیاسی دست هایش را در هوا تکان می دهد. از فاجعه ی ملی سال شصت و هفت جان سالم به در برده که سالم البته تعارف است. اختلال بینایی و شنوایی دارد. عصب حرکتی پای راست هم بس که کابل خورده اند از کار افتاده اند. حالا در روستایی نزدیک اصفهان با دو تا از هم بندی های سابق کلینیک کوچکی دایر کرده است. پنج شنبه و جمعه صبح کسی پول ویزیت نمی دهد. صف بی انتها دیدنی ست.
هجده ساله است. موهایش رنگ کاکل ذرتی ست که با ماژیک صورتی رویش خط کشیده باشی. می گوید ابروهایم را تازه تتو کرده ام. من لبخند می زنم. برنامه ی آینده اش جراحی بینی ست. قرار است به زودی با پسرخاله ی مقیم ینگه دنیا ازدواج کند. می گوید تاحالا ندیدمش تازه پانزده سالی هم بزرگ تر است اما خوب سیتی زن دارد. من می خندم و می گویم بله ساعت سیتی زن خش برنمی دارد.
سی و هشت ساله است. از روزهای دانشکده که حرف می زنیم می خندیم و اشک می ریزیم. به فنجان قهوه اش خیره می شود و می گوید: شبی که از خانه زدم بیرون حتی دمپایی هم پایم نبود. سرم از دو جا, مچ دست راست و یکی از دنده هایم شکسته بود. خودم را جلوی ماشینی انداختم که از کوچه های برفی زعفرانیه رد می شد. زن و شوهری بودند که مرا رساندند تا بیمارستان. دیگر به خانه اش برنگشتم. پنجره را باز می کند و با خنده می گوید: این خانه کوچک است, حقوق استادیاری هم ناچیز اما هرچه هست از کبودی و شکسته گی و حقارت و درد بهتر است.
نمی دانم چند ساله است. چیزی بالای بیست. پایین بیست و پنج. آن قدر می داند که نفس آدم بند می آید. برایم از حقوق انسانی, مبارزه با مجازات اعدام, مطالبات زنان و جامعه ی مدنی حرف می زند. یک نفس. گاهی به من نگاه می کند و می پرسد: مفهومه؟ من لبخند می زنم. بلند می شود. کوله پشتی اش را برمی دارد و می گوید: برای جلسه ی قصه خوانی بیایید پیش ما. راه می افتد. باید خودش را برساند آن کله ی شهر. چند سالی ست داوطلبانه به بچه های بی سرپرست درس می دهد.
مادر دو بچه شده است. تمام روز یا توی آشپزخانه است یا پشت رل ماشین. بقیه اوقات هم صرف خرید و مهمانی و مخلفات می شود. می پرسم دیگر نمی نویسی؟ پوزخندی می زند. می گویم کتاب خوب چه خوانده ای؟ قهقه می زند. می گوید این قرتی بازی ها مال توست که تک و تنها در فرنگ زنده گی می کنی . لبخند می زنم. به ساعت نگاه می کند و می گوید تا تو یک چای بخوری و یک سیگار بکشی من اسباب منقل این مرتیکه را بچینم که الان با رفقاش از راه می رسد. می رود. چیزی پشت سرش در نگاه من می شکند.
همسرش پزشک مشهوری ست. خودش هم کارشناسی ارشد را قاب کرده است و چسبانده به دیوار. سونا و استخر و کلاس بدن سازی و آرایشگاه و ماساژ و دوره ی بازی و مهمانی و مهمانی و مهمانی... می گویم خسته نمی شوی؟ می خندد. می خندم.دوباره می پرسم: خسته نمی شوی؟ با اخم می گوید خسته این قیافه ی درب و داغان توست. من که دارم کیف دنیا را می کنم.
...
هر کس بهایی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن. بعضی ها بهای ماندن. بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند. بعضی ها دل می کنند و می روند. بعضی ها می مانند بی دل بستن. بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند. من ولی هنوز که هنوز است تکلیفم را با این دل نمی دانم.
|
|
|
|