-->

*قاصدک

    dimanche, avril 17, 2005
بهشت دور...






یک یادداشت ساده:

می خواستم چیزی در باره ی انتخابات بنویسم. چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بود. از خواب بیدار شدم. سرم درد می کرد. درد می کند. سخت. گفتم اخبار بخوانم و قطعه ای موسیقی گوش کنم شاید این درد جهنمی را از یاد ببرم.
آن وقت رسیدم بهاین صفحه ...
تصنیف را گوش دادم و دلم تنگ پدر شد. دوباره. بیش از همیشه. دلم که تنگ پدر باشد می شوم همان دخترک بازیگوش پر شر و شور که بودم. همان که بعد از ظهر های بهاری را پایین پله های مدرسه فرانسوی رودابه به انتظار می نشست و با چشم های بزرگ و پرسش گر به در بزرگ فلزی خیره می می ماند تا بابا یحیی نامش را در بلندگو بخواند و او پله های خاکستری را دوتا یکی کند و خودش را پرت کند در آغوش پدر که با چشم های خاکستری جستجو گر کنار ماشین ایستاده بود تا دخترکش را کنار زاینده رود ببرد. تا با هم قدمی بزنند و پدر گاهی تصنیف رنگ های طبیعت تاج اصفهانی را زمزمه کند و گاهی به صدای بلند برای دختر غزلی از حافظ بخواند.
و دخترک بدود و بخندد و گوش بدهد و دل بسپارد. به پدر, به زاینده رود, به اردیبهشت و به اصفهان. به شعر و به موسیقی. به زیبایی... به عشق.
راستش را بخواهید وقتی این قدر سرم درد می کند دلم نمی خواهد چیزی بنویسم اما تقصیر من نیست. دیدید گاهی آدم فکر می کند اگر چیزی بنویسد دل تنگی مهار می شود؟ اما نمی شود. تازه این هم شهری خوب من هم تقصیر دارد.
صدای علی تهرانی اگر از بهشت نیاید بی گمان از غروب اردی بهشت کنار زنده رود می آید.
این را هر که اصفهان اردی بهشت و اردی بهشت اصفهان را دیده باشد گواه ست.
برای همین است که من حالا دل تنگ اصفهان و اردی بهشت و زنده رود و پدر هستم.
کمی بیشتر از همیشه.
همین.


تصنیف به اصفهان رو
بیات اصفهان
آهنگ از استاد علی اکبر خان شهنازی
شعر از ملک الشعرای بهار
برای شنیدن تصنیف با صدای علی تهرانی دستی به نوازش آبی زنده رود دراز کنید.



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?