-->

*قاصدک

    dimanche, octobre 31, 2004
عدم





عجيب مي لرزم. اين سرماي بي پير از كجاست؟ شير آب داغ را تا ته باز مي كنم و به نگاه سرگردان چشمان چهره رنگ پريده ي در آينه پنهان شده خيره مي مانم. سرما فلجم كرده است. مي لرزم. انگار كن دو دست قدرتمند بازوهايم را از دو سوي گرفته باشند و تكانم بدهند تا فكر كنم كه خواب بوده ام و حالا بايد بيدار شوم و پي كاري بروم كه رسيدگي به آن دير شده است.
اما من نه خوابيده ام و نه خواب ديده ام. نه كاري دارم و نه ديرم شده است. با اين همه مي لرزم.
زير آب داغ پوست تنم رنگ مي گيرد. ملتهب. مي لرزم. قطرات آب روي رد رگهاي آبي تنم ليز مي خورند و بر زمين مي ريزند.
من زير باراني استوايي ايستاده ام و از ترس سرما نفس هم نمي كشم و با اين همه مي لرزم.
دوباره يادم مي افتد كه اين سرماي پيرامون نيست كه مرا مي لرزاند. كه سالهاي آزگاري ست اين زمستان و برف و يخ نبوده اند كه مرا لرزانده اند.
تو بوده اي .
تو بوده اي و براده هاي نوازشت بر تن من كه با هيچ رگبار داغي از تنم پاك نشد . تو بود ه اي و تلخاي گله هايت در گلوي من كه با هيچ تلخاب تندي از حلق خشكيده ام پايين نرفت.
تو بوده اي كه سرما را آورده اي و تن من خشك شده است از سوز حضور تو درميان اين همه آدميان كه گرماي لبخندم را ديده اند و نديده اند كه حنجره بي آواز من درد را هجي مي كند در شبي گرگرفته و پوستم ترك مي خورد و خونابه اي بيرنگ بر پشت دستهايم مي ماسد و من ...
گيج و خسته و سرمازده براي كسي از تو مي گويم كه نيستي و رفته اي و ديگر هرگز نمي آيي و از خدايت هم ديگر پنهان نيست و از من هرگز پنهان نبوده است و....اما نمي شود.
باور نمي كند. باور نمي كنند.انگار كه همه ي اينها را تو نوشته باشي نه من و تو استخوانهايت از سرما تير كشيده باشد نه من و تو تنها بيدار شب بوده باشي نه من...
باور نمي كند. باور نمي كنند.
زمان و زمين از تو خالي ست چون من كه از تو تهي شده ام اما كسي نمي خواهد ببيند.
حالا دستم خيس از آب داغ شب شعله ور پاييزي ست. نگاه كن روي ديوارهاي خانه نوشته ام:

رهايم كن.







|
    jeudi, octobre 28, 2004
قاصدك* جهان وطن مي شود.

برنامه ي امشب وبلاگستان فارسي
پخش به زبان اصلي بدون زير نويس
كشيدن سيگار و شكستن تخمه و سوت بلبلي و كف مرتب آزاد است.






After a while
Veronica A. Shoffstall


After a while you learn the subtle difference
Between holding a hand and chaining a soul.
And you learn that love doesn't mean leaning
And company doesn't mean security.
And you begin to understand that kisses aren't contracts
And presents aren't promises,
And you begin to accept your defeats
With your head held high and your eyes wide open.
With the grace of a woman, not the grief of a child.
You learn to build your roads
On today because tomorrow's ground
Is too uncertain for plans, and futures have
A way of falling down in midflight.
After awhile you learn that even sunshine
Burns if you get too much.
So you plant your own garden and decorate
Your own soul, instead of waiting
For someone to bring you flowers.
And you learn that you really can endure,
That you really are strong.
And you really do have worth.
And you learn and learn...and you learn
With every goodbye you learn.

Après un certain temps !

Après un certain temps, tu apprends la subtile différence
entre tenir une main et enchaîner une Âme.

Et tu apprends que l'Amour n'est pas seulement la recherche
d'un appui et qu'une présence ne signifie pas la sécurité.

Et tu commences à apprendre que les baisers ne sont pas
des contrats et que les cadeaux ne sont pas des Promesses.

Et tu commences à accepter tes défaites en gardant
la tête haute et les yeux ouverts,
avec la grâce d'un adulte, non le chagrin d'un enfant.

Et tu apprends à bâtir toutes tes routes sur ton "aujourd'hui"
parce que le sol de tes "lendemains" est trop incertain
pour faire des plans et le futur a sa façon bien à lui,
de te laisser tomber à mi-chemin.

Après un certain temps, tu apprends que même
les rayons de soleil brûlent, si tu en abuses.

Alors tu plantes ton propre jardin et tu décores ton âme
au lieu d'attendre que quelqu'un t'apporte des fleurs.

Et tu apprends que tu peux réellement endurer,
que tu es vraiment fort et que tu as vraiment de la valeur.

Et tu apprends et tu apprends
Avec chaque "au revoir" tu apprends.



Eines Tages ...

Mit der Zeit lernst Du,
daß eine Hand halten nicht dasselbe ist
wie eine Seele fesseln.
Und daß Liebe nicht Anlehnen bedeutet und Begleitung nicht Sicherheit.

Du lernst allmählich,
daß Küsse keine Verträge sind
und Geschenke keine Versprechen.

Und Du beginnst,
Deine Niederlagen erhobenen Hauptes
und offenen Augen hinzunehmen;
mit der Würde eines Erwachsenen,
nicht maulend wie ein Kind.

Und Du lernst,
all Deine Straßen auf dem Heute zu bauen,
weil das Morgen ein zu unsicherer Boden ist.

Mit der Zeit erkennst Du,
daß sogar Sonnenschein brennt,
wenn Du zuviel davon abbekommst.

Also bestell Deinen Garten,
und schmücke selbst
Dir die Seele mit Blumen,
statt darauf zu warten,
daß andere Dir Kränze flechten.

Und bedenke,
daß Du wirklich standhalten kannst ...
und wirklich stark bist.

Und daß Du Deinen eigenen Wert hast.

Und du lernst und lernst...du lernst
Mit jedem auf wiedersehen du lernst.

“Y Aprendes”

Después de un tiempo aprendes
la sutil diferencia que hay entre el tomar a alguien de
la mano
y el encadenar su espíritu.
Y aprendes que amar no significa poseer,
y que tener compañía no significa tener seguridad.
Y comienzas a aprender que los besos no son contratos,
y que los presentes no son promesas. Y comienzas a
aceptar
tus derrotas con la cabeza alta
y con la gracia de un adulto y no con el pesar de un
niño.
Y aprendes a hacer camino el día de hoy,
porque el suelo de mañana no es lo suficiente firme como
para hacer planes,
y porque el futuro siempre tiene formas de no
concretarse.
Después de un tiempo aprendes que aún la luz del sol
puede quemar si de ella mucho recibes, y comienzas
a plantar tu propio jardín y a decorar tu alma
en lugar de esperar a que alguien te traiga flores.
Y aprendes que realmente puedes sobrevivir,
y que en verdad eres fuerte,
y que realmente vales.
Y aprendes,
y aprendes.






|
    mardi, octobre 26, 2004
براي كتي و سايه ي افسونگرش بر دل من...




يادت مي آيد از من پرسيده بودي كه اين همه عشق را از كجا آورده ام؟ راستش را بخواهي گاهي ساعت ها و روزها بي وقفه به پرسش تو مي انديشم و از خودم مي پرسم كه اين همه عشق را از كجا آورده ام؟
راستش را بخواهي هميشه به همان پاسخهاي هميشگي مي رسم. فرقي نمي كند كجا باشم و چه كنم. هميشه همان است. امروز بعد از ظهر جلسه دادگاه برگزار نشد و من فكر كردم به قول سلماز كمي به خودم امضا بدهم براي همين ليوان دردار دو جداره ي نقره اي رنگم را كه هديه خيال است پر از شيرقهوه كردم و دو تا كتاب شعر هم گذاشتم توي جيب كتم و رفتم پياده روي. مي داني اين فرنگستان ما اين وقتهاي سال چيزي كه بي دريغ دارد مه است. مه با جنگلي كه هميشه دم دست است تركيب دلربايي مي سازد. رفتن و برگشتن سه ساعتي طول كشيد. قدم زدم و شيرقهوه را مزمزه كردم و گاهي جايي نشستم و شعر خواندم و فكر كردم...
از خودم پرسيدم كسي نيست بپرسد يا پاسخ دهد كه من اين همه عشق را تا كجا ببرم؟ تا كي؟ چگونه؟
كدام شور و كدام غوغا قرارست مرا همراهي كند تا اين بار را روزي روزگاري به جايي كه بايد و نمي دانم كجاست برسانم؟
كسي هست بگويد كه باد چگونه سايه اين همه تنهايي را بر گذشته و آينده ما مي كشد و با اين همه آفتاب مي تابد ؟
چگونه است كه شكستن دل من نشانه ي قدرت اوست و بي دل زيستن و زنده گي بخشيدن من نشانه ي ناتواني؟
كسي هست به من بگويد كه چرا تلخي سنگين رسوب كرده ي من غمناك است و سبك سري ساده انگارانه ي او شادي بخش؟
راستي براي اين همه پرسش بي پاسخ من بايد دست تمنا به سوي كدام تن ميان اين تن ها دراز كنم تا پاسخم گويد و تنهايم نگذارد؟
تو پرسيدي كه اين همه عشق را از كجا آورده ام. من برايت نوشتم كه مي توانم دستت را بگيرم و ببرم به جايي كه افق نزديك است و تو گمان خواهي برد مثل آن مرد ناصري خواهي توانست بر روي آب راه بروي و به پايان جهان برسي.
من اين همه را از سردترين خاك جهان آوردم و به گرم ترين لبخندها و اشك ها و واژه هايم پيوند زدم.
از من چيزي نپرس اما فردا روزي هر عاشقي ديدي دم گوشش بپرس يادش مي آيد نخستين گلهاي اولين ديدار چند رنگ بودند؟
اگر ندانست هم ملالي نيست عزيزكم. من همه ي گلبرگهاي آن گلها را نگه داشته ام و بس كه دانه دانه نوازششان كرده ام حالا ديگر خاكستر گونه اي به جا مانده است كه مي شود در مشت دست چپ جا داد و به اشاره ي دستي به آب همه ي رودخانه هاي جهانش بخشيد و ...
دوباره عاشق تر شد.






|
    dimanche, octobre 24, 2004
نوبت




مي داني...
رفتنت را فراموش كرده ام اين روزها.
حالا نشسته ام و روزها را مي شمارم
تا آمدنت را هم از ياد ببرم.





|
    vendredi, octobre 22, 2004
پيشكش مهرداد
كه سه سال آزگار است قاصدك* را تاب مي آورد.







روزانه هاي وين

قطار بين شهري پر از مسافر است. زن جوان روي صندلي لم داده و گوشي تلفن همراه را به گوشش چسبانده است. بلند بلند حرف مي زند و دست هايش را تكان مي دهد. تمام تلاشش اين است كه مخاطب خود را راضي كند. حكايت سر ديدار از مادري ست كه گويا در بيمارستان بستري است. زن استدلال مي كند كه بايد رخت چركها را در ماشين لباس شويي مي ريخته و سگ دوست پسرش را براي گردش به پارك مي برده است. صدايش هي بالاتر مي رود اما صورتش از جنس سنگ است.
دست آخر مي گويد كه جاي آدمهاي پير گوشه ي آسايشگاه سالمندان است. تلفن را قطع مي كند و از كنار من مي گذرد.
حتي يك خط در چهره اش ردي از اندوه ندارد.

...

بي گمان هرويين تزريق مي كند. پوست صورت استخواني ش به زردي چرك مرده ي ملافه هاي كهنه مي زند. به آرامي در واگن مترو راه مي رود و با پوزش از آنكه وقتمان را مي گيرد مي پرسد كه آيا مي توانيم يك سكه ي يك يورويي به او كمك كنيم.
به من كه مي رسد روبرويم مي نشيند و پرسش را تكرار مي كند. با خونسردي آدرس مركز خدمات اجتماعي اداره سابقم را به او مي دهم. نشاني كامل و شماره تلفن. بر و بر نگاهم مي كند. برمي خيزد و زير لب با لهجهُ لمپني ناسزا مي گويد.
به موازات من يك خانواده چهار نفره ترك نشسته اند. سبد خريد زن پر از سبزي و گوشت است. مرد پنج تا نان بربري در كيسه اي دارد كه روي زانوهاش نگه داشته. چشمشان به مرد معتاد كه مي خورد بچه ها را سخت به خود مي چسبانند.
در پاسخ پرسش مرد كه دستش را براي گرفتن سكه دراز كرده است چيزي نمي گويند.
زن با تعجيل روسري ش را صاف مي كند و با دست ديگر يك نان بربري در دست مرد گدا مي گذارد.

...

چمدانهاي خالي را جا به جا مي كنم كه صداي زنگ در به گوشم مي رسد.نگاهي به آينه مي اندازم و نگاهي به پشت در. پترا همسايه دوست داشتني اتريشي من با دخترش لااورا پشت در است. در را كه مي گشايم سه شاخه گل و يك برش بزرگ كيك خانگي با ليوان بزرگ قهوه در دستهايم جا مي گيرد.
جا خورده ام. مي خندم. پترا به لااوراي پنج ساله اشاره مي كند و مي گويد... باور كن پيشنهاد او بود كه اين بار پيشدستي كنيم. مي دانيم سهم زعفران و خورا كيهاي خوشمزه مي رسد.
اما اين دفعه ما برنده شديم.

...

براي ترجمه به دادگاه رفته ام. تنفس بيست دقيقه اي داريم. با خانم قاضي كه زن پنجاه و اندي ساله اي ست گپ مي زنيم. از ايران مي پرسد و باز هم از دو سفرش به ايران پيش و پس از انقلاب مي گويد. من وينستوني گيرانده ام و گوش مي دهم.
دست آخر مي گويد كه از ديدن دوباره ي من بسيار خرسند است.گمان مي برد كه وين خانه ي خوبي براي خارجي تبارهاي موفقي چون من است.
نگاهش مي كنم و لبخند مي زنم. مي گويد مي دانستم با نظر من موافقيد.

...

ايما عازم تورنتو ست. رفته بودم كه شب آخر پيش هم باشيم. در راه برگشت باران مي آمد. يك ايستگاه زودتر پياده شدم تا قدم بزنم. خيابان خلوت ساكت و آرام بود. به رديف درختان خزان زده خيره شدم. يادم افتاد كه هرگز پاييز را دوست نداشته ام.
پاييز پدر را از من گرفت. پاييز تو را با خود برد.
با خودم گفتم با اين همه پاييز از تو مهربان تر است كه زخم مي زند و مي رود. نه چون تو كه زخم زدي و به تماشاي درد نشستي.
مي داني...پاييز از تو مهربان تر است.
حالا مي دانم كه خوب است كه پاييز آمده است و تو براي هميشه رفته اي.






|
    mardi, octobre 19, 2004
...



جزاير و اقيانوس ها را در مي نوردم
كنار تو مي نشينم
بر مويت دست مي كشم
با تو سخن مي گويم
و برمي گردم
بي آنكه مرا ديده باشي.

حيرت مكن كه پنجره باز است و عروسك هايت مي خندند.

شمس لنگرودي
دفتر شعر : نت هايي براي بلبل چوبي


با سپاس از بدون كلام



|
    lundi, octobre 18, 2004
خالي تر...




دلم را پيش تو جا گذاشته ام.
لبخندم را پيش مادرم.
اشكهايم را پيش دوستهايم.
كليد خانه ي شهرزاد پيش من جا مانده است.
به من بگو...
دست خالي هم مي شود برگشت؟







|
    dimanche, octobre 17, 2004
هيچ...




دوباره خالي شده ام.
از همه چيز. از آرزو. از شوق. از هر چيز.
يادت مي آيد هميشه مي گفتم يك چيزي كه بايد سرجايش باشد نيست؟
نبود.
اما تو آمدي من گمان بردم چيزي فرق خواهد كرد.
فرق كرد.
تو رفتي و ديگر هيچ چيزي سر جايش نماند.
به هم ريخت.
اما حالا كه ديگر نيستي چيزي نمانده است كه من جايي برايش پيدا كنم.
همين.






|
    vendredi, octobre 15, 2004
خبر...




اين جا وين است. خود خود وين. سرد و خاكستري و باراني. اين من هستم. خود خود من. دلتنگ و گيج و تلخ.
يادت مي آيد مي گفتم دلم مي خواهد به چشمهايت نگاه كنم و بگويم سلام...
حالا نيستي و من از خودم مي پرسم...به كي سلام كنم؟







|
    samedi, octobre 09, 2004
ناف مرا به صبر بریده بودند
تو محکمترش کردی
" گاهی باید
دروغ را راست پنداشت.
و گاهی
راست را
دروغ.
بی فریب خوردن
زندگی
سخت است
سخت."
اهل فریب نیستی و . . .
گئت غریب باجیم
گوله گوله
سن آغلاما، من آغلارام
.

نوشته بالا مال ياشار است. ياشار دوست خوب و برادر همدل من است.

مي داني؟ با اين همه من دلم نمي خواهد بروم...

دلم... دلم...دلم... نمي خواهد.








|
    lundi, octobre 04, 2004




اولندش

يادداشت پيشين نه حكم بوده است و نه اظهار نظري فاضلانه. چيزكي نوشته بودم خطاب به يك دوست كه دل نگراني هايي شبيه دل نگراني هاي من دارد. اين هم كه حالا دارم مي نويسم پانوشتي ست كوتاه كه بيشتر به توضيح واضحات مي ماند.
نويسنده گرانقدر وبلاگ طنين يك ترانه در نظر خواهي يادداشت قبلي مرا نقد و بررسي كرده اند كه به هرروي بايستي سپاسگزار ايشان باشم كه هستم. اما فكر كردم بد هم نباشد كه ايشان بدانند نوشته ي مرا خوب نخوانده اند. زنده ياد هوشنگ گلشيري سالها پيش در فرنگ ميهمان ما بود. در پاسخ دوستي كه انتقاداتي بر نوشته اي از او داشت گفت: نوشته مرا مثل اعلاميه نخوانيد كه اگر چنين كنيد تنها به همان نتيجه اي مي رسيد كه دلخواه شماست و هيچ دخلي به آن چه من گفته ام نخواهد داشت.
حالا شده حكايت من و رويداد پاكدشت و خاتون آباد.
دوست گرامي !
من پيش از اين هم گفته ام كه به تعبير من اعدام قتل قانوني ست. هر جا كه يك جامعه توان بررسي و حل مشكلاتش را ندارد آن ها را به ساده گي حذف مي كند. حذف فيزيكي.
براي همين است كه معتاد و قاچاقچي اشيا عتيقه و جوان بزهكار و زن خياباني همگي به دار آويخته مي شوند. به همين ساده گي كه شما اين متن را مي خوانيد و به همان دشواري كه من اين واژه ها را كنار هم رديف كرده ام.
مي دانيد...من از سياره ي ديگري نيامده ام. حسرت و غبطه هيچ مدينه ي فاضله اي را هم با خود يدك نمي كشم. اين جا به دنيا آمده ام, رشد كرده ام, خواندن و نوشتن و فكر كردن آموخته ام. از سالهاي نوجواني و جواني ام هم آن قدرها گذشته است كه گمان نبرم دنيا را مي شود به گوشه چشمي دگرگون و نظم نوين جهاني برپا كرد. رفقا و دوستانم هم شاهند كه هنوز به قدر پانزده سال كه هيچ در خور شش ماه هم مستفرنگ و ازمابهتران نشده ام.
اما بضاعت ناچيز انديشه ي من روزي صد بار به من مي گويد كه اعدام دواي درد ما نيست. شما مي فرماييد كه هر بيمار دارويي و هر بيماري نسخه اي دارد. من گر چه در صدد پيچيدن هيچ نسخه اي نبوده و نيستم اما فراموش نكنيد بيمار را حالا گيرم كه از نوع جنسي يا رواني باشد بايد به پزشك و روانكاو سپرد نه به داغ و درفش.
دوست گرامي!
كار از اين حرفها گذشته است كه رتبه هاي يك رقمي كنكور و مدال هاي طلاي قهرماني را چه كساني و از كجا به ارمغان مي آورند.
امروز سخن از نهادينه شدن خشونت است. عادت كردن و ديگر نديدن. نديدن و انكار كردن همه ي آن چيزهايي كه علي بيجه و كبري رحمانپور و هزاران بي نام و نشان ديگر را تا پاي جرثقيل و بيخ ديوار مي كشاند.
من آموخته ام كه نگاه كنم و ببينم. اميد دارم كه شما هم دوباره نگاه كنيد تا ببينيد.
به هر تقدير هر كس جهان را از منظر خويش به تماشا مي نشيند.

دومندش

به خيال

خبر دارم كه دلتنگ شده اي. اصلآ خبردار شدن چه صيغه اي ست؟ دلي كه تنگ نشود كه دل نيست.
حالا حكايت دل وامانده ي من بماند كه گم شد و من از پي دل سر گذاشتم به خيابان هايي كه حالا نام قديم و جديد همه شان را از حفظ شده ام و يك طرفه و دوطرفه بودنشان را از بر مي دانم.
مي داني خيال جانم... آمدم كه دست آخر تكليف خودم را با خودم معلوم كنم. تكليفي نمانده است. تكليف را بايد پرسيد و دانست و انجام داد. تكليف من يكي را روشن كرده اند.
يا صبوري يا نيستي. من صبوري مي كنم عزيزكم...مرگ را كه صد بار مرده ايم و افاقه نكرده است.
حالا هم كم كم دارم جمع و جور مي كنم. هفته ديگر بايد راه بيافتم. بايد برگردم به آپارتمان پنجاه و پنج متري كه بس كه طول و عرضش را راه رفته ام خودم و فكر و شعور و شكيبايي ام را هم با ابعاد اتاقهايش متر كرده ام.
برمي گردم شايد ديگر دستم نرود سمت گوشي تلفن يادرازترين و گندترين مسير را انتخاب نكنم تا دوباره از آن خيابان و كنار آن پل رد شوم.
برمي گردم گرچه برگشتن خوب نيست. اما بد هم نيست. خوب و بد چه صيغه اي ست؟
خوب و بد تكليف گذشته ها بود. تكليف مرا روشن كرده اند.
يا سبكباري يا شيدايي. حالا او سبكبار است و من شيدا.
تكليف من شده است شيدايي و بي خانماني و بي قراري و بي مرگي.
اي ي ي ...خيال جانم!
دل من هم تنگ توست. خنده اي كن كه بهانه ام شود و اين دم رفتنا ديگر اشك نريزم.

سومندش

مي گويم حالا كه همه را خوانده ايد و تاب آورده ايد همه ي اين زيبايي پيشكش تان باد!

شعرهايي در باره سفر
اورهان ولي
برگردان : شهرام شيدايي


وقتي كه در سفريم
ستاره ها حرف مي زنند
چيزهايي كه مي گويند
غالبآ
غمگينند.

غروب هايي كه مستيم
ترانه هايي كه با سوت مي زنيم
شادند.
در صورتي كه همان ترانه ها
در پنجره ي يك قطار
شاد نيستند.




|
    samedi, octobre 02, 2004
پيش نوشت
اين متن خطاب به خواهرك جوانم آليس نوشته شده است. تنها به پاس عشق شگرف او به زنده گي و زيبايي. اما همين جا از او رخصت مي خواهم و نوشته را پيشكش مي كنم به شهرزاد عالم فتحي و كتايون مقدم و آزاده عصاران و همه ي زنان اين خاك دامنگير كه براي لغو مجازات اعدام مي كوشند.





براي وطن
اورهان ولي
برگردان: شهرام شيدايي


چه كارها كه براي اين وطن نكرديم!
يكي مان مرديم;
يكي مان نطق كرديم.



مي داني خواهركم؟ اين جا كه من نشسته ام حاشيه ي مركز سياره خود مختاري به نام ايران است. گربه مفنگي پيري كه پشمهايش اين روزها بد جوري ريخته است. جوان ترين سرزمين هاي جهان كه جوانهايش غريب ترين موجودات جهانند.
اين جا جواناني دارد كه تكنو و حضرت عباس و اكس و زنجير و ماتيك و شربت آبليمو و موبايل و حسينيه و خالكوبي و مولودي به تساوي ميانشان تقسيم شده است.اين جا جواناني دارد كه زيبايي و ثروت و كلاس را فضيلت مي دانند و با هات چاكلت و پاستا و كوكايين و ديزي و قليان و كباب سلطاني و چاي زعفراني به تساوي حال مي كنند
انگار كن كه همه ي اينها آرزوي نان و مسكن و كار و آزادي باشد.
اما خواهركم اين جا جوانان ديگري هم دارد.كارگران روزمزد آفتاب نشين اسلام شهر و پاكدشت و خاتون آباد كه غصه نمي خورند اگر آب لوله كشي ندارند و نان شب ندارند. آنها آرام و بي صدا موهايشان را خيس مي كند و جلوي آينه ي شكسته اي كه جيوه ي پشتش ريخته است مي ايستند و تقلا مي كنند كاكلشان مثل زلفك منصور باشد. همان كه عكسش را جوانان ديگري در خيابان جمهوري مي فروشند. جواناني كه عكسهاي منصور و سوزان روشن و جنيفر لوپز و فيلم استخرهاي زنان در تهران با بنگ و ورق و الكل گندم در ميانشان به تساوي تقسيم شده است.
جوانان پاكدشت و خاتون آباد با زلف هاي آراسته اهلي و سر به راه از خانه بيرون مي آيند و براي رسيدن به پايتخت تمدن بزرگ و چهارراه گفتگوها سوار پيكانهاي دودزاي توليد سال 48 ايران ناسيونال مي شوند و سيگار 57 دود مي كنند و گاهي هم در بين راه پياده مي شوند و سگ ها و گربه ها و كودكان را به تساوي مي كشند و مي سوزانند و چال مي كنند.
بعد دوباره با منشي متمدنانه بليت اتوبوس واحد و مترو مي خرند و با متانت سوار مي شوند و به يك باره با ولع تن مي چرخانند و سر بر مي گردانند تا پيش از رسيدن به ميدان آزادي و پارك چنگلي چيتگر يك دل سير خواهرانشان را تماشا كنند. خواهراني كه عجيب شكل دختركاني هستند كه آنها هر شب در خواب تور سپيد عروسي را از صورتشان پس مي زنند و به تعجيل بوسه از لب هاي رنگ كرده شان مي ربايند.
مي داني... اين جوان ها هر شب خواب عروسي و زفاف مي بينند. از همان عروسي هاي رويايي كه مي شود در فيلمهاي مجاز هندي ديد. بعد در خواب هي غلت و واغلت مي زنند و نيمه شب با تني خيس و سري سنگين و زباني خشك و چغر از خواب مي پرند. از زاغه بيرون مي زنند و خيره مي شوند به سايه ي مهيب ابرشهري كه زير چادر سياه شب مهرگان نفس نفس مي زند.
شهري كه مردمانش در هياهوي كركننده ي خودرو و برج و سهام و فست فود و آينده در به روي خود مي بندند و در سكوتي مرگ اندود تارهاي نازك نخ را به هم مي پيچانند و ريسمان مي سازند. پس ريسمان ها را به هم مي بافند و طناب هاي دار را به تساوي مهيا مي كنند.
طناب و چوبه هايي به درازناي تاريخ.
اين چنين است كه ميدان آزادي و پارك چيتگر و چنگل قوچك مي شود تماشاگه پيكر مچاله و كم خون جوانكي كه در آرزوي بوسيدن يك گونه و گرفتن يك دست حالا بر بالاي بلندترين چرثقيل مرگ آفرين سرزمين كهن آريايي آونگان شده است.
اين جا كه من نشسته ام مركز سياره ي خود مختاري ست كه آدم هايش صف مي بندند تا به نوبت چهار پايه چوبي را از زير پاي علي بيجه و خفاش شب و عنكبوت عصر و كفتار دم صبح بكشند بعد تصوير آخرين تشنج تن بي جانش را در لرزش رخوتناك لبهايشان كه به خنده باز مي شود قاب كنند و هورا كشان و سوت زنان دور شوند تا دوباره و چند باره سوار همان پيكانها و اتوبوس ها و قطارهاي شهري شوند كه دختركاني با گونه ها و لب ها و چشم هاي رنگ كرده در انتظار آنها و كنار بزرگ راه ها آرام آرام و به تساوي رنگ و جواني و زندگي مي بازند.
اين جا كه من نشسته ام اين روزها سهم هر كسي را سوا نگه داشته اند. براي همين است كه در سهم هر كس همه چيز به تساوي تقسيم مي شود.
مي داني خواهركم؟
كودكان پاكدشت و خاتون آباد نان را از دست هم مي قاپند و در خرابه هاي پشت كوره پزخانه تنبان همديگر را پايين مي كشند و در آرزوي چيزي كه نمي دانند چيست تا آخر عمر نفسشان را در سينه حبس مي كنند.آنها سگ و گربه و كودكان ديگر را به تساوي مي كشند بي آنكه بدانند كودكي چند بخش است و مهر را بايد از راست به چپ و لاو را از چپ به راست نوشت .
كودكان ايران زمين رشد مي كنند و جوان مي شوند و آرزوهاي برباد رفته و عقده هاي فروخفته خود را به تساوي بر دار مي كشند. هر بار هم نام ديگري بر آن مي گذارند. يك بار افسانه و يك بار كبري و بار ديگر حاتم و حالا هم علي و فردا هم...
فرقي نمي كند آخر....غريب مردماني هستيم ما.
خود خودمان را به دار مي آويزيم و سرخوش و مست از فتحي ناكرده پيكر بي جانمان را تا آستان خانه هايي مي رسانيم كه ستون هايشان چوبه هاي داري ست كه جرثقيل هاي مرگ در زميني سترون كاشته اند.




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?