-->

*قاصدک

    vendredi, juillet 30, 2004



من به ساده گي چشم انتظار تو بودم تا با هم از ميانه ي زندگي گذر کنيم. تو آمدي و ما تا کنار افق رفتيم.
من به ساده گي گمان بردم که تا تو راهي نيست اگر من با تو باشم و با خود باشم و افق پيش رويم باشد. تو رفتي و من در کنار ويرانه اي بر جاي ماندم که هيچ چشم اندازي به افق نداشت.
حالا نشسته ام و فکر مي کنم که تو هرگز نيامده اي. تو رفته اي و مرا در جايي که نه مال من بود و نه مال تو به ساده گي جا گذاشته اي.
خوب است که افق در جايي دور نمايان است و گرنه من باز هم ساده لوحانه خيال مي کردم دنيا به آخر رسيده است.




|
    mercredi, juillet 28, 2004
خيس



باد مي آمد. ابرهاي تيره و در هم آسمان آبي را اخمو و خاکستري کرده بودند. از در که بيرون آمديم به آن سو اشاره کردي. در امتداد نگاهت پيراهني سرخ بر بند رختي تکان مي خورد. خنديدي و گفتي....خيس مي شود. سخت خيس مي شود از باراني بي امان. راستي فتانه چرا رنگت پريده است؟
خنديدم و پا به پاي تو به آن زيرزمين دم کرده آمدم. رديف ماشينهاي رخت شويي و خشک کن هاي کوچک و بزرگ. پاهايت در کار رفت و آمد و دستهايت....
من محو تماشاي دستهايت بودم که لباسها را تا مي کرد و باز مي کرد و چروکهايش را يک به يک مي گرفت.
دستهايي قوي. آرام. جدي.
آن روز رختها شسته شدند و خشک شدند و تا شدند و برچيده شدند. من پابه پاي تو از آن زيرزمين دم کرده بيرون آمدم. بايد مي دويديم.
چه باراني بود. خنديدي و به آن سو اشاره کردي.
در امتداد نگاهت پيراهن سرخ خيس از باران حالا به سياهي مي زد.
...
آن روز گذشت. روزها گذشتند.
حالا من اين جا نشسته ام و به دستان تو مي انديشم که ياد و نام مرا چون رختهاي روزگاري دور در جايي تا کرد و گوشه اي نهاد تا تو از کنار من عبور کني.
قوي. آرام. جدي.
حالا ديگر نه تو چيزي مي پرسي و نه من در پاسخت مي خندم.
حالا من مثل آن پيراهن زير باران جا مانده در امتداد نگاه تو مانده ام و رنگ چهره خيس از اشکم به بي رنگي مي زند.




|
    dimanche, juillet 25, 2004
تمت




تو
در تاريکي هم تنهايي.
در تيره گي تن ها ترديد کن
.






|
    jeudi, juillet 22, 2004

قاصدک* خواني
سه روايت و يک پيوست


قاصدک* خواني به روايت فتانه...

يک شنبه يک روز معمولي ست به گمانم. مگر آنکه در آن کاري غير معمول انجام دهي. شايد اگر بتواني پنجاه شصت تا آدم را بنشاني کنار هم آن هم درست وقتي که هوا گرم و دم کرده است کارت غير معمول باشد. تازه حالا مثلآ نمرده باشي که آمده باشند مجلس ختمت يا پايت را گچ نگرفته باشند که آمده باشند عيادتت... رو به راه باشي حالا گيرم با کمي سردرد که آن هم تازه گي ندارد اما با اين اوصاف همه اين پنجاه شصت نفر آمده باشند.آمده باشند و لبخند زده باشند و سکوت کرده باشند و نشسته باشند و گوش کرده باشند....حاليت هست چه مي گويم؟ آمدند و گوش تا گوش نشستند و من خواندم و خواندم و خنديدم و بغض کردم و يکي دو باري هم چشم هام خيس شد و باز خواندم و خواندم...
من مي خواندم و مي ديدم که غير از من هم آدمهايي هستند که دستهايشان را به هم مي فشرند يا سيگاري مي گيرانند يا به يک باره از جا بر مي خيزند و طول و عرض اتاقي را مي پيمايند. ديدم آدمها با خنده هاي من خنديده اند. با بغض هاي من اندوهگين شده اند.مي داني؟ هي دلم مي خواست سر بلند کنم و ببينم چند جفت چشم اين جا به من خيره شده است؟ چند چفت چشم چيزي را در من مي کاود که خود نجسته ام؟ چند جفت چشم چيزي را در من مي يابد که خود از دريافتش عاجز بوده ام؟ نمي دانم. چشمها به من خيره بودند و من به چشمها....نه...راستش را مي خواهي؟ چشمم به در هم خيره بود. خيره خيره. مي دانستم که نخواهي آمد. دلم هم نمي خواست بيايي. مي آمدي چه کار؟ مي آمدي که خيره شوي؟اي ي ي... چشمهاي تو از کاويدن و جستن و يافتن باز مانده اند. گريه کني؟ کار تو نيست. يک بار بود آن هم دستهاي لرزان مرا گرفتي که زود اشکهايت را پاک کند. بخندي؟ نه.
مرد آشنايي که گوشه راست لبش به خنده باز مي شد گم شده است.
مي داني کجا؟ پشت ديواري که سنگهايش را تو روي هم چيدي.
حالا در را ببند و برو.

قاصدک*خواني به روايت آزاده عصاران....

يک شب با قاصدک خوانی های تو

برای فتانه

فکر می کنی فقط خودت می توانی مدام تقديم کنی و کلمات را کنار هم بنشانی و از ميان خلا جملات ، حرفت را بزنی ! تو..با آن تونيک زرشکی که به گونه های تاب برداشته از مهربانی مادرانه ات ، ترگل ورگلی دختر 23 ساله ای را می دهد که آدم ها را با شيرين زبانی می خنداند و با زيرکی و حاضر جوابی محبوب همه نقل های مجلس می شود؟ تويي که پشت همه آن برق های شادی خنده هايت غم تنهايي قاب گرفته همه عالم نشسته و نگاه شکسته غريبانگی را می توان در همه والس های شبانه ای که از کنارشان عبور کرده ای ، پيدا کرد!
آخ.. که چه درست می گويد ، آن که می گريد يک درد دارد و آنکه می خندد هزار و يک درد! و تو هنوز عاشق سياهی و چند پيراهن سرخ داری !
خواندی..خنداندی...همه را مشعوف کردی و گفتی که شيرقهوه را در ليوان سفالی دوست داری و ته ته ته نگاهت دنبال زاينده رود پيچ می خورد و درد زنان بی کس را داری و حسرت آن شکلات کشی کاراملی در دست های کوچک عاطفه را می خوری و از بی زحمتی بيزار و از گم شدن جوانی ات روبه روی شهر قصه و عصرجديد ، مردد و ... هی...به دل من چنگ انداختند و بغض ها فروداده شد و اشک ها جلوی باد مسخ کننده کولر سرد شده و عليزاده هی ناخن کشيد به تاروپود وجودم و تو هی گفتی و ...خواندی و ...چشم به در منتظر اويي شدی که ....
خانم جان من...زندگی همين است ديگر...خودت را هم که بکشی باز از آن بالای اسکان که نگاه کنی ، آدم ها در هم می لولند و چراغ ها جلوی پای دخترکان 16 ساله ترمز می کنند و حليم بادمجان همه با همين کشک است و آدم ها گاهی خيلی زود مفهوم زلزله را از ياد می برند . تا به خودت می آيي می بينی که با اين همه کتابی که خوانده ای و شعری که گفته ای می توانی زمين گرد ! را فرش کنی ولی چه فايده؟ چه کسی اهميت می دهد که در بيمارستان ايرانمهر چه گذشت و بر سر خبرنگار کانادايي چه آمد و زندگان بم با چه دنيايي زندگی می کنند و جای دست های پسرک فال فروش روی مانتو من و تو چه می کند ؟ برای که مهم است که اين همه سرگشتگان ايرانی در غربت چه می کنند و چطور روزگار می گذرانند ؟ چه کسی حاضر است نقطه چين شبانه اش را با دست های درد کشيده زن سيب زمينی فروش تقسيم کند ؟
زندگی همين است خانم جان..به همان بی رحمی که پدرت را می گيرد و به همان لطافتی که طعم در آغوش کشيدن يک نوزاد را می چشاند ...زندگی همين است..هر جا که باشی..حتی اينجا...تهران..پايتخت ايران ... فقط بعضی جاها می تواند مثل وينستون اصل ، قرمزی اش چشم را کور کند يا مثل رانی عطش موقتت را فرو نشاند تا باز بدوی پی همان چيزی که هنوز نمی دانی چيست ؟!

قاصدک* خواني به روايت آرين ريسباف...

۱. قاصدک خواني بگذار روايتم را از روز بعد از قاصدک خواني شروع کنم. و نما هم روي زير سيگاري مان در کافه ي ژانتي ثابت بماند. زير سيگاري که انباشته مي شد از ته سيگارهاي وينيستون قرمز و بهمن هاي باريک. و صداهايي که از عشق. مهاجرت. زندگي. فرهنگ و خاطره هاي کودکي قصه مي ساختند. نما را از روي زير سيگاري بردار و با يک حرکت کرين آرام بيا بالا. حالا در قاب دو دست زيبا در فضاي دود گرفته ي کافه مي رقصد. دست هاي فتانه نازنين، که دود را مي شکافد. کاغذي از کيفي مشکي در مي آورد و باز با همان لحن شيرين مي خواند. نما باز تر مي شود. دو مرد و يک زن در کادر هستند. حالا ديگر صدايشان را نمي شنويم. صداي لئونارد کوهن از اسپيکر هاي قوي کافه پخش مي شود و مي بينيم که در عمق کادر هر سه مي خندند. من، تو ، و پدر خوانده.حالا فلاش بک مي زنيم. به ديروز. سالن اجتماعات برج هاي اسکان. نيم ساعتي دير مي رسم. آن بالا پشت ميز يک نفر نشسته. سحر کلامش و پنجه هاي پر قدرت عليزاده که مضراب بر سيم مي زند، من را مي برد به روزهاي دور. به نوجواني. به تمام خاطره هايي که تو با قاصدک خواني ات دوباره زنده شان مي کني. هوا بوي نوستالژي گرفته. اين آدم ها که هر کدام با هم نسلانشان تفاوت هايي عجيب دارند، در اين بعد از ظهر تابستاني، پي چه آمده اند. حسي در من زنده مي شود. که مرده بود. که ميرانده بودمش. در چله ي تابستان بوي مهر مي آيد... فتانه جان، شنيده بودم که قاصد مهر و پيام آور روزهاي خاطره و لبخندي. عمرت دراز باشد، که اين بوم خاکستري را رنگ آبي عشق زدي...

پي نوشت
به گمانم گفتن نداشته باشد اما مي گويم...
ساعات دلپذيري بود. بي بديل. شايد بهتر باشد نام همگي شما را بنويسم. شايد هم نه...اين طوري دوستانه تر است. چيزي ميان من و شما..
.حالا فقط مي ماند که بگويم...سپاسگزار دستها و چشمها و لبخندها و اشکهاي همه هستم.





|
    dimanche, juillet 18, 2004





|
    lundi, juillet 12, 2004
ياد



توي يوسف آباد از پياده روي کنار سينما گلريز اگر به سمت شمال بروي يک پل ساده و فلزي روي جوي باريک آب زده اند که با دست خطي ساده و بچه گانه روي آن نوشته شده....
به ياد فردين
زير باران تا دم ماشين قدم زديم. از روي اين پل که گذشتم لبخندي زدم. بعد فکر کردم اگر قرار بود تمام پل ها و پله ها و پياده روهايي که من با ياد تو و به ياد تو از آنها گذشته ام نام ترا بر خود داشته باشند....اي ي ي...
گاهي گذشتن از يک پل فلزي روي جوي آب در تهران هم به دشواري عبور از کنار توست.



|
    jeudi, juillet 08, 2004
امروز تمام روز يادم بود که امروز هجدمين روز از ششمين ماه سال است. امروز تمام روز يادم بود که سکوت را دوست ندارم. نداشته ام.
امروز تمام روز يادم بود که نبايد سکوت کرد. حالا آمده ام و نشسته ام اين جا که بنويسم...
حالا حتي يک کلام هم ننوشتم ....
اگر نوشته اي را که از پي مي آيد بخواني در مي يابي که من شايد ننوشته باشم اما سکوت هم نکرده ام.




نويسنده اين متن آليس و نشاني وبلاگ او به قرار زير است :
http://alice-in-wonderland.persianblog.com/


چرا سکوت نمی کنم؟



می خواستم ديشب بنويسم. خوب نبودم. تا ساعت سه به لباسهايی
که بايد با دست شسته می شدن چنگ انداختم و يک دست غايب هم
تمام وقت به دل خودم چنگ می انداخت. فکر کردم. به اينکه چرا دوست
ندارم سکوت کنم؟ چرا نفسم اين خاکه؟ و چرا وقتی که تن ما از مرزهای
قراردادی بيرون ميره، بايد قبول کنيم که دو تا شديم: « شما» که توی اون
مرز و بوم باقی مونديد و «ما» که تصادفی يا عمدی، بيرون رفتيم. نزديک به
يک روز به خودم فرصت دادم برای نوشتن اين نوشته، تا از هر نوع هيجان
،احساسات بر انگيخته، خشم، يا کينه به دور باشه. اميدوارم اين يک روز
فرصت تونسته باشه دردی رو که از خوندن پيغام نوشته قبل توی همه دلم
پيچيده بود درمان کرده باشه، اميدوارم نوشته ام خالی ار خشم و هيجان
باشه...

سنگ سرد

سه سالی ميشه که از شما نيستم. اما نمی دونم چرا هنوز خودم رو با
شما می دونم. سالگرد تولد شاملو بود. امامزاده طاهر؟ مطمئن نيستم
از اسمش... تو گير و دار زندگی دور از شما خيلی حافظه ام ضعيف شده.
شايد هم اثر اين داروهاست... يا شايد تقصير اون قسمت از ذهنمه که هر
از گاهی حمله می کنه به خاطره ها تا شايد بتونه پاکشون کنه تا اينجا
راحت تر نفس بکشه و زندگی کنه... درس بخونه، خريد بره، با مايو بزنه
به آب داغ دريا، ديسکو بره، مست کنه... زندگی کنه. اما خب، می بينی
که هميشه فقط می تونه جزئيات رو از بين ببره، مثل اسم اين امامزاده.
هوا سرد بود. وايساده بوديم نزديک سنگ شاملو. نگاهم افتاد به سنگهای
کنار پام. سه تا سنگ کوچيک و سرد. گلشيری و کنارش مختاری و پوينده.
بغض داشتم؟ نه. غم اومد به دلم؟نه. عصبانی شدم؟ نه. چيزی بود شامل
اما ورای همه اين حس ها. يه حس غير قابل توصيف. فقط اگر بالای سر اون
سه تا سنگ سرد وايساده بودی، و يادت می اومد که دوتاشون ميشد هنوز
باشن... شاعر و نويسنده ... و فقط اگر جای من بودی،می تونستی حسم
رو بفهمی.

ما و شما

پارسال ۱۸ تير. من و مامان اينجا زل زده بوديم به مانيتور و با يار دبستانی
من اشک می ريختيم. آهسته. و به هم نگاه نمی کرديم. مامان مسافر
بود پيشم. يادته؟ مامان به خواهرم می گفت مراقب باش. اون می گفت
مامان نترس. مامان می گفت حالا جدی جدی امتحانها رو تحريم کردين؟
اون می گفت وقتی بعضی از بچه هامون تو زندانن، وقتی اصلا نمی دونيم
سر بعضيا چی اومده، چطور می تونيم بريم امتحان بديم؟ مامان می گفت
باشه عزيزم، اگر اينطوره که... فقط تو رو به خدا مراقب باشين ... پارسال
نوشتم: غم غريبی داره، که اشک مادری رو نگاه کنی که می بينه دخترش
باز سر جای بيست سال پيش خودش وايساده، چه بسا عقب تر...

ما و ما

از من بزرگتره... اگر خيلی زود شوهرش می دادن و اگر خيلی زود آبستن
ميشد من می تونستم دخترش باشم. اما بهش می گم آجی. دلم غش
می ره براش. آجيم. دوستش دارم. می گم آجی، تورو خدا مراقب خودت
باش. ميگه آجی هستم، نگران نباش. ياد حرفاش می افتم پای تلفن. ياد
مشکلاتش تو فرودگاه... ياد تهديدهايی که ميشه... ياد قلبش که عاشقه.
لبش که خندونه، پاهاش که پيش ميره. تو دلم برای هزارمين بارتحسينش
می کنم. براش می نويسم عاشقتم آجی... به خودم ميگم آجيم مثل من
نيست ... من هيچ کاری نمی کنم. من حتی می ترسم تو اورکات لينک
وبلاگم رو بذارم... نه آجيم مثل من نيست... آجيم مثل ما نيست.

آنها

اونها مثل ما نيستن. نه مثل شما و نه مثل ما. اونها مثل خودشونن. اونها
از عزيزانشون بيست و چند ساله دورن و حرفهايی می زنن که تن عقب
افتاده ها رو می لرزونه ... اونها دوری رو تحمل می کنن. فحش ها رو هم
همين طور. اونها شير زنن، از اينکه کسی بهشون بگه فاحشه باکی ندارن.
اونها مثل من و تو نيستن. اونها مثل من روسريشون رو دم کمرگ نمیکشن
جلو. اونها با اسم خودشون پای هر چيزی رو امضا می کنن. اونها با خون
خودشون پای حرفشون و اعتقاداتشون وای ميسن. که من و تو بهتر زندگی
کنيم. اونها تهديد ميشن. اونها با ضربه های کارد تو خونه هاشون بيرون از
مرز شما تکه تکه می شن.
اونها مثل من و تو نيستن. اونها وقتی من و تو داريم توی ياهو مسنجر چت
می کنيم و می گيم و می خنديم، دارن تو سلول زير دست يه مشت جلاد
درد می کشن. اونها وقتی من و تو به زور درس می خونيم و غر می زنيم
و سر هيچ و پوچ از هم دلگيرم ميشيم، تو زندون روزها رو می شمرن و باز
هم اگر پاش بيفته، داد می کشن، فرياد می کشن، و پيرهن خونی بالای
سرشون می گيرن. نه اونها اصلا مثل ما و شما نيستن.

من ... من... منه تنها

من سردمه و به سنگ قبر سرد مختاری و پوينده نگاه می کنم. من تا حالا
هيچ کتابی از مختاری يا پوينده نخوندم. من دوست ندارم خودم رو بيشتر
از اون چيزی که هستم نشون بدم. اما می دونم، کشتن قلم، کشتن فکر،
و بالا تر از اون کشتن نفس، کاری نيست که خوشم بياد ازش. من ياد اونها
که می افتم نفسم به شماره می افته و نقطه غريبی توی پشتم ميسوزه.
من میشينم تو گرمای خونه نقلی و نازم و فکر می کنم به حرفهای گلشيری
... چرا می نويسيم؟ که بيدار کنيم ... خودمون و ديگران رو.من روی تخت
راحتم دراز می کشم و به سقف خيره ميشم و کسی هی تو گوشم ميگه
۱۸ تير... ۱۸تير... ۱۸ تير... تا خوابم می بره.
من کنار وبلاگم لوگو می ذارم. نه برای اينکه بگم من هم بازی، من هم جزو
شما، منم آره... برای اينکه هر روز صبح که چشمم بهش می افته يادم بياد
« بايد خوب زندگی کنم»، « بايد درسم رو خوب بخونم» اگر اون داره تو زندان
می جنگه... اگر اون يکی جونش رو ميده « من بايد دوری رو تحمل کنم» ،
« من بايد تو همين يه ريز جا، تو همين وبلاگ، مدل خودم،حرف بزنم، و سعی
کنم حتی اندازه سر يک سوزن چيزی رو تغيير بدم، کمک کنم ... حتی اگر با
نوشتن از افسردگی»

چرا سکوت نمی کنم؟

من، وظيفه دارم سکوت نکنم.
به خاطر آجيم.
به خاطر احمدها.
به خاطر غم توی چشم های مامانم.
به خاطر خشم و استيصال صدای بابام وقتی می خواد به قول اونها از راه
حلال نون دربياره... وقتی هنوز وجدان داره... وقتی حرص می خوره و ميگه
بايد ... به اين مملکت. به خاطر تقصيری که حس می کنه... به خاطر خيلی
سال پيش و ندامتی که روز به روز بزرگتر ميشه.
من سکوت نمی کنم. به خاطر محسن ، به خاطر خاله آذر، به خاطر همه
اونهايی که دورن و دور موندن . به خاطر پوينده و گنجی. من سکوت نمیکنم،
به خاطر اونهايی که سوختن، حلق آويز شدن.
من سکوت نمی کنم،
به خاطر خودم.
من اگر سکوت کنم می پوسم. اگر سکوت کنم کم کم يادم ميره که آدمم.
که حقم گرفته شده. که از مملکتم دورم. که اونهايی که پاره تنم هستن از
خيلی چيزها محرومن.که اونهايی که جونم براشون در ميره حالا دارن از يه
چيزی بالاتر از گرونی و خفقان حرف می زنن، از فقر فرهنگی... از نسلی
که داره از دست ميره تو گرداب اعتياد و فحشا ... از نسلی که با پاورچين
می خنده و حال می کنه... نسلی که عقده هاش رو با سوت کشيدن و
کف زدن تو سينما خالی می کنه. من دلم آتيش ميگره وقتی عزيزام ديگه
با اکثريت جامعشون حرفی ندارن بزنن و وقتی پاشون رو از خونه ميذارن
بيرون، فقط نگاه می کنن و می سوزن.

من سکوت نمی کنم، به خاطر خودم، و همه خودخواهی هايی که دارم.
چون می دونم اگر سکوت کنم بعد از مدتی خودم هم باورم ميشه که
لياقت من همينه ... من سکوت نمی کنم، چون لياقتم اين نيست.






|
    mardi, juillet 06, 2004
نوووووش...





اوليش سلامتي مه جبين و ترنجبين و سكنجبين كه دهن مهنشون كولون مولونه.
دوميش سلامتي سه كس...غريب و تنها و بي كس كه راس و حسينش يكي بيشتر نيسن.
سوميش سلامتي هر چي آب ليموي حال بْره كه يادت مي ياره حال كردن چه جورياس.
چارميش سلامتي همه نالوطيا كه اگه نبودن قدر هيچ لوطي معلوم نمي شد.
پنجميش سلامتي خود خود خاكشير مزاجت كه سردي زمسون و گرمي تابسون كه هيچ سگ لرز دم صبح و له له بعد ظهرم حالتو اخذ نمي كنه.
باقيشم باشه سلامتي خود خود خودم كه ديدمت و سلامت كردم و سلامتي شد قصه و والسلام.

پس نوشت
اين سرسلامتيها بايستي بيش از اين بود اما چون فعلآ ناخوشم باقيش طلبتون باشه....



|
    vendredi, juillet 02, 2004
پيش نوشت :

امشب شب خيلي خوبي بود. تولد مريم. مريم يكي از قديمي ترين دوستان من است. باهم بزرگ شده ايم. پدر و مادرهايمان از جواني با هم رفيق بوده اند. بعدها خواهر من شد زن دايي مريم. حالا خيلي سال است فاميل هم هستيم. مريم و من شبيه هم نيستيم اما قصه زندگيمان كم كم دارد شكل هم مي شود.
اي ي ي...
با دوست قديمي فاميل شده شكل خودم خواندم و رقصيدم و خنديدم. مريم بابت رقص لزگي و قفقازيم كلي به من شاباش داد. من غم چشمان سبز او را ناديده گرفتم و او اندوه ماسيده ي ته نگاه شيطنت بار مرا. خنديديم و شب گذشت.
برگشتم خانه. نشستم اين جا و سيگاري گيراندم و گفتم چيزكي را كه دوروزي ست نوشته ام اين جا بازنويسي كنم. اما ديدم يكي يك قصه نوشته است كه شكل خود زندگي ست.
حالا نه زندگي مريم و خودش و خودم اما شايد هر كدام از ما در يكي از خطوط اين نوشته تصويري از روزي از روزهاي زندگي خودمان را ببينيم.
نمي دانم. اين هم شهري من آن قدر خوب مي نويسد كه حرفي براي من نمي ماند.
من فقط دلم خواست مي شد زنگ بزنم به شگفتزار استرالياو بگويم
آليس جانم...حالا شكل زندگي من و تو و مريم به كنار...كاش مي شد همين امشب دنيا را يك شكل ديگر كرد...



گنجيشکک عشی مشی ...
لب بوم ما بشين. بارون بياد خيس نمی شی، خودم با چتر ميام بالا
سرت وای می سم... هر چی دلت خواست زير بارون بشينی و منظره
نگاه کنی. برف؟ نه عزيزم کی گفته اينجا برف مياد؟ قسم به اين قبله
من سه سال و نيمه اينجام يه دونه برف هم نديدم. اينجا فقط سوز
گداکش مياد.
گنجشکک عشی مشی ...
لب بوم ما بشين. اصلا لب بوممون چرا؟ بيا تو اتاق، هرجا خواستی
بشين. اصلا رو فرق سر ما بشين. تو بيا... من خودم شخصا ضمانت
می کنم يه جايی بشونمت که کيف کنی.
گنجشکک عشی مشی...
من برات کتلت درست می کنم با سالاد شيرازی و ماست. خوبه؟
نمی پسندی؟ خب رست بيف دوست داری؟ ارزن؟؟!! وااااا!! با هم
تخته بازی می کنيم. فيلم می بينيم. ظرفا رو هم چشمم کور شه
خودم می شورم. تو بشين game بازی کن.
گنجشکک عشی مشی...
وقت خواب که شد، من جا می اندازم رو زمين، تو بخواب رو تخت
دو نفره تا صبح خرچرخ بزن. برات نازبالش می زارم با پتوی گلبافت
که از ايران آوردم. خوبه؟ گلبافت نمی خوای؟ چرا عزيزم خيلی که
گرم و نرمه؟ به کرکش حساسيت داری؟ الهی درد و بلات به سر
آليس بخوره خب برات لايکو می ذارم جونم ... اصلا خودم ميشينم
کنارت، اينقدر فکل سرت رو نوازش می کنم تا مست خواب شی،
خوبه؟ پشتتم بخوارونم؟؟ عزيزم ناخونامو تازه گرفتم ها... طوری
نيست؟؟ خب باشه... فقط فردا حتما برو حموم.
گنجشکک عشی مشی...
صبحونه تو رختواب دوست داری جونم؟ ارزن کم چرب می پسندی
يا ارزن با سويا؟ چی؟ ارزن با کلسيم و امگا تری؟ نشنيده بودم
واالله ... حالا امروز اينا رو بخور، برا فردات جورش می کنم.
گنجشکک عشی مشی...
صبح با هم می ريم خريد. برات از «کی مارت» ريش تراش ميخرم
پراتو مدل بدی... بابا جان «ديويد جونز» فقط گرون تر ميده... ببين
همون مارکی که تو «کی مارت» هست رو، ديويد جونز دو برابر
حساب ميکنه... بابا جان گوش بگير... خيلی خب عزيزم، اصلا هر
چی تو بگی. من خفه می شم. از همون «ديويد جونز» می گيرم.
خوبه؟
گنجشکک عشی مشی...
ميای کمکم ظرفای ناهارو بشوری؟ به خدا پشتم داره سوراخ
ميشه... گنجیشککه... اوی... با تو ام... بابا جان چی چی رو داری
فوتبال نگاه می کن؟ ‌الان که بين دو تا نيمه اس... بيا دو به دستی
کنيم سه دقيقه ای تموم ميشه ها... اهوی... گنجيشکه، با ديفال
دارم حرف می زنم؟
گنجشکک عشی مشی...
قربون اون اخمت برم. نکن همچی با دل من ... قربونت برم من
که منظوری نداشتم عزيز دلم... خب کارا رو بايد نصف کنيم ديگه
گل من... حالا بی خيال... بيا آشتی... آشتی، آشتی، آشتی،
با هم بريم تو کشتی... اصلا تو برو بشين رو اون صندلی، آب
ميوه ات رو بخور، من می رم اون لباس چيتان فيتانم رو میپوشم،
ميام برات عربی می رقصم... خوبه... الان برميگيرم... اين چيه؟
وای گوشم کرد شد... کم کن صداشو گنجی جونم، چی؟ چی؟
اوانسنس؟ من بلد نيستم با اين برقصم که آخه! عزيزم من فقط
با آهنگ دوم سی دی عمر دياب تمرين کردم اخه. ببين من دو ماه
زحمت کشيدم... حالا بذار با اون اول برات برقصم، بعد يادم بده
با آواا ناسس چه جوری برقصم ... آخه با اين که نمی تونم عربی
برقصم... وای... دستم رو ول کن می گم نمی تونم، من اصلا بدم
مياد از اين جور آهنگها... نمی تونم قر بدم اه ولم کن... گنجی
ميگم ولم کن... آخ... دستم... دستم... تورو خدا ولم کن... آی،
گنجی جون هر کی دوست داری ولم کن، وای وای دستم له
شد... ااااخخخخخ ... بی شرف ولم کن... بی غيرت دستم سياه
شد... نزن، نزن، تف به ذاتت... نزن بی همه چيز... مگه من چه
بدی به تو کردم بی مرام... بی غيرت... کمک ...

( آليس به زور خود را از چنگ گنجشکک به در می برد و به اتاق
ديگر پناه می برد. گنجشکک با مشت و لگد به در می کوبد. به
سبک فيلم های فارسی برای گيشه پسند کردن فيلم لنگ و پاچه
آليس از لباس عربی بيرون افتاده و از فرط اشک ريمل هايش به زير
چشمهايش ريخته است.
همانند کارتون فوتباليست ها که در آن توپ از اين هفته تا هفته
ديگر دو متر مانده به دروازه بالای سر واکی باياشی روی هوا معلق
می ماند، اين دو شخصيت هم يکی اين طرف در و دیگری آن طرف
در ناچارا معطل باقی می مانند تا نويسنده اين سطور برود بخوابد
و هر وقت شد دوباره برگردد و بنويسد.
بينندگان عزيز وجدانا خواهش می کنيم بيش ازحد بر روی پاهای
مبارک قهرمان زن زوم نفرماييد. با تشکر فراوان از خانواده جباری و
همه عزيزانی که ما را در تهيه اين برنامه ياری فرمودند.)

پيوست ‌۱ : تمامی شخصيت ها خيالی می باشند و هرگونه تشابه
اسمی کاملا تصادفی است.

پيوست‌۲ : تو نفس من بيدی، اومدم رمانتيک بنويسم نشد قربونت
برم! تو ولی بيا لب بوم من بشين، چتر نميارم، خودمم ميام ور دلت
می شينم زير بارون ... بعد در کمال خونسردی به جای هر کار ديگه
با هم در مورد انواع گياهان دوره ژوراسيک حرف می زنيم... خوبه؟


¤نوشته شده در ساعت 23:41 توسط آليس





|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?