|
|
|
|
بي خبران چگونه اند؟
تا چند دقيقه پيش يك نوشته سه خطي اين جا بود. حالا نيست.
تا چند دقيقه پيش يك كامنتدوني نظربازي اين جا بود. حالا نيست.
مثل خيلي چيزها كه قبلآ خيلي جاها بود. حالا نيست.
از تمامي تهديد كنندگان و تصحيح كنندگان و تحسين كنندگان گرامي بابت مشاركتشان در امر مناظره سپاسگزاريم. علي الخصوص از دسته ي اول.
از ترس هم تب خال زديم. به موشون قسم.
خيلي خوش گذشت. به لاخ سيبيلشون قسم.
راستي بي خبران خيلي وقت است حيران نيستند چيز ديگري هستند كه حالا بماند.
چيزي در مايه هاي ...
به قول ما اصفاني ها مرحمددون زياد.
|
|
پيش نوشت
نوشته زير زيبا نيست. پرمغز هم نيست. به گمانم از همه پيش فرضهاي فلسفي و فكري هم تهي باشد. نوشته زير تنها ماحصل نگاه يك ايراني مهاجر است. مهاجري كه ناخواسته تن به رفتن داد. در روزگاري دور. حالا هر بار كه بر مي گردد به هر چيزي در پيرامون خويش نگاه مي كند. به قول شورين...
جهت اطلاع بعضي دوست جونا هم بگم که اين ها فقط يادداشت هستند. نه شعر نه معر نه چيز ديگه. تو يک لحظه خاص يک چيزي حس کردم و نوشتم و تموم شده رفته. به نظر خودم هم نه اشک آلودند نه سياه چون وقتي مي نوشتمشون قاه قاه مي خنديدم. از اين تحليل هاي روان شناسانه تون هم ممنون ولي خيلي موضوع رو پيچيده نکنيد. چيز عجيب غريبي نيست.
همين.
تهران
شب
ورودي مجتمع ميلاد نور _ شهرك غرب
دخترك بايد شانزده هفده ساله باشد. تعادلش را روي آن صندلهاي عجيب و غريب سرخابي به زور حفظ مي كند. موهايش هفت رنگ است و اسباب صورتش هفتاد رنگ. نيم ساعت مي شود من و شهرزاد روي اين پله ها نشسته ايم. به گمانم دخترك هفده بار با هفت صد پسرك قرار و مدار گذاشت.
اصفهان
شب
پارك ناژوان
صورت زن مثل دستمال اتو نخورده است. دستهايش شكل دردند. شكل بي شكلي خستگي. سيب زميني مي فروشد. شش كيلو هزار تومان. چادر كهنه اش را لاي دندان مي گيرد و در جمع زنان چاي و سيگار به دست گروه ما كه به نظرش شبيه مسافران تهراني آمده است دنبال صاحبخانه ي آشناي اصفهاني مي گردد. من صدايش مي كنم. از شنيدن لهجه كشدارم به خنده مي افتد. افسانه سيب زميني مي خرد و مي گويد مادرم صاحبخانه است.
تهران
روز
خانه ي شهرزاد
شيرقهوه هاي خاتون اين خانه حرف ندارند. حالا من روي تخت لم داده ام و شهرزاد به بالشي تكيه داده است. كتاب مي خوانيم. در سكوت. خانه خالي از كامپيوتر و اينترنت و تلويزيون است. كتاب خواندن در سكوت غوغاست. گاهي سيگاري مي گيرانيم. شهرزاد را كه نگاه مي كنم لبخند مي زند. نشاني خانه دوست به همين ساده گي ست سهراب جانم!
اصفهان
روز
ور دل پري
فالوده گرمك براي ميگرن خوب است. خنكي است. كشك بادمجان را با ريحان برايم در سيني گذاشته اند. فتانه نوشابه را با يخ و ليموترش دوست دارد.
اين جا مادر هست كه همه ي عادتهاي خوب و بد من را به ياد دارد. كسي كه از خود من هم نگران تر است.
تهران
روز
خانه ي تلخون و پدرام
دو سال كه هيچ به گمانم دويست سال هم كه بگذرد اين بانو بانوي من مي ماند. شهرزاد راست مي گويد كه تلخون گوله انرژي ست. در اوج بحث يك دفعه مي گويد...ببخشيد من همين الان بايد شما را يك ماچ بكنم. گونه ام را كه مي بوسد دلم برايش ضعف مي رود. خدا پدر حسين درخشان و وبلاگ فارسي را بيامرزد.
اصفهان
شب
خانه ي تانيا
منيژه ترانه ي منارجنبان پريوش را مي خواند. مريم روحوضي مي رقصد و افسانه از خنده ضعف كرده ست. من عكس مي گيرم با چشمهاي تر. كاش يكي اين آدمهاي گذشته مرا براي چند سالي به من قرض مي داد تا با خودم ببرمشان. اين آدمها توضيح نمي خواهند. اينها جنون مزمن مرا از لحظه ابتلا مي شناسند.
بابل
روز
خانه ي علي و مرسده
علي كه از راه مي رسد چهار تا روزنامه خريده است. دو تا شرق و دو تا وقايع اتفاقيه. هر روز سر روزنامه دعوا كرده ايم. هنوز هم برايم بالش پرت مي كند گرچه حالا موهايش جوگندمي ست و پژو پرشيا دارد. شب ها تا سه بيشتر بيدار نمي ماند اما با من مشاعره مي كند مثل همه بيست و دو سال گذشته. با هم عكس مي گرفتيم . از پشت بغلش كردم. دستهايمان كنار هم. به دستهايمان كه خيره شدم يادم آمد من و علي هم پير شده ايم.
بابلسر
غروب
ساحل خزر
دنيا قدش اندازه من شده. دانشجوي باستانشناسي ست. با من در ساحل قدم مي زند و بلند بلند شعر مي خواند. هم سن او كه بودم با پدرش در ساحل خزر قدم مي زدم و بلند بلند شعر مي خواندم. حالا علي كه پدر دنيا آن دورترك سيگار مي كشد و به ما نگاه مي كند.
اصفهان
روز
بازار قيصريه _ سري چا حج ميرزا
ناهار قهوه خانه گوشت كوبيده است با پياز و ترشي و دوغ.پشت بندش هم قليان و چاي نبات. قهوه چي كه قليان تعارف مي كند مي خندم و مي گويم اهل دود نيستم. قهو ه چي هم مي خندد و مي گويد...بله از سيگاري لا انگشدادون پيداس.
تهران
شب
اسكان _ تراس خانه ي خاله پرنسس
آمده ام سيگاري دود كنم. به صداهاي شب تهران گوش سپرده ام و به اين همه نورهاي جورواجور خيره شده ام. جواني من يك جايي در گوشه اي از اين شهر گم شده است. در زير درختهاي خيابان كاخ يا پهلوي يا دم سينما شهر فرنگ و عصر جديد... در ترافيك ميدان ونك و پل سيد خندان... شايد هم در تنهايي تپه هاي اوين و قزل قلعه...نمي دانم. من از جستجو دست كشيده ام. جواني مرا باد نبرده...توفان درو كرده است.
پس نوشت
اگر در حوالي زير سيگاري من در كافه نادري كليك بفرماييد ترانه اي خواهد شنيد كه به تعبير مخلصتان يكي از عاشقانه ترين ترانه هاي موسيقي ايراني ست.
|
|
من...دستهاي من...
|
|
اين نوشته پيشكش خيال باشد كه مي داند تابستان پنجم در راه است.
پرهيب
مي داني؟ من گاهي سايه مي شوم و نرم نرم همراه تو مي آيم. فرقي هم نمي كند شب باشد يا روز... گيرم روز باشد و تو مرا در روشني اتاق دلبازت يا ميان لكه هاي نور ولو شده روي قاليچه گم كني. شايد هم شب باشد و تو دست ببري و چراغ را بزني و من محو شوم جلوي چشمانت كه تنگشان كرده اي تا از اين زردي بي رمق آزرده نشوند.
باور كن فرقي نمي كند. من سايه مي شوم و تو هي مرا جا مي گذاري... دم صبح درست كنار بازوانت وقتي كه خوابت سنگين مي شود و به پهلو مي غلتي و آخر شب كه دهانت از طعم گس خواب و خستگي تلخ مي شود و دست مي بري و آب را سر مي كشي....
باور نمي كني. مي دانم.
حالا هي آب بپاش و دست بكش بر اين چهره بيگانه اي كه قاب آينه را پر مي كند.
تو مرا كه سايه بودم در تاريك و روشن اتاقي جا گذاشتي كه مردي در آن خانه داشت. مردي كه در آينه هم گوشه راست لبش به خنده باز مي شد.
|
|
بازگشت
من
از
آبادي تو
مي آيم.
ويران.
|
|
قيامت
بي نام تو
شب خالي شد از قصيده
و قصيده خالي از قافيه.
حالا من مانده ام
و قاف
كه آخر عشق بود و اول قاصدك.
|
|
پ مثل پريشان ...
هميشه براي رسيدن به تو بايد به پله ها مي انديشيدم.
پله هايي براي بالا رفتن. پله هايي براي پايين آمدن.
پله هاي هواپيما. پله هاي ايستگاه قطار. پله هاي ساختمانهاي بلند.
پله. پله. پله ها.
بار آخر يادت هست؟
براي رسيدن به من بايد پله ها را پايين مي آمدي.
من از پله ها بالا آمدم.
چند ساعت بعد براي رسيدن به من بايد پله ها را بالا مي آمدي.
من از پله ها پايين آمدم.
مي داني؟
حكايت پله نيست جان دلم...
بين من و تو پلي بود كه آب آن را برده است.
|
|
ماه تمام
گفتي بنويس.
من يك كاسه داشتم از جنس خاك و سفره اي از جنس مهر. كاسه را ميان سفره نهادم تا ابرها بيايند و باران ببارد و كاسه پر شود و من آب باران بنوشم تا دانه دلم ....
اي ي ي ي...
گفتي بنويس.
ابرها آمدند و باران نباريد و كاسه خشك ماند و من گريستم و جوانه دلم...
اي ي ي ي...
گفتي بنويس.
كاش تشنگي را تاب آورده بودم تا ابرها بروند و عكس ماه در كاسه پر از آب باران بيافتد و من تو را سر بكشم و سيراب شوم از تو كه خود خود دل من بودي...بي آرزو.
اي ي ي ي...
تو بودي كه مي گفتي بنويس.
افسوس كه من هرگز ندانستم تو خواندن نمي داني ماه من!
|
|
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلاي آدماش…
يا
اين جا تهران است. پايتخت جمهوري اسلامي ايران.
هفت در رو بسي نمكي اما يه در رو نبسي بي نمك…ديدي حالا؟ چاكن ته چاهه جونم…نديدي؟ آره اين جورياس…هركي بخوان مياد هر كي بخوان ميره…بخند تا دنيا دهنتو مورد عنايت قرار بده…اووووه…
يكي از يكي خوشگلتر.يكي از يكي جوونتر…عروس فرنگي كه مي گن ايناها…نازك نارنجي كه مي گن ايناها…اوووه.
همه گيس طلايي و هاي لايت صورتي.همه دماغ سربالا و پالختي.همه لچك سي سانتي…همه مي ترسن نفس عميق بكشن دكمه هاشون كنده بشه…
سوسولا كف نزنين النگوهاتون مي شكنه…
همه گيسو كمند و روغن زده. زيرابرو برداشته. مژه فر زده. مي ترسن نفس عميق بكشن تمرين خمار چشمي يادشون بره…
اووووووه…ديدي؟ فكر مي كردي آخر خطي؟ نه جونم…مرده بودي از زور بي خطي.
چشام سوخت.
هي مي گفت يا زهرا. ذكر مي گفت. مي گفت يازهرا رييس ذكره. دهنش خشك شده بود.آب نبود. هيچي نبود. بيابون. جنازه شم پيدا نشد. فاو بود يا شلمچه؟ شايد هم مجنون. آره مجنون بود ديگه اگه نه مگه مخش تاب داشت بره تلپي خودشو پرت كنه تو بغل ملك الموت…
اوووووه.
هي مي گفت سر موضعم و نماز نمي خونم. سرود مي خوند. مي گفت سرود آخر عشقه. دهنش خشك شده بود. آب نبود. هيچي نبود. زندون. جنازه شم پيدا نشد. خاوران بود يا باختران؟ شايد هم لعنت آباد. آره لعنتي بود ديگه اگه نه مگه مخش فاز نمي داد كه بره هلپي خودشو ول بده تو بغل مرده شور…
اوووووه.
يكي مي خواس بره بهشت. يكي مي خواس بهشت بسازه. اما چه جهنمي بود تو اون بيابونا. حالا بيابونا خيابونن. جهنما بهشت. تازه بهشتا رو هم صاف مي كنن. برج مي سازن تا يه غرفه تو جهنم نصيبت بشه.
ديدي دنيات شد عاقبت يزيد؟
هي مي گن اول خط. آخر خط. خط بي خط. دنيا شده خط خطي.
گلوم سوخت.
حالا اگه يه نموره ديگه زرت و پرت كني مي دم بر و بكس حالتو بگيرن. حلُه؟
اين جا كه مي بيني كوچيكت برم ترونه…حال ندي حالتو اخذ مي كنيم. اساسي. توجيه شدي؟ فك كردي براد پيتي؟ نه بابا در پيت هم نيسي.
ديگه نبينم اين ورا جل شده باشي و بخواي واسه ما قاط بزني. ما خودمون آخر دودره بازاييم. همچين ولوت مي كنيم كه نفهمي كي جلوبنديتو پياده كرده…
مولاييش تقصير همين شوما پير پاتالاس كه ريختين تو خيابونا و ان قلاب كردين. اما بي خي خي فك كردي چي؟ ما تو اكس پارتي ايكي ثانيه نشده مخ دختره رو مي زنيم. تازه شم اينش مال وقت دختر بازيمونه. اين روزا ما خانوم بازيم . آره داداش. اين جورياس.
هر كي چشش بيافته به تيپ كره ما و ماكسيماي بابامون و پاجروي خودمون و بريز و بپاشمون و پارتي و موبايل و كوك و تل و ودي و حش و شيشه و اكس و آخر سرش صداي سي دي منصور كه باش حال مي كنيم رو ببينه و بشنفه ناچاره بگه…
تو چشات نشينه شبنم….تو عزيز دلمي..تو عزيز دلمي…
آره…مي رن تو تيريپ لاو و ديگه در نمي يان.ما هم مي ريم تو تيريپ مرام كشي و دو سه تا حال كه داديم و گرفتيم ديگه علي يارت مي ريم سراغ بعدنياش.
اينام كه شوما عرض كردي نوكرت برم همه ش كس شعره…مگه خر مغزمو گاز گرفته كه برم تو تيريپ انسانيت و اينا…برو بينيم بابا حال داري…برو كنار بذار زلزله بياد ولوله جون…آره.
دلم سوخت.
|
|