-->

*قاصدک

    dimanche, mai 23, 2004
سین مثل سنگ...




امروز روز آخر بود. باید می رفتم خداحافظی.امشب می روم بابل پیش علی.دو سال آزگار می شود علی را ندیده ام. سرم درد می کرد گفتند صبر کن دم غروب برو. گوش دادم. خوب راست می گفتند سرم درد می کرد. درد می کند. سر راه حتی یک شاخه گل مریم هم پیدا نکردم. رز سرخ خریدم و یک شاخه مارگریت سپید. برادرکم هم آمده بود. ترسید تا خانه رفتگان نرسم. من نام و شماره آن قطعه را نمی دانم.نمی خواهم بدانم. تازه هیچ وقت هم که نمی گذارند تنها بروم. همیشه یک بلدراه همراهم هست که بگوید کجا باید پیچید و کجا باید ایستاد. راستش را بخواهی من در راه آن خانه کور و کر می شوم.جهان هم سنگی می شود. در و دیوار و خیابان می شود سنگ. سرد.سخت....ای ی ی ی...
برادرکم آب آورده بود سنگ خاکستری را بشوید. به گلدانها هم آب داد. من اشک می ریختم و فکر می کردم اشکهای من حتی به درد شستن مصراع اول شعر روی سنگ هم نمی خورد.شعر را هم خودم انتخاب کرده ام.در غروب یک روز پاییزی.
ای آتش افسردهٌ افروختنی
ای گنج هدر رفته اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی
من فقط اشک می ریختم. تنها کار به درد بخورم همین بود که مثل همیشه یک نخ وینستون آتش زدم و کنار سنگ خاکستری نشستم و سیگاری دود کردم. مثل همیشه. با هق هق.
برادرکم می گفت دور و برمان شلوغ بود. یادم نمی آید کسی را دیده باشم. مثل همیشه محو تماشای آن دو چشم خاکستری تیره بودم که به من خیره شده بود. عکس را خودم گرفته ام. در پاریس. توی قایق. روی سن.پاییز بود. ای ی ی ی ....
باید راه می افتادیم. آفتاب داشت غروب می کرد. سفارش کرده بودند نباید در تاریکی خانهٌ رفتگان درنگ کرد. راستش را بخواهی نفهمیدم چرا. من از تاریکی نمی ترسم. تازه کنار پدر که بنشینم از هیچ چیز نمی ترسم. حتی از تنهایی.ای ی ی ی...
آخر سر خم شدم روی سنگ تا پدر را ببوسم به عادت همیشه.بوسیدمش...چیز دیگری یادم نمی آید.



|
    jeudi, mai 20, 2004
دال...
همان که اول دوست است و آخر تردید...





آورده اند که چهرهٌ مرگ چونان چهرهٌ آدمی ست. هر کس مرگ را چنان می بیند که چهرهٌ خود را در آینه...انگار که مرگ خود بی چهره گی باشد. پس ملک الموت چهره ای دارد از جنس آینه. تابناک. صاف. صیقلی. چون بر تو فرود آید خود را در آن بینی و به هیات مرگ درآیی.
من اما زندگی را در بی چهره گی آدمیان تجربه کرده ام چرا که بسیارند آنانی که هیچ نیستند غیر از تو... که اگر دوست می نمایند از یمن صورت دوستانهٌ توست و تنها چرخش سر و گردنی بس باشد تا دوست دیگری باشند و دشمن تو.
این واژه های دلفریب و دل نواز که می شنوی به مهر هیچ نیست جز آوای تو که از گلویی دیگر بر می آید. ناله ای بس باشد که کلام از حلقوم دیگری سرریز کند به طعنه و کین.
می دانی؟ اینها که رخ می نمایند و می تابند و می نوازند و گم می شوند آینه نیستند. فرشتهٌ مرگند در قالب انسان. انگار که آدمی خود خود بی چهره گی مرگ باشد.
یادت باشد...برای زنده ماندن گاهی باید سکوت کنی و رخ بپوشانی.



|
من بی تو...
بهار بی تو...





این روزها می شود روی پله های سنگی پای پل خواجو بنشینم و به خروش بی وقفه آب گوش بدهم. می شود لابلای درختهای پارک جنگلی ناژوان گم بشوم و در سکوت سیگاری دود کنم. می شود در سایه درختان بلند خیابان عباس آباد قدم بزنم و به بی صدایی بعدازظهر اردیبهشت گوش بسپارم.
این روزها می شود بامداد را بوسه ای بر گونهٌ مادر آغاز کنم و شامگاه پیش از آن که به خواب بروم روی نوک پنجه پاهایم بایستم و بوسه ای از گونهٌ برادرکم بربایم.
این روزها می شود شکل دیگری بود و روزها را شکل دیگری کرد..
اما می دانی؟
روزهای من همه شکل یکسانی دارند. شکل بی تو بودن.
تازه شکل بدی هم نیست. شکل بی شکلی مال خود خود منست.
می دانی؟
بی خیال حرف مردم...روزهای تکراری بی شکل بی تو را عشق است ...



|
    lundi, mai 17, 2004
اصفانولوجی یا کنکاشی در نهادینه سازی مردم شناسی




شهر دستخوش دگرگونی های گسترده ای شده است. من که روزگاری می توانستم ادعا کنم که اصفهان را مثل کف دستم بلدم حالا کافی ست یک جایی تنهایم بگذراند تا ظرف سه سوت گم بشوم. کمتر جایی شبیه قدیم است. گرچه لوس بازی هم حدی دارد. خوب من هجده سال است که در اصفهان زندگی نمی کنم باید هم مثل غربتی ها راه گم کنم....
اما چیزی که هنوز شکل همیشه است رفتار اجتماعی هم شهری های من است. کیف کردم مثل خر...
هنوز هم پشت چراغ قرمز بر خلاف سایر شهرهای ایران و جهان که مردم به چراغ راهنمایی خیره می شوند تا سبز شود و حرکت کنند اصفهانی ها فقط دیگران را در ماشینهای کناری و جلویی و پشت سری می پایند تا حسابی از کار هم سر در بیاورند. هنوز هم همهٌ اصفهانی ها به غریبه ها نشانی غلط می دهند. آدرس پرسیدن در اصفهان برای غیر اصفهانی ها همیشه عواقب ناخوشایندی دارد که ساده ترینش علافی و گم وگور شدن است. هنوز هم کافی ست یک آشنای قدیمی را بعد از ده سال ببینی...اولین کاری که می کند خودش را می زند به ندیدن و نفهمی و تا بتواند برایت فیس می کند بعد هم که از سر اجبار آشنایی بدهد اول از سر تا پایت را برانداز می کند و بعد با یک اواااااااااا نشناخدمدون...سرو ته قضیه را هم می آورد. حالا بگذریم که بعد از آن قریب یک ربع ساعت حال و احوال پرسی می کند تا سر از کارت در بیاورد و به اصرار هم به بستنی چمن زار و چلوکباب شهرزاد و حلیم بادمجان ثانی دعوتت می کند.
هنوز هم مردهای اصفهانی نسل قدیم در خانه پیژامهٍ راه راه می پوشند. این نسل دوم و سومیهایی که من دیدم همگی از دم در خانه شلوار کوتاه می پوشند.بازی حکم و تاس کباب خوردن هنوز از خصلتهای بنیادی مردان اصفهانی ست.
هنوز هم خوراک مهمانی ها غیبت است و مثل همیشه همه اصفهانی ها با نصف اصفهان دوست هستند و با نصف دیگر آشنا. هنوز هم تعارف ها بی پایان است.در یک هفته گذشته به اندازه دو سال گذشته تعارف کرده ام و تعارف شنیده ام...وای ننه دسی گٌلی شوما درد نکونه د....عززززیزم دلم برادون اقد تنگ شده بود که نیمی دونین...وای آجی رو ماهدونا بوسیدم...وای کور شم من چرا شوما اًقًد اٍز بین رفته ین؟
هنوز هم باید هر خوراکی را که تعارفت می کنند برداری که اگر برنداری بهشان بر می خورد و اگر میوه برداشتی و نخوردی پوست می کنند و به زور به خوردت می دهند.هنوز هم از راه نرسیده دو لیوان فالوده گرمک خنک در کامت می ریزند و بعد از ناهار گل هندوانه را برایت سوا می کنند.
هنوز هم اگر عصر آلوچه که همان گوجه سبز تهرانی هاست را با نمک خورده باشی یا باقالی پخته را با سرکه تا بیایی سرت را بچرخانی دو لیوان چای با نبات زعفرانی بسته اند به نافت که مبادا سردیت کند. هنوز هم پونچیک پارس و لوز بادامی میخک و گز کرمانی و نقل شکرچیان روی میز به ردیف چیده شده است. گیاهخوار هم که باشی مگر زورت می رسد که ترا با سلام و صلوات نبرند شعبه دروازه دولت کبابی و بریانی اعظم تا بریون بخوری؟
هنوز هم خیلی چیزها مثل همیشه است گرچه خیلی چیزها هم طور دیگری ست. اما می دانی؟
من دلم برای تمامی این کنجکاویها و شیطنتها و طنازی ها و متلک ها و حتی تحریر صدای این مردم در تلفظ ساده ترین واژه ها ضعف می رود.
به گمانم هر کجا که بروم و هر قدر که دور باشم اصفهانی می مانم همان گونه که اصفهان من اصفهان من مانده است.

پی نوشت
این نوشته به شورین میزگرد یک نفره و آلیس در شگفتزار و مامان نیلوی فراز و پدرام یه جور دیگه و رضا قاسمی پیشکش می شود.
به پاس بودنشان و مهرشان به اصفهان و اصفهانی ها.


ترانهٌ غروب کوهستان
با صدای ناهید دایی جواد خوانندهٌ اصفهانی



|
    dimanche, mai 16, 2004
دال...
همان که اول دلدادگی ست و آخر درد .





یکی می گفت شب که به نیمه برسد یار قامت راست می کند.آن دیگری می گفت که بانوی مهتاب شب به پیشواز عاشقان می رود تا در نیمه راه تاریک نمانند. هیچ کس اما از شکستن قامت آن دلداده در شب قد شکسته تاریک بی ماه بانو هیچ نگفت.
حالا من نشسته ام و به هرچه شکستنی در جهان است می اندیشم. به شکل ماه در قاب حوض آب و به چین پیشانی یار و به قامت دوست و به خواب پشت پلک های بیدار...
ای ی ی ی...
می دانی؟ بااین چشمهای بسته هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی. راستی دست هایت راهم از روی گوشهایت بردار. اینها که گفتم همه بی صدا می شکنند. مثل دل دوست.



|
    samedi, mai 15, 2004
دستها...




دستهایم سوخته اند. آفتاب قندوزداغ بود. ناخنهایم هم بلند شده اند.سیگارم را کم کرده ام.در روزهای بیماری تب که می کردم بوی وینستون دلم را می زد اما تا که لرزها شروع می شد هوس می کردم سیگاری بگیرانم تا شاید گرم شوم.
دستهایم پیر شده اند. آرزومندی مردم قندوز را با دستهایم آورده ام.در روزهای بیماری هی با خودم تکرار می کردم که زود خوب می شوم و بر می گردم. حالا هنوز خوب خوب نشده ام اما گمان نمی کنم برگردم.این روزها لرز هم که نمی کنم سردم است.
در دشتهای نزدیک تخار زن کوچی دستم را گرفت و گفت...نام خدا چه بختی داری.این همه تشویش را کدام سوی دلت می گذاری؟
در سرکی در شهر کابل نوعروس بیوه ای کنار خیابان به دریوزه گی نشسته بود. دستهایش را به سویم دراز کرده بود و من ندیده بودم. برخاست و تا کنار من آمد.دوباره دست دراز کرد و صدایش از پشت چادری پاره پاره به گوشم رسید...بخشش لالا جان...بخشش...دعایت می کنم لالا جانم...دعای خیر لالا...
اسکناسی به دستش دادم . دستهایم را محکم در دستهایش گرفت . گفت خیر باشد لالا جان...خیرات کردی.
نالیدم...خیر از تو باشد.دعا کن دوباره دستهایم را دوست بدارم.



|
    vendredi, mai 14, 2004



ساعت از يک بامداد گذشته است. اصفهان زیبای من زیر آسمانی از مخمل سیاه نفس می کشد. به آرامی . می دانی اصفهان در اردیبهشت دریچه ای ست به سوی بهشت. نمی دانم بهشتی در کار است یا نه اما من همیشه بر این باور بوده ام که بهشت باید چیزی باشد به شکل یک روز آفتابی اردبیهشت ماه. در اصفهان. کنار زاینده رود.
این جا که من نشسته ام پنجره باز می شود به سوی عطر محبوبه شب و پیچ امین الدوله. چند قدمی که بروم نفسهای آرام برادرکم را می شنوم و چند قدم دورتر مادر در خواب پر تشویش است.
اما می دانی؟ کافی ست سرم را برگردانم. به هر سو که باشد تفاوتی نمی کند. کافی ست سرم را برگردانم تا نگاه گرم پدر را ببینم با آن چشمان خاکستری تیره و لبهای پریده رنگ که به مهر لبخند می زنند .
من به او و نگاهش خیره می شوم و به یاد می آورم که برایم می خواند....
اردیبهشت خوش شب شعر و شراب خوش
اما نه بی تو کز همگان خوشتر منی
می دانی؟ شبهای اصفهان همیشه مرا جادو کرده است. سالهای سال می شود که من به جادوی این سکوت عمیق گرفتارم. انگار همه سرکشیها و بی قراریها و عاشقیهایم را این شب ها به من آموخته است.
حالا هم این جا نشسته ام و سیگاری گیرانده ام. بیماری سختی که گرفتارش بودم ناتوانم کرده است. تب و لرزهای مداوم نازک بین و بی طاقتم کرده است. سیمین راست می گوید نازک بین تر و بی قرارتر و مجنون ترم کرده است. سیمین همیشه راست می گوید که این ترهای صفت برتر را نباید از یاد ببرم.
باشد. از یاد نمی برم اما کاشکی یکی به من می گفت که چرا با گذر این همه روز و شب هنوز هم دلتنگ تو می شوم...هان؟
ای ی ی ی....یادم نبود.
دلتنگ تر .



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?