|
|
|
|
امروز چندم کدام ماه است که من این گونه دور شده ام از هر چه بود و هست؟
می دانی این جا قندوز افغانستان است. هفته پيش کابل بود و شيرخان بندر و خان آباد و تخار و ده ها نام ديگر که تو نمی شناسي...
اين جا من هستم و نگاه های آرزومند و دستان گاه خسته من که از آقتاب داغ روزهای بلند سوخته اند .
این جا من هستم و هزار حرف ناگفته و نانبشته...
با من گفته اند که تاب می آورند تا باز گردم و واگویه کنم.
تو... تو اما سرگرم کار خود باش که راه گذشتن از کنار تو از سفر قندهار هم دورتر می نماید.
هيچ مي دانی؟
من از قندهار هم گذشته ام. بي تو .
|
|
من پالتو به تن
فانوس به دست
در ظهر تابستان
ميان اين همه راه
راه تو را گم كرده ام .
كيكاووس ياكيده
دفتر شعر بانو و آخرين كولي سايه فروش
كولي ها چمدان سفر ندارند. كوچي ها سقفي بر سر ندارند. پرستوها مرزها را نمي شناسند .
اما كولي ها و كوچي ها و پرستوها در سفر همراه دارند. همراهان. بيشماران .
قاصدك ها تنها سفر مي كنند.
من پاي سفر ندارم. دلي هم ندارم تا قوي دارمش .
من باز هم به سفر مي روم...
يادت مي آيد؟
مي گفتي خانهُ باد در گودي دستهاي رنگ پريده و پشت رگهاي آبي بازوان من است .
مي داني؟
ديگر فرقي هم نمي كند.
دستهايم يادگار بي خانماني منند اما هنوز توان آن را دارند كه اشكي را از گونه اي پاك كنند.
حالا هم دوباره وقت رفتن است جان دلم ...
سلام مرا به خدايت كه نگهدار توست برسان .
|
|
فصل پنجم فصل بي تو بودن است .
ايران كه رسيدم هوا آفتابي بود. فردايش برف آمد. تاجيكستان خيس از باران شد و روشن از تندر. افغانستان روزهاي گرم و شبهاي سرد داشت. اين جا پشت پنجره دارد بهار مي شود. درختها جوانه زده اند.
من اين روزها فقط مسافرم. سفر مي كنم. از كنار فصلها. از كنار آدمها. از كنار شب و روز .
تهران بهار بود. دوشنبه بهار از راه مي رسيد. قندوز بهار را پشت سر گذاشته بود. اين جا بايد بهار شود.
همهُ درختان و بوته هاي ماگنوليا به گل نشسته اند.
من از كنار شب عبور مي كنم و عطر سنگين ماگنوليا مشامم را پر مي كند. اما اين بار تا باد برسد و گلبرگهاي سوخته را با خود بچرخاند من دوباره سفر كرده ام.
مي داني؟
زمان شتابناك و پريشان مي گذرد و جان چاك چاك من از ويراني همهُ پرسشهاي بي پاسخ تب مي كند و لرز مي كند و خاموش مي شود .
امشب كه بگذرد فردايي مي رسد كه از پنجمين بهار پنج شنبه پاييزي من گذر كرده است .
مي بيني؟
من فراموش نكرده ام. تنها عبور كرده ام .
آخر راه پشت چهار فصل هم از كنار تو مي گذرد .
|
|
بگذار اين وطن برای من وطن شود!
براي خواندن مطلبي در مورد اخراج پناهنده گان و پناهجويان افغان از ايران روي تصوير پايين كليك كنيد .
با سپاس از وحيد كه همسايهُ همزبان و همدل من است .
|
|
يك توضيح ضروري
اين اي ميل دوستانه را پويا برايم نوشته است .
قاصدک جان سلام.
خسته نباشی و پر امید باشی.
نمی دانم چرا فکر می کنم باید هزار چیز برای نوشتن از آنجاها که هستی داشته باشی که مجبور باشی یکی دو وبلاگ دیگر هم از بلاگر اجاره کنی. یا کم کم سایت قاصدک راه بیاندازی که جای آن همه مطلب و عکس را داشته باشد.
و نمی دانم چرا به وبلاگت که می آیم جز چند خطی از آنچه تو می کنی در آنجا یا مردم آنجا پیدا نیست؟
انتظارات این همسایه های دور وبرت گویی تمام شدنی نیست.
اما هنوز نمی دانم چرا جای آنچه می کنی و تجربه ای که در آن مستقیم درگیری خالی ست؟
شاد باشی و سلامت.
پویا
اي ميل هايي از اين دست اين روزها زياد به دست من مي رسند. نشان مهر و رفاقت دارند. مي دانم.
من حرف براي گفتن زياد دارم. اما پيش از آن به گمانم نياز به زمان دارم تا همهُ آن چيزي را كه ديده ام و تجربه كرده ام را بررسي كنم. بپذيرم. هضم كنم. نمي دانم شايد واژه مناسبش هيچ كدام از اينها نباشد.
من به زمان نيازمندم تا با اين تجربهُ جديد كنار بيايم.
گمان مي برم همهُ شما آن قدر شكيبا باشيد كه اين زمان را تاب بياوريد. تا من از اين گنگي و گيجي و بهت به در آيم.
تا دوباره بتوانم بنويسم يا آنچه را كه يادداشت كرده ام بازبيني و ويرايش بكنم.
من آن قدرها هم كه خودم و ديگران مي پنداشتيم لوس و نازك نارنجي نيستم. آنچه من در افغانستان ديده و لمس كرده ام بسي خشن تر و عريان تر و تلخ تر از فقر و نابرابري است. نكبت؟ شايد نامش اين باشد .
نمي دانم. هر چه بود بايد تاب بياورم و تاب بياوريد تا از آن بنويسم.
همراه خواهيد بود؟
|
|
نماي نزديك از دور
ايران
تيريپ همه چيز عوض شده...مي دوني اگه حال ندي حالتو بدجور مي گيرن. اساسي. اين جورياس ديگه. مي گن اَ خارج اومده حاليش ني...خوب آره راسياتشو هم بخواي حاليم نبود. به گمونم شده بودم عينهو مگس آخر شب كه هي ويز ويز الكي مي كنه. همه آخرشن آخه...من ولي همه ش اولش بودم و هر چي فك كردم دوزاريم آنتن نداد.
تو مي داني؟ اين راهي كه اين همگان رفته اند تا به آخرش رسيده اند از كدام سو به اين دوزخ زميني رسيده است كه من و آن همگان در آن مي سوزيم؟
تاجيكستان
سفر نغز و سپيد به ديده مي آمد اما پشت حصارهاي حصار و دوشنبه و خجند هيچ چيز بر دل نمي نشست. آخر دختركان خوشروي تاجيكي را مي شود با اين اسكناسهاي ينگه دنيايي خريد تا برايت تا خود سپيده دم دلبري كنند. از ايران زمين تو بسيار ياد مي كنند اما در كوي و برزن كه گشت بزني دل نگران مي شوي بس كه سراغ گوگوش جان و ليلا جان فروهر و اندي جان را از تو مي گيرند . مي داني؟ انسانهاي طراز نوين روزگار داس و چكش سردر گمند ميان چيزي كه ديگر نيست و چيزي كه حالا حالاها نخواهد آمد.
افغانستان
جان من ديگر از اين همه ملال جور نيست. نمي دانم چرا دشتهاي خشخاش و اسلحه هاي مدرن و خانه هاي گلي و كودكان بي سرپرست و بيوه هاي به دريوزه گي آمده و بشقابهاي ماهواره و نان بيات و چاي تلخ و سربازان صلح و اتومبيلهاي رُل راست و تلفنهاي همراه و فارسي ميانه به ناگاه كه با هم تصويري بسازند تنها چشم را كه نه... گاهي دل را هم مي زنند. مي داني؟ من هنوز هم كه دلم مي گيرد چشمانم تر مي شود .
ترانهُ محلي ازبكي با صداي حشمت احسان مند
براي شنيدن دستي به سوي همسايه هاي همزبان دراز كنيد .
|
|
ساعت هفت بامداد به وقت وين است. دو ساعتي مي شود كه از خواب بيدار شده ام.
مي بيني؟ هنوز هم كم و بد مي خوابم. حالا دوباره اين جا نشسته ام مثل چهار هفته پيش.
انگار نه انگار كه چهار هفته بر من گذشته است.
چهار هفته گذشته است و من از كنار سال كهنه و خانواده و اداره گذرنامه و حراست و خريد شب عيد و سال تحويل و ديدار دوستان و تاجيكستان و افغانستان و كار جديد و ديدار دوباره و خويشاوندان و رفقا و ازدحام و همهمه و برف و باران و آفتاب گذشته ام ...
گذشته ام و رسيده ام به همين جا كه بودم تا دوباره بنويسم.
يادداشتهاي پراكنده را به مرور جمع آوري مي كنم و اين جا مي گذارم. قولش را داده ام. مي دانم .
از افغانستان مي نويسم . از كار و مردم و جامعه و از....از خودم هم بايد بنويسم. نه؟
ولي حالا اين جا نشسته ام با ليوان سفالي پر از شيرقهوه و سيگار وينستوني كه گيرانده ام. نشسته ام كه بنويسم .
بنويسم كه از كنار تو هم گذشتم. يادت مي آيد؟
پنج بعد از ظهر آخرين روز سال كهنه...شال سياه مرا به ياد مي آوري؟
نه؟ ملالي نيست.
من گوشهُ راست لبت را كه به خنده باز مي شود تا ابد به ياد خواهم داشت.
ترانه كجكي ابرويت با صداي احمد ظاهر
براي شنيدن ترانه دستي به نوازش گونه دختركان افغان دراز كنيد .
|
|
تهران که برسم شروع خواهم کرد به نوشتن. به وفا قسم راست مي گويم...
اين را علي الحساب داشته باشيد.
خيال نوشته است نه من...
خيال برگ گل است و غوغا مي کند...
مثل برگ گل شب بو در بهار اصفهان...
بيا
مي خواهم سيگاري بگيرانم
جام سپيدي بالا برم
و به ريش نداشته ي دنيا بخندم
مي بيني كه دنيا سهم ما را داده
سهم ما يك مشت سنگريزه ي سياه
براي يك قل-دو قل
بيا
اين سيگارم را بگير
يا جامم را
مي خواهم اين سنگ ها را مشت كنم
و ارزاني درياشان
بيا رفيق
مي بيني كه دستم پُر است.
خط خطي
|
|