|
|
|
|
ساعت نه و نيم بامداد است.این جا قندوز در شمال شرقي افغانستان است...
من در دفتر موسسه فرهنگی آیینه نشسته ام و این چند خط را می نويسم.
فردا عازم تاجيکستان هستم و شنبه راهی تهران....
اما دستهايم می سوزد. می دانی چرا؟
از تلنبار اين همه کلمه که بايد نوشته شود و گفته شود و تکرار شود...و من که گنگ بوده ام در همه این روزها...
دستهايم می سوزند اما دلم ديگر نه...راهی شده ام و راهبر...هر دو به یک باره...
این راه به سوی تو باز نمی گردد... آخر می دانی؟
راه تو را من دیرزماني ست که گم کرده ام .
|
|
گفتني زيادست...اما اين را تو به من گفتي...يادت مي آيد؟
وقتي رفتي نفهميدم کي رفته اما حالا که برگشتي فهميدم کي اومده....
|
|
اين جا دوشنبه است. تاجيکستان سرد و باراني...نوروز است و من دلتنگم همه آن چيزي هستم که در ايران به جا گذاشتم و آمدم...
و بيش از همه دلتنگ تو ام...دوباره...چند باره...
چونان هميشه...
|
|
یادداشت پراکنده و نامنسجمی ست. مثل افکار این روزهای من...
به مهربانی خودتان و خستگی من مسافر ببخشایید.
اگر بگویم خسته ام دلگیر نمی شوی؟ به گمانم بیش از آنکه فکر می کردم پیر شده ام. این همه هیاهو و همهمه را تاب نمی آورم. برف و باران و سرما هم بیشتر خسته ام می کند. به امید یک لکه آفتاب بکوبی و بیایی و باد بوزد و بوران شود و هی برف ببارد و آسمان آبی آرزومندی پر شود از لکه های خاکستری تیره که به هیچ ترفندی هم کنار نمی روند...اگر بگویم خسته ام دلتنگ نمی شوی؟
قرار بود چهل و هشت ساعت بمانم اما امروز روز هشتم بود.هشت روزی که خسته ام کرده است. باور کن نمی خواهم ادای این نازک نارنجی های از فرنگ آمده را بازی کنم اما توهین و تحقیر و انکار و پرسشهای بی پایان بی سر و ته را سرانجامی نبود و من هی دنبال راه حلی یا توضیح ساده ای برای همه آن چیزی که پیش آمده بود می گشتم و هر چه بیشتر جستم کمتر یافتم و هی خسته تر شدم .
خسته بودم اما خندیدم و به همه گفتم که توانم بیش از آن است که گمان می برند اما تو که دیگر باید بدانی...
حالا دوباره همه چیز برگشته است سر جایی که باید شنبه پیش می بود. قرار است شنبه بعداز ظهر به سوی تاجیکستان پرواز کنم. کارهایم یک هفته عقب افتاده است. رسیده و نرسیده باید روزی چهارده پانزده ساعت کار کنم. خوب است. یادم خواهد رفت که انکار شدم.یادم خواهد رفت که پنچ روز مداوم پذیرفتم که بدون آشنا و رابطه و سفارش من یک هیچ ساده و بی معنی هستم. یادم خواهد رفت که...
تو که دیگر باید بدانی یادم نخواهد رفت اما من هی تلاش خواهم کرد که از یاد ببرم.
اگر بگویم که خیلی خیلی خسته ام خسته نخواهی شد؟
نمی دانم اگر لبخند دلنشین عاطفه را ندیده بودم و اگر شهرزاد هنوز خاتون مهربانی نبود و اگر تلخون را در آغوش نکشیده بودم...اگر مریم خود محبت نبود و اگر بامداد رفیق تر از همیشه نبود و اگر پدرام کلام آشنا نمی گفت ....
اگر سایه و لیلا و آرزو و یاشار و رامین نبودند....
اگر این دیدارها نبود و بوی شب بو نبود شاید این خانواده دوست داشتنی شکیبای من هم از این همه بی قراری دخترک از اتریش آمده به ستوه می آمدند.
اما همه مهربانی کردند و ماندند تا من بروم.
....
اگر بگویم که دلتنگ تو ام خسته نمی شوی؟
پشت همه این چراغهای قرمز و سر همه چهار راه ها و کنار همه پیاده روها و در گذر از همه خیابانها به دنبال تو گشتم که نبودی و نیستی....
شهر بوی تو را دارد که بوی بهار می دادی...من هوای تو را دارم که هوای رفتن داشتی....
حالا تو با شهر و بهار می مانی. من بی تو و بهار می روم.
تو که دیگر باید بدانی....
خیلی وقت است که وقت رفتن رسیده است جان دلم.....
|
|
حرف زیادی برای گفتن ندارم. تهران خاموش زیر چادر مخملی سیاه نفس می کشد. سیگار وینستون گیرانده ام و به رویایی که دو روز است در بیداری می بینم فکر می کنم.
به دیدار پری و برادرکم... به افسانه و این سه موجود دوست داشتنی که خود عشقند...
به آن سنگ ساده خاکستری که گلبرگهای گل مریم و اشکهای گرم و بوسه های مرا پذیرا شد.
فردا دوباره مسافرم. تنها. بی این همه. بی تو.
اما سهم من هم اینست....مگر نه؟
پس سهم عاشقی بی معشوق را عشق است .
|
|
همين بود. همين .
به جاي ديباچه...
ملالي نيست
كامران بزرگ نيا
برگي افتاده بود
جاي ديگري افتاده بود
و من صداي افتادنش را
صداي جدا شدنش را از شاخه
چرخيدنش را و پيچ و تابِ آرام آرام آمدنش را
و صدايِ نشستنش را ، بر سطح درخشانِ آسفالتي ،پياده رو خياباني ، ...
شنيده بودم
ندانستم از كدام شاخه يِ كدام درخت
در كجا روييده بود و
بر كجا فرود آمده بود
اينچنين درخشان و اينچنين پرعشوه
همين است ، فقط همين
و ملالي نيست
برگي ، جايي ، افتاد
و زندگي من گذشت در ، يافتنِ درخت
و در ، دريافتنِ برگ و درخت
همين بود ، فقط ، همين
و ملالي نيست ديگر
جز دوريِ شما
......
خوب.... اين به ديگر به گمانم نوشتهُ آخري باشد كه سر صبر مي نويسم. نه ساعت ديگر پرواز دارم. وين به تهران. ديدي رفتني شدم؟ چرا به من خيره شده اي؟ نكند تو هم مثل من گيج شده اي كه چه بكني....هان؟
از شدت كم خوابي تمركزم را از دست داده ام. اين روزها به همت اين قطره ضد تهوع و آرام بخش هاي فيل كش زنده مانده ام. كم كم خودم هم باورم شده است كه به سفر آخرت مي روم. حالا خوبيش اين است كه فردا صبح كه مي رسم تهران افسانه و متعلقات در فرودگاه منتظرند. از همان جا يك راست مي رويم اصفهان تا جمعه شب. جمعه شب هم كه برگردم همين است كه دو سه ساعتي چشم گرم كنم و شنبه صبح هم پرواز به تاجيكستان است. دو روز تاجيكستان خواهم بود و اگر حضرت ملك الموت پرونده را مورد بررسي مجدد قرار نداده باشد دوشنبه بعد از ظهر در افغانستان خواهم بود .
....
ديشب نيمه هاي شب بود كه آمدم كنار پنجره و پرده را كنار زدم. زمين پوشيده از برف سنگين يخ زده بود. آسمان سربي و سكوت سنگي....چيزي شبيه همهُ چهارده زمستان گذشته...سيگاري گيراندم و هي گشتم ببينم نشاني از حضور اين همه سال در خود مي يابم يا نه؟ از چشم بر هم زدني كه چهارده سال آزگار طول كشيد. گشتم و تنها دخترك جوان شيطان و بازيگوشي را يافتم كه با موهاي بلند و آراسته از پشت پنجره زل زده بود به زني با لبخندي تلخ و موهاي كوتاه جوگندمي ...... هنوز به من زل زده اي؟ نكند تو هم ديگر مثل من فتانهُ امروز را نمي شناسي ... هان؟
....
مي داني. چمدانها زياد سنگين نشده اند. چيز زيادي براي بردن نيست. ملافه ها و داروها و چند دست لباس ساده و كتابها و مقالات و مدارك ...بدم نمي آمد چيزهاي ديگري را هم با خود مي بردم. مي دانم نشدني ست ولي خوب بد نبود اگر مي شد نگاه ايما, دل نگراني هاي راسن, آرامش كيانوش, مهر عليرضا, سازگاري فرشاد, دقت حسن, دريادلي شعله و حضور كامران را با خودم ببرم.كاش مي شد وجود كارين و توجه آندره آ و گرماي رويا و سخاوت اينگريد را در آن دورها هم همراه خود داشته باشم....مانده اي كه چه بگويي؟ نكند تو هم مثل من اين روزها كلام را گم مي كني؟...هان؟
.....
همهُ شبهاي خداحافظي را از سر گذراندم. پر از خنده و گريه. پر از اشك و لبخند. مثل همين حالا كه اينجا نشسته ام و براي تو مي نويسم كه حتي يك خط هم نخواهي خواند. مي داني... گفتم و خنديدم و شادنوشي كردم و رقصيدم و بازيگوشي كردم و اندوهگين شدم و گريستم...اما در پس تمامي لحظات كسي ايستاده بود كه هنوز كه هنوز است نام ساده و كوتاهش مرا از ياد خود هم غافل مي كند .كسي كه حتي ثانيه اي درنگ نكرد و مرا مجالي نداد تا ابرهاي ياد او را بگريم و بعد برود. رفت و گذاشت كه باران ببارد و توفان درگيرد و باد بوزد. رفت و من دلم خواست...دلم مي خواهد شعري برايش بگويم تا بداند كه هنوز جايي ميان واژه ها و خطوط نانبشتهُ من حضور دارد .
دلم مي خواهد بگويم كه هست . كه چشمهايش رنگ چشم هاي تو را دارد.
كه گوشهُ راست لبش چون تو به خنده باز مي شود.
كه نامش چون نام تو ساده و يادش چون ياد تو سرخ ست .
دلم مي خواهد بگويم كه او ايستاده است و مردمان گمان مي برند كه تويي اما ...
تو نيستي. تو رفته اي. من گذاشتم كه بروي و شاعر باشي ...
حالا من مانده ام و يك بيت شعر تا كه ايمان بياورم كه همين بود. همين .
.....
وقت رفتن است جان دلم .
|
|
هشتم ماه مارس روز جهاني زن گرامي باد !
روز جهاني زن را به آناني شادباش مي گويم كه پيش از آنكه دختر يا همسر يا مادر كسي باشند... زن هستند .
دست تمامي زنان و مردان تلاشگر در راستاي جنبش آزادي و برابري زنان را از راه دور به رسم رفاقت مي فشارم .
باشد كه هر يك از ما قدمي در راه مبارزه با خشونت عليه زنان, تبعيض و بهره كشي جنسي و فرهنگ پدرسالاري برداريم .
|
|
رخصتي تا ترك اين ...
مي بيني؟ باز نشسته ام اين جا و مي نويسم. آخرين آخر هفته است. چند روز بيشتر نمانده... گفتي چه زود گذشت. زود؟ نمي دانم. واحد شمارش من و تو با هم فرق مي كند. من ثانيه شمرده ام و تو سالها را...نمي دانم. شايد هم دير گذشته است . به اندازه اين تارهاي سپيد مو و اين لرزش دستها ...نمي دانم. چقدر خوب است اين ندانستن. چقدر دلپذير است اين خالي بودن. از تمنا. از آرزو. از غبطه. از حسرت. خالي شده ام. خالي خالي. از تو هم خالي شده ام .
نشسته ام اين جا و فكر مي كنم كه دوباره رفتن هم بد نيست انگار. راستش را بخواهي زندگي من پر بود از چمدان و فرودگاه و ايستگاه قطار. انتظار آمدنها و اندوه رفتنها و تشويش تعجيلها و كسالت تاخيرها...
حالا دوباره چمدان مي بندم. لباسها را با دقت تا مي كنم و كنار هم مي چينم و مثل هميشه براي همه چيز جا پيدا مي كنم و هيچ چيز را جا نمي گذارم. فرصت زياد دارم. دير نمي شود.
مي داني تا چهارشنبه هنوز كلي فرصت هست. مي شود ده تا چمدان بست و صدها چمدان را باز كرد.
مي شود دل داد. مي شود دل سپرد. مي شود به ياد آورد. مي شود از ياد برد.
حالا من اين جا نشسته ام و چيزي در رگ پشت گردنم تير مي كشد و چيز ديگري مثل يك مايع ولرم لزج در گلويم بالا و پايين مي رود. انگار چيزي مي خواهد از من به در شود تا خالي تر از اين شوم كه هستم.
مي داني زندگي من از آن شراره هاي سركش خالي شده ست. شعله اي نيست. اگر چيزي مي سوزد در پيرامون من و سبب اين روشنايي است. در اندرون من اما تنها چيزي زوزه مي كشد از جنس توفان و من به ياد مي آورم كه دانهُ نسيمي در من كاشتي و من زير باران رفتم به هواي آنكه بهار در من برويد. اما ميان آن همه سكوت خاطره ها هم در پيچ كوچه گم شدند و آوندهاي اين باد هرزه گرد رگهاي مرا درنورديد.
مي بيني؟ مي بيني چه ساده است؟ تو مي گفتي كه آدمها نمي آيند كه بروند و من مي خنديدم. تو آمدي و رفتي و من گريستم. سخت. تلخ. حالا مي خندم.ساده. تلخ. مي داني چرا؟
رفتنيها رفته اند. اين بار نوبت من است.
اي ي ي ....بي تو سفر كردن را عشق است .
|
|
وبلاگ بدون نظرخواهي را عشق است ....
حالا نوشته ها را كه بگذاريم كنار, بابت ترانه ها و سليقه ام در موسيقي تا حالا كم فحش نخورده ام. بعد از سوسن و جواد يساري و عباس قادري و اميد به گمانم اين يكي غوغا كند. آن هم اين روزها... بله درست حدس زده ايد.
كاملآ درست حدس زده ايد.
برادر كويتي پور است. اين جا هم وبلاگ قاصدك* است. دنيا هم هنوز به آخر نرسيده است .
نظربازي هم بي نظربازي ....
وبلاگ بدون نظرخواهي را عششششششششق است .
با سپاس از صاحب ارض ملكوت
|
|
خيالي نيست ؟
خوب اگر تو مي گويي نيست.....لابد نيست ديگر ....
شين
قمري هاي بي خيال هم فهميده اند
فروردين است
اما آشيانه ها را باد خواهد برد
خيالي نيست
بنفشه هاي كوهي هم فهميده اند
فروردين است
اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
خيالي نيست
سنگريزه هاي كناره ي رود هم فهميده اند
فروردين است
اما سايه روشنان سحري را باد خواهد برد
خيالي نيست
همه ي اين ها درست
اما بهار سفركرده ي ما كي بر مي گردد ؟
واقعا خيالي نيست ؟
سيد علي صالحي
|
|
آخر خط
حضرت عباسي يكي نيست به من بگه بي خي خي بابا....خيالي ني...
نيست ؟
|
|
عقوبت
ما كه نسيم كاشتيم
گردبادمان در ربود .
واي بر تو
كه بذر توفان مي افشاني .
|
|
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري ؟
من سردم است .
فروغ فرخزاد
مي دانستي همهُ اين واژه هاي زيبا به هيچ دردي نمي خورند جز ادعا؟ همين مهر و همين اعتماد و همين صداقت را مي گويم. بازي ست رفيق جان. بازي. بايد بچاپي تا چاپيده نشوي. به گمانم اين تقسيم بندي صادق هدايت از جهان بود: بچاپ و چاپيده. همين است ديگر. پس گمان كردي بي خود و بي جهت آدم وسط شهر پاريس شير گاز آشپزخانه را باز مي گذارد؟ هر چيزي علتي دارد. علت وجودي هم كه نباشد علت موجودي دم دست است. موجودي بالا خوب است مثل قد بلند يا ابروي كمند. بعضي چيزها بي مرزند. نه فكر كني صحبت خاك و موطن و اين حرفهاست. نه رفيق جان... آن كه مرز ندارد حماقت نيست. اين را به گمانم ناپلئون گفته بود. آن چه مرز ندارد وقاحت است اين روزها. دنيا پر است از شوهر خواهران ناديده و صافكارهاي ناشناخته.... تو كه ديگر مي داني چه مي گويم... نه؟
حالا هي راه برو بي كله و قطره هاي اشك را هم با پشت دستت پاك كن و بگو گرفتاري و نگو گرفتار يك لبخند هستي كه كاش بودي... گاهي فقط گرفتار آن انحناي گوشهُ راست لبي هستي كه به خنده اي باز مي شد روزي و همهُ رنگين كمانهاي جهان روي بالش تو كمانه مي كردند.حالا هي راه مي روي و صورتت خشك خشك است و به آدمهايي خيره مي شوي گاهي سر راه كه نام ساده انسان را هم از ياد برده اند. براي همين است كه هنوز هم رخت هاي دلتنگيت را به اين باد پاييزي مي سپري و دنبال چيزي در پيرامونت مي گردي كه شكل تو كه نه, دست كم شكل خودش باشد.
حالا هر چه فكر مي كني يادت نمي آيد از كي كسي چيزي را به ياد نمي آورد و تو از كي اين يادها را به ياد سپرده اي...حالا اين شانه هاي فروافتاده اندوه را به يادت نمي آورند.
به گمانم آموخته اي كه اين آدمها از زير بار چيزي شانه خالي مي كنند .
اين روزها تنها تويي كه خم شده اي و همچنان مي روي. اما يادت باشد دنبال آن پنجره روشن نگرد.
چراغ آن سوي شيشه را باد نه, دستِ دوست كشته است .
|
|