شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۴



اين...آن...جا




پنجره نو
شيشه پاك و
هوا تازه ست .
تنهاييت را به پاي من ننويس .
انتظارت را به پاي من ننويس .
راه حقيقت ميان بر نداشت
اين كه تو رفته اي
شايد بيراهه باشد .

پنجشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴



از خودت خبر بده ...



به خودم گفتم بايد اينها را بنويسم بي آنكه تو اشاره اي كرده باشي. گفتم بايد پاسخي بگويم بي آنكه تو چيزي پرسيده باشي. به همين سادگي. مي داني...من هنوز هم وينستون قرمز مي كشم. هنوز هم ابسلوت مي نوشم. ماست و خيار و نان و پنير. هنوز شيرقهوه را در ليوان سفالي دوست دارم و چاي را كمرنگ. هنوز هم ناخنهايم بلندند و موهايم كوتاه. رنگ سياه هنوز محبوب است گرچه چندين پيراهن سرخ هم دارم. نقره هايم را هنوز عاشقانه و بچه گانه دوست دارم. هنوز هم ويترين كتابفروشي و گلفروشي ميخكوبم مي كند. لهجهُ اصفهاني را مثل روزگار كودكي بلدم و طنز چيزي ست مثل اسباب صورتم. هنوز مست صداي عليرضا افتخاري و ابي و گوگوش و خالد مي شوم. زبان عبري را هنوز نياموخته ام اما همچنان گوش نوازست. به آن سه زبان ديگر هنوز هم ترجمه مي كنم اما تنها به همين فارسي ست كه مي توانم عشق بورزم.

هنوز هم پشت اين سطرهاي شكسته منم كه ايستاده ام.

براي دوستانم با همان شوق هميشگي آشپزي مي كنم. دستمال سفره هاي آبي و زرد را هنوز با دقت تا مي كنم. ظرف شستن هنوز هم خوب است و من سوت مي زنم. خيلي وقت است قوري و سيني تازه اي نخريده ام اما بدم نمي آيد دوباره چند تايي از شنبه بازار با خود به خانه بياورم. گبه هاي آپارتمان كوچك وين را به زرع و نيم هاي كرُك و ابريشم خانهُ اصفهان ترجيح مي دهم. نرگس گيرم نمي آيد اما مريم و آفتابگردان و نرگس و گل شيپوري را به ميهاني نگاه مي آورم. هنوز هم با وسواس هديه مي خرم و تولدها و سالگردها را از بر مي دانم.

هنوز هم رد پرواز قاصدك و پروانه و پرنده را از كنار خط گذر هواپيماها تميز مي دهم .

دوباره با بيژن جلالي و نصرت رحماني رفيق شده ام. سالاد را كه هم مي زنم بغض نمي كنم. ترانه هاي محلي ارمنستان و گرجستان را با آرامش گوش مي دهم. رقص فلامنكو دوباره پرشكوه شده است. دوباره ساعتها لزگي و كردي و باباكرم مي رقصم و سوت بلبلي مي زنم و شلوغ مي كنم و ترانه هاي كوچه بازاري مي خوانم. كمتر از سابق سفر مي روم و آن چمدان سياه چرخدار را برده ام گذاشته ام در انباري طبقهُ اول .آدمهايي را كه داشتم گم مي كردم دوباره پيدا كردم و حالا سخت مواظبم كه ازشان دور نشوم .

هنوز هم به شب خيره مي شوم اما در تاريكي پي كسي نمي گردم .

هنوز هم تا مي توانم مي خوانم و مي نويسم. هنوز هم گزارشهاي عفو بين الملل و بيانيه ها و نقدها و همايش ها را از ياد نمي برم. هنوز كم مي خوابم و بيداريم پر از كار و كلمه است. هنوز خواندنيها و ديدنيها را با ديگران تفسيم مي كنم. سينما و نمايشگاه و قدم زدن كنار رودخانه و شنا و كافه هاي قديمي و شراب سرخ و شب هاي سپيد هم هست. هنوز هم هر كه گرفتار ويزا و پناهندگي و اجازهُ كار و بازداشتگاه و نژادپرستي و غربت است نام مرا به ياد مي آورد.

هنوز هم همهُ چهره هاي قديمي را مي شناسم اما محو تماشايشان نمي شوم .

هنوز هم به قهقه مي خندم. هنوز هم وقتي بغض مي كنم واژه ها كم مي آيند. گريه كه مي افتم اول چانه ام مي لرزد و بعد اشكها مي ريزند بي آنكه پلك بزنم. هنوز كلافه كه مي شوم دستهايم را به هم مي فشارم. اندوهگين كه مي شوم طول و عرض اتاق را مي پيمايم و با صداي بلند شعر ميخوانم و اشك مي ريزم. دستهايم هنوز مي لرزند و من گاهي از سر ناچاري پنهانشان مي كنم. هنوز سرم درد مي گيرد. اين روزها كمتر و كوتاهتر. درد ولي به كيفيت سابق است. ترسناك است. هنوز سردرد فلجم مي كند .

هنوز گاهي خواب مي بينم اما خوابهايم تاريك تر از آنند كه سايه اي از آنها عبور كند .

مي داني...
بدم نمي آمد سازم را با آواز تو كوك كنم. اما ساز من اين دستهاي خالي ست. سخت مي شود كه مشق نام تو كنم .

راستي ...من دستهايم را دوست دارم .

چهارشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۰۴



براي خيال



پند

عروس باد كه باشي
دست ها نه به پوشاندن
كه به پرپر كردن
بر گرد تو حلقه مي شوند .
از پنجه ها پرهيز كن !

سه‌شنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۰۴



خواب نما




انگار
كابوس بي پاياني ست
در برهوتي بي مرز
كه من در گذر آن
پير مي شوم
شكسته بسته .
انگار
تو مرا اشتباه مي كني
جا مي گذاري
و مي گذري .
حالا يك سيگار گيرانده ام
و فكر مي كنم
ديگر دل ديدن روياي جنگل را هم
ندارم .

دوشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۴



آينه بي آينه



امروز
تو مي آيي و سهم جهان مي شوي.
جهانِ بي من .
امروز
تو مي آيي و باران بر آينه مي بارد .
آينهُ بي تو .

شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۴



نشمار ...



ده
ساعت حالا وقت بي وقتي ست .
نه
درد روي بستر خشك بي خوابي هايت چكه مي كند .
هشت
فانوسك ها هيچ گذرگاه تاريكي را روشن نمي كنند .
هفت
كودكي آدمي را نه سالها كه بزرگسالي مي كشد .
شش
بايد تندتر بدوي, اگر بايستي افتاده اي .
پنج
نزديك نمي شود آن كه دست بر سينه اش گذاشته اي تا عقب برود .
چهار
تو فكر كن پلك هايم را از درد بسته ام .
سه
ديگر با صداي هيچ واژه اي از خواب نخواهي پريد .
دو
گنجشك هم مي تواند غزل بخواند .
يك
حالا نامت را مي دانم بيگانهُ دوست داشتني . برو....

جمعه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۴




چشمان بزرگ‏

دل به چشمان درشتت دادم،
درگير غمهاى بزرگ شدم،
خير باد.





روز سردي بود. خيلي سرد . تمام پيش از ظهر برف باريده بود اما حالا آسمان آفتابي درخشاني به شهر سرمازده لبخند مي زد. زيرلب غر مي زدم. از اين جلسه هاي فرمايشي و مشعشع دل خوشي ندارم. هيچ وقت نتوانسته ام با كنفرانس مبارزه عليه فقر جهاني در هتل هيلتون و يا همايش سازمانهاي غيردولتي فعال در زمينه پناهندگي و حقوق بشر در ساختمانهاي اشرافي مقر اتحاد اروپا كنار بيايم. امروز هم همان داستان بود.قرار است بروم در قندوز افغانستان كار كنم آن وقت در اشرافي ترين كافهُ آريستوكراتهاي وين قرار ديدار گذاشته اند.
حرف زيادي براي گفتن نبود. آنچه گفتم پذيرفتند. آنچه مي خواهند سخت است اما ناممكن نيست.سنگ بزرگي ست اما نه آنچنان دهشت بار كه نشان نزدن باشد. اوايل اسفند ماه راهي خواهم شد. همان حكايت سه هفته افغانستان و سه هفته مرخصي است.سرانگشتي كه حساب مي كنم نوروز را اصفهان خواهم بود.يك چيزي شيارهاي خاكستري ذهنم را مي پيمايد, تا قفسه سينه ام مي رسد و مي چكد در تمامي تنم. گرمم مي كند.
غير از خانهُ زنان و مركز مشاوره و كلاسهاي سواد آموزي و كارآموزي, يك مدرسهُ با دويست دانش آموز خواهم داشت و يك كودكستان با هشتاد كودك چهار تا شش ساله. قرارست هر روز آشپزخانه ساختمان زنان غذاي گرمي براي صد كودك بي سرپرست فراهم كند. دوره هاي آموزشي رايانه و زبان خارجي هم فراهم كرده ايم. بامزه است. اين هندوانه ها كه با يك دست بلند كرده ام اگر هر كدام به قاعدهُ يك هندوانه محبوبي هم باشد كارم پاك ساخته است .
مدام فكر مي كنم كه در خارزاري آشيانه خواهم كرد كه نغمه ها و ترنم هايش را خوب نمي شناسم. مي گويند بهار باشكوهي دارد و تابستان سوزاني. نمي دانم. دلم را خوش مي كنم كه رنگ سبز درخشان فروردين و ارديبهشت قرارم مي بخشد پيش از آنكه آفتاب آنقدر بتابد كه سبز تيره شود و به سياهي بزند. بايد بي تابيهايم را به دست ساده و صميمي بهار بسپارم و خود را تا كوچه هايي كه زير هرم داغ آفتاب سالهاست بي سرانجام مانده اند بكشانم.
حالا از خودم مي پرسم كه چند روز بايد لابه لاي كاغذها و عكسها و نوشته ها بگردم و با وسواس آنهايي را سوا كنم كه روزهاي بلند تابستان و شبهاي بي سحر زمستان را با من تاب بياورند؟ مي دانم هر چه هم كه با خودم ببرم, آنچه جا مانده بر نمي گردد. آنچه با من است هم تنها فاصله را به يادم خواهد آورد .
مي داني...من از هجوم خاطره و فاصله و اندوه نمي ترسم. حالا ديگر ياد گرفته ام...
هرچه دورتر بروم به تو نزديكترم .


پانوشت :
عنوان متن يك لندي يا ترانك مردمي پشتوست.محمد آصف فكرت آن را به فارسي برگردانده است .
ترانهُ كابل دور است با صداي فرهاد دريا, براي شنيدن آن دستي به نوازش سبزه بهار قندوز دراز كنيد.
براي خواندن شعر ترانه اينجا را كليك كنيد .

چهارشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۰۴



كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند...



حالا شب شده است. كم طاقت نشو. باد مي آيد. خسته نشو .
تاريك مي شود و تو جلوي پايت را نمي بيني. باد چيزي را به زمين مي اندازد و مي شكند .
نترس .
دلخوش باش .
ابر مي بارد و ماه مي تابد و خورشيد گرما مي بخشد و فلك به دور خود مي چرخد و تو ناني به كف مي آوري .
حالا گيرم قاتق خون دل.
نترس. دلخوش باش .
گل بابونه از بي آبي مي خشكد.
من خويشاوند گَوَن و خاربُنم .
راستي...
خوش باش!
همه برمي گردند. آنكه رفته است منم .

پانوشت :
عنوان متن را از غزل در كوچه سار شب (هوشنگ ابتهاج) و ترانه را از صاحب ارض ملكوت به امانت گرفتم .




تو ماه را
بيشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود

شعر از رسول يونان

سه‌شنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۴



اصفهان " نصف جهان " نگفتند ... نيمي از وصف اصفهان گفتند...








ترانهُ به اصفهان رو
با صداي زنده ياد جلال تاج اصفهاني
براي شنيدن ترانه دستي به سوي آبيهاي اصفهان دراز كنيد .

دوشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴



Я тебя люблю
آي گلم ...گل باغ كابلم ...




آن دو واژه تنيده در هم بهاري را
به روز خانه تكاني
خواهم شست.
بعد مثل سبزه گره شان خواهم زد
به روز سيزدهم
و نيت خواهم كرد
كه شايد روزي يك ن كوچك ميان جانشان بنشيند .


ترانهُ گُلم گُلم
با صداي فرهاد دريا
شعر ترانه را مي توانيد اين جا بخوانيد .

یکشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۴



من نبودم. دستم بود. تقصير آستينم بود.



دستم را ديشب بريده ام. سرم هم پريروز درد مي كرد. اين تلخي... نه نه اسم پست مدرنش چه بود؟ اين افسرده گي را بگذار پاي بريدگي روي شست دست راست. براي درمانش بايد فرافكني كنم؟ چه بود آن كه آخرش اندركُنش مي شد؟ مثل خواب زده ها نشسته ام و چشم دوخته ام در چشم كاغذي كه بي چشم و روست. زل مي زند به من و بربر نگاهم مي كند. بنويسم؟ خوب من كه مي نويسم. اما تكليف نانوشته ها با كيست؟ ناگفته ها؟ ناشنيده ها؟ يعني همين جور الكي خوش و دلي دلي كنان مي شود از اين بيابان عبور كرد و رسيد به ساحل عافيت و بر برج عاج نشست و منشور صادر كرد؟ افاضه بود يا حكم؟ فرقش چيست؟ تو بگير دستم بريده است كه اين حرفها را مي زنم. اما مي داني كار از جاي ديگري مي لنگد. پاي بست ويران خانهُ نوساز. خانه كه نوساز بنمايد ويراني هر ارگ و بارويي هم كه باشد دو سه هفته بعد مي شود برگ ورق خوردهُ تقويم. مي شود روز همه روز. مي شود.... مگر نديدي مي روم سينما و جلسهُ گفت و شنود و پياده روي و استخر و چنان دنبال زندگي مي دوم كه خود پدرسوخته اش هم قرارست به پاي من نرسد؟ همين است ديگر. يكي نيست بپرسد آنجا كه شما ايستاده ايد كجاست كه زمين قلمبيده است از زور خوشي؟ ستاره هاي آسمان كدام خراب شده اي به سياه چال نمي افتند در اين گردش شب و روز؟ نمي خواهي بپرسي؟ خوب نپرس. اين را بگذار پاي سردرد پريروز كه تمام شد. حالا گيرم يك دستهُ ديگر از موهايم را سفيد كند. زنده باد علم شيمي و رتبه هاي دو و سه رقمي كنكور سراسري و تيترهاي دهان پركن و ميزهاي بزرگ و اتاقهاي نورگير و سوداي مستفرنگ شدن و خودجگر بيني و قهوهُ تلخ و شكلات داغ و آب پرتقال شيرين و نفس هاي عميق و دلدادگي هاي دوزاري و دفترهاي شعر و لكهُ سوپ قارچ و سوشي و كباب چنجه و .... ستونهاي آريايي پر ريايي كه هيچ ريشتري حريفشان نمي شود تا شايد اين نصفه شبي دل من يكي خنك شود. اصلآ هر كه پرسيد بگو به خاطر تنهايي و غربت است كه اينها را مي نويسد. نگو كه به اندازهُ كافي آدم دورش بوده و هست اما يك چيزي بايد سر جايش باشد كه نيست. فرقي هم نمي كند كه تو باشي يا نباشي. آخر خودم گذاشته ام كه بروي. همين است ديگر...نه؟
كاش يادم مي آمد چه چيزهايي را ننوشته ام. آنها را به گمانم بالا آورده ام. روشنفكرها چه مي گويند؟ برگردانده ام. تو برايشان توضيح بده كه بيماران ميگرني دچار حالت تهوع مي شوند. فقط بگو برايم خطابه نخوانند. من از اين واژه هايي كه وقتي پشت سر هم رديف مي شوند شكل طناب دار به خود مي گيرند بدم مي آيد. بد آمدن كه بد نيست؟ هست؟
اين را هم بگويم و بروم. من شبهاي ابري را دوست ندارم.
حالا از لج خودم هم شده يك خراش به صورت آسمان مي كشم عين شيار تا روز از آن بر سرم فرو ريزد.

پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۴





درد دل را
كاغذ و قلم دوا نكرد.
چرخش سرانگشت دلتنگي
بر غبار شيشهُ انتظار
ما را بس .

چهارشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۴



زن. روز. شب .




همين است كه گفتم. درست گفتم. بعد از قوانين جزايي بايد بروم سراغ قوانين مدني. آهسته و پيوسته. روزي پنج ساعت. گاهي هشت ساعت. گاهي هم بيشتر. قوانين اتحاد اروپا را هم بايد بشناسم. بعضي را كم. بعضي را بيش تر .بايد بدانم كه كسي روي يخ زدگي سطح خيابانها نمك نمي پاشد. سنگريزه ها مثل دندانهاي موشي ناپيدا پاشنهُ كفشهاي نو را مي خورند و آنها را بد و بي ريخت مي كنند. قانون است ديگر. مي تواند به چيزي شكل بدهد و چيز ديگري را نابود كند. گاهي خوب. گاهي بدتر.

از اين آسمان هيچ گاه مسيحي فرود نيامده است. براي همين است كه همهُ سال باران مي بارد .

ملافه هاي تا شده بوي هلوي تازه مي دهند. هلو انجيري زعفراني اصفهان نه كه بوي عطرش خانه را برمي داشت. هلوي گرد و درشت و رنگارنگ فرنگ كه قانونمند و اهلي و متمدن است. بايد نزديكش شوي تا شايد حسش كني. مثل آدمهاي شهري اهلي سر به راه كه گاهي نزديكشان هم كه مي شوي چيز زيادي حس نمي كني. ملافه ها رنگ هاي روشن دارند اما گرم نيستند. رنگ روزهاي پاييز و زمستان اروپاي مردمسالارند كه نورش گرمم نمي كند.

همهُ بالها براي پرواز نيستند. گاهي تنها براي پرپر زدنند. روي خاك .

كنسرو ذرت. پنير و گردو. گوجه فرنگي و خيار. كاهو و گل كلم و آووكادو و تخم مرغ. نان جو. آب آناناس و صف كم حوصله و قانون انتظار نوبت و لبخند و آرزوي بعداز ظهري خوش و آخر هفته اي آرام و سبد حصيري قهوه اي رنگ كه اشتهاي ناداشتهُ كامي تلخ را پر از رنگ و اسم مي كند .

طعم خوبي داشت آن ميوه اي كه اين طرفها گير نمي آيد. هر چه بود مزهُ شور اشك را به يادم نمي آورد .

زير سيگاري خالي . ليوان سفالي خالي. اتاق خالي. بيرون پنجره نور روز گم شده است و دست قانون به كليد چراغ اتاق نمي رسد تا فضاي ميان اين ديوارها شبيه خانه هاي سمت چپ و راست و روبرو بشود. نور شب از اين جا بيرون پنجره را تاريك مي كند.

موهايم را روز سوزاند بي شعله اي. رنگ شب پريد. با رگه هايي از سپيده اي كه خاكستري بود و بيگانه و تازه زود هم از راه رسيده بود .

سرم سنگين است. فاصلهُ سردردها زياد شده است اما اين قرصهاي جديد قانون جديدي هم وضع كرده اند. دهان تلخ و پلك هاي خسته و رنگ پريده. قانون خوب است اگر سر كسي كمتر درد بگيرد. رنگ پريده را مي شود از مدادها و جعبه رنگ ها به امانت گرفت. گاهي براي چند ساعت تا دوباره آينه و من با هم تنها شويم .

باد هم كه نيايد گوشهُ چپ قفسه سينه ام تير مي كشد. جاي خالي چيزي را درد هم پر نمي كند .

دوشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۴



بشمار ...



يك
روزي از راه مي رسد .
دو
سراغ من آمده است .
سه
چنين بيگانه اما هم زبانست .
چهار
خويشاوند بهار است.خنده اش ستارهُ دنباله دار .
پنج
چراغ را نمي كشد اما مي سوزد .
شش
با ترانه غافلگيرم كرده است .
هفت
باغچهُ سوخته رنگ مي گيرد .
هشت
انگشتان سرما روي تن برف ضرب گرفته اند .
نه
مي شود چشم به راه بوسه بود .
ده
ساقهُ ريواس. تنيده به هم. نامت چيست آشنا جان ؟

یکشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۴



يك تهراني
بهزاد زرين پور




بدون تو پارک های اين شهر هم

تاب نمی آورند مرا

بس که بی سرو صدا می آيم و می روم

اين دو اتاق

چگونه بياورند و ببرند مرا هر روز

اگر نشسته نباشی به انتظار

در گوشه ای ازاين نقشه ای

که به يافتن تو کشيده ام بر ديوار



بدون تو تهران

نقشه ای ست فقط

که فلش های بی پايانش

مرا نمی رساند به گنج

و لذتی ندارد گم شدن

در خيابانهايی

که حق ندارم دست بزنم به شانه ای لطفآ

و ببخشم که مرا به جا نمی آورند



بدون تو تهران

بزرگ نمی شود اصلآ .

جمعه ۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴



بيا كه بريم به ...




خوب كم كم دارد جدي مي شود. جدي كه بود. جدي تر. رفتني مي شوم.از حالا بايد به فكر باشم. خبر داشتي كه مرخصي آموزشي گرفته ام, نه؟ يك سال آزگار. براي همان امتحان كذايي كه چهارسال است پشت گوش مي اندازم. اين دفعه ديگر فكر كردم. مرگ يك بار و شيون يك بار. استعفا از كار و تقاضاي مرخصي آموزشي يك ساله و بعد هم ثبت نام براي امتحان. درس خواندن را هم سه هفته اي مي شود شروع كرده ام.
اما حالا همه چيز عوض شده است. سه ماه پيش تماس گرفته بودم. اما قضيه كم رنگ و دور بود.روز پيش از تولدم بود كه زنگ زدند تا برايش قراري بگذاريم. تولد را بهانه كردم. خبري نبود اما خوب تماسهاي تلفني و دل نگراني عزيزان اگر پيدايم نمي كردند. به راحتي گفتند پس باشد براي فرداي روز تولدتان. خنده ام گرفت. روز اول ژانويه نانوايي هم باز نيست چه رسد به اينكه جلسه بگذارند و تصميم گيري كنند. گفتم خير است.
همه چيز خيلي ساده و دوستانه پيش رفت. گفتند دنبال كسي مي گردند كه شنيده اند من هستم. حالا من اين جا روبرويشان نشسته ام و بايد بگويم بله. كم كم داشت شبيه خواستگاري فيلمفارسي مي شد. گپي زديم و قهوه اي نوشيديم و وينستون كشيديم و گفتم خبرتان مي كنم.
هوا سرد و يخبندان بود.يقهُ پالتويم را بالا كشيدم و نيم ساعتي پياده راه رفتم. بايد با خودم خلوت مي كردم. بايد از خودم مي پرسيدم مي روي؟ و خودم هي ذوق مي كرد و مي گفت....عكسها را يادت نرود. بدون عكسها نبايد بروي .
گفته بودم بعد از تعطيلات خبرتان مي كنم. وسط تعطيلات تلفن زدند. ساعت هشت شب. خيلي بانمك شده بود. برخلاف تمام قراردادها. پرسيدند بله يا نه است اين پاسخ؟ گفتم بله است اما به شرطها و شروطها و خنديدم.
حالا بايد برنامه ريزي سفر و زندگي جديد را شروع كنم. اوايل اسفند ماه خواهم رفت.به گمانم قرارداد ابتدايي يك ساله خواهد بود. دو هفته ديگر امضا مي كنم. فكر كن بله بران و شيريني خوران تمام شده باشد. حالا مانده است مهربران و نامزدي. دوباره با كار ازدواج كردن آن هم در غربت عالمي دارد... غربت؟ نمي دانم. شايد.
قندوز. شمال شرقي افغانستان. مرز تاجيكستان.
پروژه مددكاري.خانهُ زنان. مركز مشاوره. كلاسهاي سواد آموزي و باز آموزي و كار آموزي. كودكستان. دبستان. پروژهُ اشتغال در كارخانهُ نساجي .

سه هفته افغانستان خواهم بود و سه هفته بيرون. فعلاُ قرارمان اين است. سه هفتهُ بيرون از افغانستان را مي توانم ايران يا اتريش باشم.اين چرخه يك سال تكرار خواهد شد .
همهُ اينها و من. حالا هي بايد با خودم خلوت كنم و از خودم بپرسم...از عهده اش برمي آيي؟ و خودم به خودم لبخند بزنم .
حالا دارم به همه چيز و همه كس فكر مي كنم و به تو...عكسها را مي گذارم هفتهُ آخر سوا مي كنم. مي داني, روياهاي دست يافتني هم بايد شيرين باشند. شايد كنار عكست دراز كشيدم و دستهايم را زير سرم گذاشتم و چشمهايم را بستم و با صداي بلند گفتم...
آرام باش. اين سطر آخر نيست. باقي را هنوز ننوشته ام .



ترانهُ بيا كه بريم به مزار با صداي فرهاد دريا
براي شنيدن ترانه دستي به ياري مسافران دراز كنيد .

سه‌شنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۰۴



بامداد و باد ...


هوا هنوز تاريك تاريك است. براي خودم يك شيرقهوه درست مي كنم. مايع داغ و غليظي مي شود در آن ليوان نقره اي با درپوش سياه. هم ليوان است و هم فنجان است و هم فلاسك. هديهُ خيال.
مرا ياد تورنتو مي اندازد و پياده روي و خيال كه خود مهرباني ست. ليوان را در جيب كاپشنم جا مي دهم. گرمم مي كند.مي بيني با ياد دوست و فنجان دوست هم مي شود قدم زد. شال گردن را دو سه دور دور گردنم مي پيچم. دستكش و كلاه و چكمه...حالا مي شود راه افتاد.
مي داني روزها بي گفتگو مي آيند و بي كلامي مي روند. يك روز زمين مي لرزد, يك روز دريا مي رمبد, يك روز ديوانه اي هوس لشكر كشي مي كند و يك روز آرزومندان بي آز از سر آسمان به ته دريا سقوط مي كنند. حالا من راه مي روم و وين خفته است. وين به آرامي مي خوابد و آرام تر بيدار مي شود. بي مجادله.
مي داني....اين مردمان خط به خط زندگي مي كنند. در خط اول مي آموزند, در خط دوم مي آزمايند و در خط سوم به ياد مي آورند. به همين سادگي. از كشمكش مسابقهُ بي پايان و بي برندهُ خاموشي و فراموشي به دورند. ياد نگرفته اند كه در چشيدن طعم فاجعه و از يادبردن زهر آن از همديگر سبقت بگيرند.
اين جا زندگي مي وزد. مثل نسيم. گيرم هيچ كس بوي گل آن بن كاكل را نشناسد. فرقي نمي كند.اين جا نسيم مي وزد و هيچ توفاني موهاي كوتاه كسي را يك شبه سپيد و كاكل جوان ديگري را خونين نمي كند.
مي داني... اين جا باد هم خط به خط مي وزد.

دوشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۰۴



براي خودم كه تبدارم...



غلط اندازست؟ باشد .
تيمارداريم نمي كند؟ نكند .
مي سوزاند؟ بگذار گُر بگيرد .
اين آينهُ ترك خورده كو؟ مي خواهم خودم شعله هاي سركشي را به تماشا بنشينم .

شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۰۴



انسان بي خاطره...



من سرم را بالا مي گيرم اما درد به ريشهُ موهايم چنگ مي زند. تو به زندگي ادامه مي دهي اما جواني كسي زير درختان پرتقال دفن مي شود بي نشانه اي.او مي خندد اما دستان خميدهُ زن كهنسال به جاي حصير طناب مي بافد تا روياهاي دم دست را دار بزند.ما كسي را گاهي پشت سرمان و گاهي پيش رويمان قايم كرده ايم و هي چشم مي گذاريم و با صداي بلند نهيبش مي زنيم كه پيدايش خواهيم كرد اما....
وقتي با خودت قايم باشك بازي كني,گرگ گلهُ گوسفند خود خواهي بود.
چشمانت را باز كن, آن چه فراموش مي شود فاجعه نيست. آن كه فراموش مي كند تويي .

ترانهُ هفتهُ خاكستري با صداي فرهاد
براي شنيدن ترانه خاك تخته سياه را پاك كنيد. يادتان نرود اين خاك است نه گچ
.

جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۴



از خانه خاك و از دوست نام و از گل بوي او مانده است .



ترانهُ بوي گل با صداي زنده ياد ايرج بسطامي
با سپاس از صاحب ارض ملكوت
براي شنيدن ترانه دستي به نوازش گلبرگهاي نرگس دراز كنيد .

پنجشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۰۴



زمين بي زمان ....



دو هزار و چهار هم كه باشد ساعت پنج و اندي ست .
دو هزار و چهار هم كه باشد جمعه پنج دي ماه است .
دو هزار و چهار هم كه باشد لرزيده است و مي لرزيم .
دو هزار چهار هم كه باشد بم رنگ غم و ارگ شكل آوار است .
دو هزار و چهار هم كه باشد يك جاي دور, در سرزميني پير, زمان ماتم زمين گرفته است و تاريخ بر سر تاريخ سازان خاك مي پاشد.