-->

*قاصدک

    samedi, octobre 02, 2004
پيش نوشت
اين متن خطاب به خواهرك جوانم آليس نوشته شده است. تنها به پاس عشق شگرف او به زنده گي و زيبايي. اما همين جا از او رخصت مي خواهم و نوشته را پيشكش مي كنم به شهرزاد عالم فتحي و كتايون مقدم و آزاده عصاران و همه ي زنان اين خاك دامنگير كه براي لغو مجازات اعدام مي كوشند.





براي وطن
اورهان ولي
برگردان: شهرام شيدايي


چه كارها كه براي اين وطن نكرديم!
يكي مان مرديم;
يكي مان نطق كرديم.



مي داني خواهركم؟ اين جا كه من نشسته ام حاشيه ي مركز سياره خود مختاري به نام ايران است. گربه مفنگي پيري كه پشمهايش اين روزها بد جوري ريخته است. جوان ترين سرزمين هاي جهان كه جوانهايش غريب ترين موجودات جهانند.
اين جا جواناني دارد كه تكنو و حضرت عباس و اكس و زنجير و ماتيك و شربت آبليمو و موبايل و حسينيه و خالكوبي و مولودي به تساوي ميانشان تقسيم شده است.اين جا جواناني دارد كه زيبايي و ثروت و كلاس را فضيلت مي دانند و با هات چاكلت و پاستا و كوكايين و ديزي و قليان و كباب سلطاني و چاي زعفراني به تساوي حال مي كنند
انگار كن كه همه ي اينها آرزوي نان و مسكن و كار و آزادي باشد.
اما خواهركم اين جا جوانان ديگري هم دارد.كارگران روزمزد آفتاب نشين اسلام شهر و پاكدشت و خاتون آباد كه غصه نمي خورند اگر آب لوله كشي ندارند و نان شب ندارند. آنها آرام و بي صدا موهايشان را خيس مي كند و جلوي آينه ي شكسته اي كه جيوه ي پشتش ريخته است مي ايستند و تقلا مي كنند كاكلشان مثل زلفك منصور باشد. همان كه عكسش را جوانان ديگري در خيابان جمهوري مي فروشند. جواناني كه عكسهاي منصور و سوزان روشن و جنيفر لوپز و فيلم استخرهاي زنان در تهران با بنگ و ورق و الكل گندم در ميانشان به تساوي تقسيم شده است.
جوانان پاكدشت و خاتون آباد با زلف هاي آراسته اهلي و سر به راه از خانه بيرون مي آيند و براي رسيدن به پايتخت تمدن بزرگ و چهارراه گفتگوها سوار پيكانهاي دودزاي توليد سال 48 ايران ناسيونال مي شوند و سيگار 57 دود مي كنند و گاهي هم در بين راه پياده مي شوند و سگ ها و گربه ها و كودكان را به تساوي مي كشند و مي سوزانند و چال مي كنند.
بعد دوباره با منشي متمدنانه بليت اتوبوس واحد و مترو مي خرند و با متانت سوار مي شوند و به يك باره با ولع تن مي چرخانند و سر بر مي گردانند تا پيش از رسيدن به ميدان آزادي و پارك چنگلي چيتگر يك دل سير خواهرانشان را تماشا كنند. خواهراني كه عجيب شكل دختركاني هستند كه آنها هر شب در خواب تور سپيد عروسي را از صورتشان پس مي زنند و به تعجيل بوسه از لب هاي رنگ كرده شان مي ربايند.
مي داني... اين جوان ها هر شب خواب عروسي و زفاف مي بينند. از همان عروسي هاي رويايي كه مي شود در فيلمهاي مجاز هندي ديد. بعد در خواب هي غلت و واغلت مي زنند و نيمه شب با تني خيس و سري سنگين و زباني خشك و چغر از خواب مي پرند. از زاغه بيرون مي زنند و خيره مي شوند به سايه ي مهيب ابرشهري كه زير چادر سياه شب مهرگان نفس نفس مي زند.
شهري كه مردمانش در هياهوي كركننده ي خودرو و برج و سهام و فست فود و آينده در به روي خود مي بندند و در سكوتي مرگ اندود تارهاي نازك نخ را به هم مي پيچانند و ريسمان مي سازند. پس ريسمان ها را به هم مي بافند و طناب هاي دار را به تساوي مهيا مي كنند.
طناب و چوبه هايي به درازناي تاريخ.
اين چنين است كه ميدان آزادي و پارك چيتگر و چنگل قوچك مي شود تماشاگه پيكر مچاله و كم خون جوانكي كه در آرزوي بوسيدن يك گونه و گرفتن يك دست حالا بر بالاي بلندترين چرثقيل مرگ آفرين سرزمين كهن آريايي آونگان شده است.
اين جا كه من نشسته ام مركز سياره ي خود مختاري ست كه آدم هايش صف مي بندند تا به نوبت چهار پايه چوبي را از زير پاي علي بيجه و خفاش شب و عنكبوت عصر و كفتار دم صبح بكشند بعد تصوير آخرين تشنج تن بي جانش را در لرزش رخوتناك لبهايشان كه به خنده باز مي شود قاب كنند و هورا كشان و سوت زنان دور شوند تا دوباره و چند باره سوار همان پيكانها و اتوبوس ها و قطارهاي شهري شوند كه دختركاني با گونه ها و لب ها و چشم هاي رنگ كرده در انتظار آنها و كنار بزرگ راه ها آرام آرام و به تساوي رنگ و جواني و زندگي مي بازند.
اين جا كه من نشسته ام اين روزها سهم هر كسي را سوا نگه داشته اند. براي همين است كه در سهم هر كس همه چيز به تساوي تقسيم مي شود.
مي داني خواهركم؟
كودكان پاكدشت و خاتون آباد نان را از دست هم مي قاپند و در خرابه هاي پشت كوره پزخانه تنبان همديگر را پايين مي كشند و در آرزوي چيزي كه نمي دانند چيست تا آخر عمر نفسشان را در سينه حبس مي كنند.آنها سگ و گربه و كودكان ديگر را به تساوي مي كشند بي آنكه بدانند كودكي چند بخش است و مهر را بايد از راست به چپ و لاو را از چپ به راست نوشت .
كودكان ايران زمين رشد مي كنند و جوان مي شوند و آرزوهاي برباد رفته و عقده هاي فروخفته خود را به تساوي بر دار مي كشند. هر بار هم نام ديگري بر آن مي گذارند. يك بار افسانه و يك بار كبري و بار ديگر حاتم و حالا هم علي و فردا هم...
فرقي نمي كند آخر....غريب مردماني هستيم ما.
خود خودمان را به دار مي آويزيم و سرخوش و مست از فتحي ناكرده پيكر بي جانمان را تا آستان خانه هايي مي رسانيم كه ستون هايشان چوبه هاي داري ست كه جرثقيل هاي مرگ در زميني سترون كاشته اند.




|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?