|
|
|
|
ماه تمام
گفتي بنويس.
من يك كاسه داشتم از جنس خاك و سفره اي از جنس مهر. كاسه را ميان سفره نهادم تا ابرها بيايند و باران ببارد و كاسه پر شود و من آب باران بنوشم تا دانه دلم ....
اي ي ي ي...
گفتي بنويس.
ابرها آمدند و باران نباريد و كاسه خشك ماند و من گريستم و جوانه دلم...
اي ي ي ي...
گفتي بنويس.
كاش تشنگي را تاب آورده بودم تا ابرها بروند و عكس ماه در كاسه پر از آب باران بيافتد و من تو را سر بكشم و سيراب شوم از تو كه خود خود دل من بودي...بي آرزو.
اي ي ي ي...
تو بودي كه مي گفتي بنويس.
افسوس كه من هرگز ندانستم تو خواندن نمي داني ماه من!
|
|
|
|