ترسيدم.
فكر كردم فراموش كرده ام كه...
كه زيبايي را بايد تقسيم كرد...
اين روزها مدام باد می آيد و محوطه دانشگاه پر شده از مردان
جوان خوش قيافه ای که کت و شلوارهای مشکی به تن دارند.
از هر سه تا دختر دو تا موهايشان را دمب اسبی کرده اند و تا
جايی که امکان داشته باشد از نوشيدن قهوه پرهيز می کنند.
پيرهن های نازک کوتاه و شلوارهای کمر آب رفته می پوشند و
با پشتکار عجيبی هميشه حواسشان هست که يک وجب از هر
پهلويشان حتما بيرون و نمايان باشد. فقط خدا می داند وقتی که
در باد مثل کرم به خودشان پيچيده اند و پوست لطيف بدنشان از
سرما دانه دانه شده به چه چيزهايی می انديشند.
تقويم تصديق می کند که زمستان گذشته و ابرها با جديت کمر
بسته اند که حرفش را بی اعتبار کنند. من نم نمک علاقه ام را
به خودکار آبی از دست می دهم و اغلب در جايی که نميدانم
کجاست جا می گذارمش. حتما روزی يک ليوان شير می خورم و
حواسم هست که بعد از شستن ظرفها دور جاظرفی را با دستمال
تميز خشک کنم. Leonard Cohen گوش می دهم و با لذت خاصی
برای دوستان جديدم فسنجان می پزم. قول شرف می دهم که در
مهمانی آدم باشم ، آرام باشم. بعد از دو تا گيلاس شراب سفيد
صورتم مثل تربچه سرخ می شود و قول و قرار از سر شرافتم میپرد.
جست و خيز می کنم، از خنده ريسه می روم و دلم می خواهد
بی دليل دست آدمها را بگيرم و بغلشان کنم.
هنوز هم آدم نشده ام.وقت خواب است و سکوت خانه مرا کر می کند.
تشک را می اندازم روی زمين. اين پايين در جوار بخاری برقی و چمدان
- های زير تخت احساس امنيت بيشتری دارم. ياد آنهايی می افتم که
آرزو دارند تنها باشند. آدمهايی امروزی که در تنهايی بارور ترند.
فکر می کنم، به تمدنی که ندارم و خنده ام می گيرد ... يکباره دلم هوس
کرسی می کند. هوس آدمهای تنيده شده به هم. هوس مطبخ و حوض.
پختن و بند انداختن و بودن. شير داغ و سياه دانه برای آرام گرفتن سرفه و
ضماد تخم مرغ و نخود برای التيام انواع ضرب ديدگيها. روياهای کم حجم و
گناه های محدود.
از دور دست زوزه دزدگيری مثل يک مداد قرمز وقيح کشيده می شود
روی سياهی شب. من زن هزار و سيصد و يک ام، در آشفتگی مقدس
دو هزار و سه چه می کنم؟
از وبلاگ آليس در شگفتزار