سه‌شنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۳





تن پوش من از باران است
و از آسمان برگ مي بارد.
حالا همهُ روزها پنج شنبه است.
براي هفته هاي نيامده
شنبه اي بي شماره بساز.

دوشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۳





دست به خنجر برد
بي آنكه بداند كليد ديگر در دست من نيست
دستم هم ديگر مشت نيست .
حالا كسي سرخ بر ديوارها نوشته است...
فردا

شنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۳






اين جا شده لانهُ سگ. كيميا مي گويد شلختگي نشانهُ افسردگي ست. عليرضا معتقد است افسردگي ترجمهُ نادرستي براي واژه دپرسيون است و اصولآ ايرانيها دپرسيون نمي گيرند چون عمه و خاله و دايي قزي دارند و معجون شفابخشي به نام غيبت.هر دو ولي سر اين نكته توافق دارند كه من ايراني نيستم و گذرنامه و كارت شناسايي هم حرف آنها را تاييد مي كند.
من تمام لباسها را شسته ام. رنگهاي همسان با هم. سياه ها هم با هم كه هميشه از هر رنگي بيشتر و تيره ترند.همه را هم با وسواس تا كردم.پدر مي گويد وسواس تا كردن از شازده جون است.شازده جون مادر پدر است.حالا هيچ كدام نيستند ولي افعال جملات من هنوز در حال صرف مي شوند.
بايد خانه تكاني كنم. فكرش را كرده ام. دو روز از صبح تا شب. و از شب تا صبح كه بيدارم.دلم مي خواست مي شد همه چيز را با آب شست.
ديوارها و درها و سايه ها و قرارها و بودن را.
بايد دوباره برگردم به روزمره گي.به بال و پر زدن. به ساعتهاي محض, به قرارهاي قبلي و به انتظارهاي بعدي. بايد برگردم به همهُ قرارهايي كه در آنها نبايد بي قرار بود.
بايد دوباره فيلم ديد و گفتگو كرد و كتاب خواند و تلفن جواب داد و اي ميل نوشت و امضا كرد و متمدن بود و لبخند زد و سكوت كرد و انكار شد.
ظرفها را هم شسته ام. پدر نمي گويد وسواس آب كشيدن ليوانها از كيست.پدر هرگز نمي پذيرد كه من وسواس دارم. خودم هم.
اما نمي دانم پس چرا با صداي بلند شعر مي خوانم و ظرف مي شويم و اشك مي ريزم.
اينها بايد نشانهُ چيزي باشد.
چيزي كه شبيه بي رويا خوابيدن و بي سايه زيستن و بي نام مردن است.
بايد دوباره بنويسم. خوانا و مرتب و خوش خط.پدر مي گويد خوش خطي را من به ارث برده ام, افسانه و برادركم بدخطند.
يادم رفته است بپرسم اين خطوط شكستهُ دور چشمها هم ارثيه است كه آنها ندارند؟
بايد سرم را بالا كنم و به تو بگويم كه جان ترك خورده را نمي شود در آينه ديد.
بايد به تو بگويم كه نمي خواهم با تو بميرم.

جمعه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۳






سارا محمدي
وبلاگ پاگرد


قايم باشک...


به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد.


به هر حال

وقتی به کودکی عقب‌مانده
غذا می‌دهی
گاهی ده بار روی‌ات بالا می‌آورد
هرگز به ذهن‌ات نمی‌رسد
به صورت معوج‌اش سيلی بزنی

گاهی در شهر هم
بدن‌هايی درست با روح‌هايی کج
شايد بيست بار روی‌ات بالا بياورند

فرقی می‌کند؟

گمشده

يک زن جوان
با پيژامه آبی
همراه يک مداد زرد دندان زده
گم شده است
جان مادرتان
صدايش را در نياوريد

پنجشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۳






خزان شده است.
برايم شعري بخوان
به رنگ نام تو
و شكل دل من.


ترانهُ شب نيلوفري باصداي ابي
براي شنيدن ترانه دستي به نوازش برگ پاييزي دراز كنيد.

چهارشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۳





گفتي...
مي خندي؟ بايد گريه كني !
و من گرياندمت .
گفتي...
گريه مي كني؟ بايد بخندي !
و من خنداندمت .
حالا دلقكي شده ام با نگاهي سنگي
و از خود مي پرسم
چيزي گفتي؟ بايد سكوت كني !


اين را پارسال اواخر آبان ماه نوشتم.كمتر مي شود كه هوس تكرار كنم.
اما حالا دلم خواست دوباره بنويسم و دوباره بخوانمش.
راستي اين شك پيشكش ليلاي ليلي باشد كه ديروز دل نگران تر از هميشه به من تلفن زد.



شك

شك كن. به تو گفته بودم كه بايد شك كرد.شك كرد و شكوه كرد و شكايت كرد.
مگر نمي بيني كه همه كس همه چيز را از ياد برده است؟ همه چيز كه انگار هيچ بوده است. هميشه اي كه انگار هرگز نبوده است.
شك كن. ببين فرياد كه مي زني مي گويند فرياد نزن. فرياد ترس آور است.ترس خواهر مرگ است. با فريادت مي ميراني و مي كشي. ببين اگر سكوت كني مي گويند ساكت نباش. سكوت وحشت آور است. وحشت مرگ آفرين است. با سكوتت مي ميراني و مي كشي.
شك كن. به آن كه سنگ اول را پرت مي كند, به آن كه سنگهاي پراكنده را جمع مي كند, به آنكه سنگها را در جيب پنهان مي كند و شك كن به آن كه سنگ در دستش چنان ابريشم مي لغزد. به اين دستها كه نشانه مي روند با سنگي در مشت, به دستها شك كن.
شك كن. به نگاهي كه به سوي توست و تو را نمي بيند, به نگاهي كه از تو دزديده مي شود, به نگاهي كه به سوي توست و ديگري را مي كاود و شك كن به آن نگاهي كه از جنس سنگهايي است كه اين دستها نشانه مي روند.به اين چشمها كه نشانه مي روند با نگاهي سنگي, به چشمها شك كن.
شك كن.
اين راه كه پيش پاي توست, همين راه كه تا آخر جهان مي رود, سنگلاخ است.
زخمهاي آنها كه تا آخر جهان رفته اند را ديده اي؟
آنها زخمي همين سنگها و دستها و نگاه ها و چشمهايند.
شك كن.

سه‌شنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۳



براي بي مهر ماه مهر كه هر چه عشق هديه داد, او پس گرفت.



حالا آفتاب روي شيشه كمرنگ تر شده است و شبها بلند مي شوند.
حالا دم صبح و آخر شب بيشتر از هميشه خواهم لرزيد.
حالا دوباره صداي زوزهُ باد پشت پنجره مي پيچد و برگهاي مرده را كف مهتابي مي ريزد.
حالا من مي نشينم و از زور تب سرگيجه مي گيرم و يك بند سرفه مي كنم و با اين همه دوباره يك وينستون ديگر آتش مي زنم.
به هرگز مي انديشم كه نيست و به اين هميشه كه انگار تا هميشه خواهد بود و من هر چه مي روم از او دور نمي شوم.
مي داني؟
دلم صراحت مي خواهد.
دلم جرات فرياد, صداي داد و در به هم كوبيده مي خواهد.
دلم خواب عميق بي دارو, موهاي بلند سياه و چشمان بي چروك مي خواهد.
دلم دستهايي كه نمي لرزد, مچ پايي كه ورم نمي كند و سر بي درد مي خواهد.
دلم بيني هاي عمل نشده و موهاي بور نشده و فارسي ترجمه نشده و يك استكان چشم پوشي مي خواهد.
مي داني...
دلم دانستن مي خواهد و فرصت, گشاده دستي و لبخند, پرسش و اشتياق...دلم همراهي مي خواهد.
حالا از عطر باران هم بوي خشكسالي مي آيد و قحطي, من ميان اين همه دايره چرخ مي زنم و تنم به رنگ برگهاي پاييزي در مي آيد.
دلم يك خط آبي مي خواهد و يك آسمان روشن و يك دست مهربان...
دلم هق هق با اشك مي خواهد و بغض فرو نخورده و لبهايي بي ترك و انتظاري كه پايان داشته باشد.
مي داني...
مي خواهم هر چه فضيلت و تسلا و بهانه و دستاويز و همدردي و بهانه و سكوت و فرار است را بالا بياورم.
دلم مي خواهد چنگي بزنم در روياها و فكرها و خيالم...
دلم...
مي داني؟
دلم تو را مي خواهد كه ديگر نباشي.

یکشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۳





لحظه چو گم شد مجوي
كآب روان را به جوي
صورت تكرار هست
معني تكرار نيست
.

شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۳




بشمار و صبر كن...
بشمار و شكيبا باش...
بشمار و تاب بياور...
بشمار و بشمار و بشمار...
كاش دست آخر يكي لالايي بخواند.
من دلم خوابي خيس از باران و روشن از مهتاب مي خواهد.




به راه افتاده ام دوباره. بي سودا.
امسال هم هفت سين خواهم چيد. سنگي از سر راه با خود آورده ام.
يادم باشد به كسي سلام نكنم.
سكوت هم سين دارد.
به راه افتاده ام دوباره. بي ترديد.
چشمانم نه تلخند و نه بيزار. شفافند . اما نه مثل آسمان.
مثل شيشه.
به راه افتاده ام...
راستي تو بازنگرد. سوز سردي مى آيد و باد سفره را با خود برده است.

پنجشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۳



ترسيدم.
فكر كردم فراموش كرده ام كه...
كه زيبايي را بايد تقسيم كرد...



اين روزها مدام باد می آيد و محوطه دانشگاه پر شده از مردان
جوان خوش قيافه ای که کت و شلوارهای مشکی به تن دارند.
از هر سه تا دختر دو تا موهايشان را دمب اسبی کرده اند و تا
جايی که امکان داشته باشد از نوشيدن قهوه پرهيز می کنند.
پيرهن های نازک کوتاه و شلوارهای کمر آب رفته می پوشند و
با پشتکار عجيبی هميشه حواسشان هست که يک وجب از هر
پهلويشان حتما بيرون و نمايان باشد. فقط خدا می داند وقتی که
در باد مثل کرم به خودشان پيچيده اند و پوست لطيف بدنشان از
سرما دانه دانه شده به چه چيزهايی می انديشند.

تقويم تصديق می کند که زمستان گذشته و ابرها با جديت کمر
بسته اند که حرفش را بی اعتبار کنند. من نم نمک علاقه ام را
به خودکار آبی از دست می دهم و اغلب در جايی که نميدانم
کجاست جا می گذارمش. حتما روزی يک ليوان شير می خورم و
حواسم هست که بعد از شستن ظرفها دور جاظرفی را با دستمال
تميز خشک کنم. Leonard Cohen گوش می دهم و با لذت خاصی
برای دوستان جديدم فسنجان می پزم. قول شرف می دهم که در
مهمانی آدم باشم ، آرام باشم. بعد از دو تا گيلاس شراب سفيد
صورتم مثل تربچه سرخ می شود و قول و قرار از سر شرافتم میپرد.
جست و خيز می کنم، از خنده ريسه می روم و دلم می خواهد
بی دليل دست آدمها را بگيرم و بغلشان کنم.

هنوز هم آدم نشده ام.وقت خواب است و سکوت خانه مرا کر می کند.
تشک را می اندازم روی زمين. اين پايين در جوار بخاری برقی و چمدان
- های زير تخت احساس امنيت بيشتری دارم. ياد آنهايی می افتم که
آرزو دارند تنها باشند. آدمهايی امروزی که در تنهايی بارور ترند.
فکر می کنم، به تمدنی که ندارم و خنده ام می گيرد ... يکباره دلم هوس
کرسی می کند. هوس آدمهای تنيده شده به هم. هوس مطبخ و حوض.
پختن و بند انداختن و بودن. شير داغ و سياه دانه برای آرام گرفتن سرفه و
ضماد تخم مرغ و نخود برای التيام انواع ضرب ديدگيها. روياهای کم حجم و
گناه های محدود.

‌ از دور دست زوزه دزدگيری مثل يک مداد قرمز وقيح کشيده می شود
روی سياهی شب. من زن هزار و سيصد و يک ام، در آشفتگی مقدس
دو هزار و سه چه می کنم؟


از وبلاگ آليس در شگفتزار

چهارشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۳



شب نشيني در دوزخ...




Je suis malade
Serge Lama/Alice Dona

Je ne rêve plus
Je ne fume plus
Je n'ai même plus d'histoire
Je suis seul sans toi
Je suis laid sans toi
Je suis comme un orphelin
Dans un dortoir.
Je n'ai plus envie
De vivre ma vie
Ma vie cesse quand tu pars
Je n'ai plus de vie
Et même mon lit
Se transforme en quai de gare
Quand tu t'en vas.

Je suis malade, complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade, parfaitement malade
T'arrives, on ne sait jamais quand
Tu r'pars, on ne sait jamais où
Et ça va faire bientôt deux ans que tu t'en fous.

Comme à un rocher
Comme à un péché
Je suis accroché à toi
Je suis fatigué
Je suis épuisé
De faire semblant d'être heureux
Quand ils sont là.
Je bois toutes les nuits
Mais tous les whiskys
Pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux
Portent ton drapeau
Je ne sais plus où aller
Tu es partout.

Je suis malade, complètement malade
Je verse mon sang dans ton corps
Et je suis comme un oiseau mort quand toi tu dors
Je suis malade, parfaitement malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Pourtant moi, j'avais du talent avant ta peau.

Cet amour me tue
Si ça continue
Je crèverai seul avec moi
Près de ma radio
Comme un gosse idiot
Ecoutant ma propre voix
Qui chantera

Je suis malade, complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade, c'est ça, je suis malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Et j'ai le coeur complètement malade
Cerné de barricades
T'entends
Je suis malade





صبح شده است.
بالش پر از خميازه و سردرد و فنجان بزرگ شير قهوه و دود وينستون و زير سيگاري سفالي آبي رنگ.
حالا به كي سلام كنم؟

سه‌شنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۳






به نام مي خوانمت.
ناتمام مي خواهمت.
نزديكتر بيا...
افق در يك قدمي ست .

دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۳



براي امشب من كه خالي خالي ست.





با گريه كنم هايت
بيژن نجدي


آغاز دست هاي تو بود
با گريه كنم هايت
كنار ويراني كلمات
و انحناي تن حوا
ميعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست
بر خيس مي باردم هايم
نگاه كن به آب و اين خلوت آبي
گياه شيشه ترين و ماه پوشيده
پيراهن تشنج من
و عشق كه مي گذرد با پاهاي گناه
از مي گذري هايم
كه من از شايد آمده ام
كه تو هرگز از من
با دست هايت آمده اي
و ليواني پر از موسيقي
تا مي شنوم هايت.

جمعه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۳



تردترين انحنای جهان در منحنی شکنندهٌ سرگشتگی ست به گاهی که سر در گريبان فرو مي بری.



نقاشي از گلنار طبيب زاده
ترانه با صدای شوشا و شعر مولانا
برای شنيدن ترانه دستي به نوازش شکسته ها دراز کنيد.


اين نوشته با يک شاخه رز سفيد و یک نخ وينستون و يک استکان ودکا پيشکش پدر است که آموزگار جسارت بود.





مي داني؟ دلم مي خواست با گريه مي نوشتم اما به من مي گويند آدمهای قوي گریه نمی کنند.حالا من فقط نمي فهمم چرا پس آدمهای قوی چشمانشان را نمي کشند؟
دلم دو خط سياه و پررنگ پشت پلکهايم مي خواهد.دلم يک جفت لب سرخ عاصي سرخوش مي خواهد.از آن لبها که هر وقت عشقش کشيد به خنده باز شود یا به قهقه.از آن لبها که هر وقت هوس کرد باز شود و دشنام هايي بدهد به غلظت سرخی سرخابش.
مي داني؟ دلم می خواست با فرياد می نوشتم. به من مي گویند آدمهای ميانه رو فرياد نمي کشند.حالا من فقط نمی فهمم چرا پس آدمهای ميانه رو همه کنار راه من ايستاده اند؟ دلم يک جادهٌ خلوت پر از سرازيری و سربالايي می خواهد.دلم صدای سوسن مي خواهد و جواد يساری با چکاچک قطره های عرق کشمش از پیک های جسارت.دلم ناخنهای سرخ مي خواهد و پیراهن های چین دار و شهامت فریاد.
مي داني؟ دلم می خواست مست کنم. به من مي گويند آدمهای مبتلا به میگرن مست نمي کنند.حالا من فقط نمي فهمم چرا همهٌ سردردهای جهان مال من است؟
دلم مي خواست سرم را کنار دستت بگذارم تا موهايم را نوازش کنی و من ازهر چه بهشت سلامتی است بگذرم در هياهوی نوشانوش و گم شوم در سودای سری که درد نمي کند.
مي دانی؟دلم مي خواست حکم بازی کنم.به من مي گویند آدمهای روشنفکر حکم بازی نمي کنند. حالا من فقط نمي فهمم چرا تا حالا نور این همه فکر تابناک کورم نکرده است؟ دلم تاريکی می خواهد و صداقت.دلم ده لو خوشگله را مي خواهد و بي بي دل که لبهای تو و آغوش مرا به سوی هم بگشاید.
مي داني دلم مي خواست با عشق مي نوشتم. اما به من مي گویند آدمهای پیر عاشق نمي شوند. حالا من فقط نمي فهمم چرا آدمهای پیر همه شکل من شده اند؟
بايد چشمهايم را بکشم و لب ها و ناخن هايم را سرخ کنم و ورقها را بٌر بزنم و دو تا استکان بالا بیاندازم و بالا بروم از هر چه گریه و فرياد و عشق است. بالا بروم و بالا بياندازم هر چه بغض است و سکوت است و احتياط.
مي خواهم هر چه فضیلت در جهان است را بالا بياورم.
حالا چرا به من زل زده ای؟
یک استکان ديگر بريز...
به گمانم اين جماعت فراموش کرده اند حکم حکم دل است.

نقاشی از آيدين آغداشلو

پنجشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۳






ليلا از واليبال برگشته است و من از دوزخ سردرد.
او خسته بر روی کاناپه به خواب رفته است و من در تمنای خواب می سوزم.با هم از تنهایی گفتيم و از دلی که نيست.
ليلا بي لالايي به خواب مي رود و من هنوز در آرزوی آنم که کسی مرا از خوابي که نديده ام بيدار کند تا به خواب روم.
راستي تو هم خواب مي بيني؟
اگر روزی مرا به خواب ديدی دستم را بگير و تا مرز رویا ببر.من به رهايي از اين همه کابوس هم دلخوشم.
همين.

چهارشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۳



سه‌شنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۳





آن جا مونترال بود.
مونترال اروپای جاسازی شده در کاناداست. انگار مقداری پاريس را با کمي لندن و کم کمکی استکهلم و کپنهاک ترکيب کرده باشی و گذاشته باشي کناری تا بزرگ شود و رشد کند.
هي باید راه بروي و فراموش کني که اين جا کاناداست.بايد فرانسوی حرف بزني و وقتي پاسخ مردمان را با آن لهچهٌ غريب می شنوی باور کني که اين جا کاناداست.بايد تن به آفتاب و باد بسپاری و در ميان آدمها و عکسها و نمايشگاهها و رنگها و زبانها گم شوی تا برسی به يک بالاخانهٌ ساده که پر از صدای خالد است و بنشینی و غذای مورد علاقه ات را سفارش بدهي که معجونی ست از نخود و کدو بادمجان و کرفس و کلم و گوجه و هزار گياه و صیفی دیگر و لبخند آشپز الجزایری را با لبخندی پاسخ دهی وقتی که می گوید ظاهر شرقي تو دخلی به لهچهٌ غليظ فرانسوی ات ندارد...
آن جا مونترال بود.حالا مي تواني به تماشاي دقايق بنشيني و قهوهٌ خوش طعمی را مزمزه کنی و وینستون دود کنی و به خودت بگويي که گاهی سهم تو سهمی ست.
آن جا مونترال بود.
با آبی آرام آسمان و آبی آرام آب و خیابانهای دوست داشتنی و مردمان خوشرو و خانه های آجر بهمنی سرخ و زمان که کش مي آمد.
آن جا مونترال بود و من بودم و مهربانی که آغاز و پايانی نداشت و خنده هايي که شب را تا سپيده مي کشاند و خواب که مي آمد مثل روانداز سبکی که تو تا روی شانه هايم مي کشيدی .
آن جا مونترال بود.من ميان خواب و بيداری خنديدم و گريستم و تا بي انتها رفتم و دستهايم را به عادت کودکی از هم گشودم تا دنيا را در بغل بگيرم.
حالا نزديکتر بيا.
دلم تنگ آغوشی ست که دیگر نيست.
نزديکتر بيا.

پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۳





اين جا تورنتو است.
شهر مردمان خوشروی بدلباس آرامی که درحال دويدن هستند.
همه می دوند به سوی مقصدی که به گمانم نمي دانند کجاست.اين جا شهرقهوه های بدطعم و خوراکيهای رنگارنگ و مراکز تجارتی عظیم و لباسهای بی ریخت و بزرگراه های بی انتها و دنده های اتوماتيک و مردمان چشم بادامی و فارغ التحصیلان صنعتي شريف است.
این جا همه چیز به شکل اغراق آميزی بزرگ است...
تلاش برای سالم زندگي کردن تا مرز از نفس افتادن...
تلاش برای آنگلوساکسون بودن تا مرز آدیداس و تنيس و گلف و دوچرخه و کوه پیمايي و صخره نوردی و ...اين جا تورنتو است. شهر شلوارهای کوتاه و جوراب تنيس و کفش ورزشي و دوری از سيگار و جمله های اشباع شده از واژه های انگليسي...
اين جا بايد فارغ التحصيل یک رشتهٌ فني بود و مهاجر بود و سر به راه بود و ودکا نخورد و سیگار نکشيد و شب زود خوابيد و صبح زود بيدار شد و خانه خريد و ماشين خرید و آخر هفته تا مرز جنون ورزش کرد.
اين جا کمتر کسي دلتنگ می شود. اين جا کمتر کسي تنهاست.
اين جا همه به حد اغراق آميزی مهربانند و بی وقفه بابت همه چیز و هيچ چيز از تو پوزش مي خواهند.
اين جا تورنتو است. دهستانی بزرگ و بي قواره که هنوز هم برای همه به اندازهٌ کافي جا دارد.برای همين به صورت هر تازه واردی لبخند مي زنند.
این جا تورنتو است.
اين جا ليلای ليلی خانه دارد که دلتنگ مي شود و تنها. لیلا نبضش با نبض این شهر نمي زند.
شايد برای همين است که من ليلا را بیش از شهر به تماشا نشستم .