-->

*قاصدک

    jeudi, juillet 31, 2003



فريب پيوستگي دانه هاي باران را مخور...
همه چيز در حال گسستن است.
دل بريدن... چونان رگي كه به زخمه اي زده مي شود.
دل كندن... چونان نفسي كه بر مي آيد و ديگر فرو نمي رود.
فريب باران را مخور.
مي بارد. مي بُرد.نمي ماند.



|
    mercredi, juillet 30, 2003



هر روز در من اندكي مرگ انباشته مي شود, چون خرده نمك ناپيداي هر موج بر ساحل سبز , تا همهُ رازهاي انساني ام اين چمدان بستهُ مرموز و نامكشوف زير كلام كرم در ژرفاي حفره هاي از يادرفتگان لايه به لايه بتركد و پوك شود, تا من مغروق اين حقيقت شوم كه زندگي رود پر هياهوي عطوفتي است كه رو به اندرونه هاي عفونت دارد. هر روز بر بساط دلقكانه دنيا پيامي شفاف را مي خواهم در خويش بيانبارم, اما در فوجافوج اين خيل روح فروشان كه هر انگشتشان زوبيني است بر شقيقهُ كبوتر, مثل ريشه اي مي شوم كه پنجه بر فلز مي سايد, آنقدر كه از من آدمي در فاصلهُ بلنداي تابناك رفيع تا درازناي كور وضيع آنچه مي ماند انزوايي است كه در آن براي آراماندن خويش , از خون , باريك راهي در سنگ مي سازم و رگ مي جوم و گرده مي گردانم و مي گردم در گورستاني از لب و دهانهاي مرده.

از حكايت هاي اشك و آستين
مربوط به خاطره هاي منثور
مصطفي سلامي
پاييز هزار و سي صد و هفتاد خورشيدي



|
    mardi, juillet 29, 2003
پرواز بي پر...



در دوردست جايي بود....
جايي كه باد به ديدار برگها مي رفت و به نوازش سبزينه.
در دوردست جايي بود كه درختان زيتون پيام آور صلح بودند و ساقه هاي برنج خود را در آغوش باران رها مي كردند.
در دوردست جايي بود...
من به هيچ نفريني گوش ندادم و رفتم.من به هيچ دردي تن ندادم و رفتم.
خواب دوردست را ديده بودم.
و نماندم تا كه بگذرد هر چه گذشتني و برود چه رفتني ست.
در دوردست اما از زيتون و برگ و صلح چيزي نماند جز تاج خار و پاپوش خار و دمي خفتن بر بستري از خار...
در دوردست رفت و گذشت هر چه ماندني بود.
سپيدي بامداد بوي يخ گرفت و نيلي آسمان بوي كافور و من...
من ماندم و همهُ پروانه هايي كه در دلم چرخ مي زدنند را باد برد.
حالا آخرين پروانه نشسته است بر لبهام...
با يك تكان پرهاش مي ريزند.
سكوت گاهي پر پرواز واژه هاست تا دوردست....



|
بوي خاك خيس...



از خزر تا خليج فارس
تنها پاره اي خشكي ست.
خشك و سوخته.
از خزر تا خليج خاتم است و قالي و قلمكار و زعفران و پسته...
تنها پاره اي خشكي
كه آينه بندان شده ست تا من گمشدگان خود را در آن باز بينم.
از خزر تا خليج
خيس مي شود گاهي
كه من اين چنين زار و تلخ مي گريم.



|
    lundi, juillet 28, 2003
براي دل خودم و تابستان شصت و هفت...



از در به دار
گراناز موسوي


از در به دار
از چمداني به آسماني ديگر
دار به دار
دنبالِ زني گشتم
كه هر وقت خودش مي خواهد بدهد
به باد
موهايش را
به آب
هي گُل گُل
و بدهد
به شاخه اي از جنگل
هي جان
وقتي كه خودش بخواهد نه خداش

اما در به در
منم كه تيك تاك
از آسماني به بستري ديگر
هي حرام تر شدم
و تابستان موهايم كه تك تك
هي دي تر
و جنگل ستاره اي نداشت
هي جان جان
و جنگل ستاره اي نداشت .



|
    dimanche, juillet 27, 2003



باور كن.
اين منم كه مي بارم.
تا تر شود
تنت از باران
و جانت از واژه.
تا آبي شود
رويات از مهتاب
و بيداريت از آينه.
باور كن
اين منم كه مي بارم
اگر نه هيچ چيز آبي نمي ماند
در پيرامونت.



|
    vendredi, juillet 25, 2003



نام تو را بر جان نمي نويسم.
نام تو را بر اين زمين سرد مي نويسم تا...
باد ببرد و آفتاب بسوزاند و باران بشويد و خاك بپوشاند.
تنها اين گونه است كه جهان نامت را از بر خواهد كرد.



|
    jeudi, juillet 24, 2003
ادريس يحيي نه ستاره گم كرده است و نه دل...
تنها سرخ مي نويسد ....




چه ديگرگونه ام من امشب...

دلتنگم ...ميروم به گلبرگ گل

دست ميسايم ...تويي!

گونه ديگرباره ميان گيسوي گناه ميگردانم. گوشواره گياه ....تويي!

گندم تويي . گوارا تويي... گواه منم!

گنج تويي. گمشده منم.

گريزان تويي گمراه منم

گريزپا تويي گرد آلوده منم

گسترده تويي, گشاده منم

گزنده تويي گنگ منم

گريسته منم

گره گشا تويي

گسيخته منم

گداخته منم

گريه منم. گذشته منم

گشاده تويي .

گل تويي گلاب تويي

گلدان و گلدسته تويي . گوداب منم... گور منم . گوشه گير وگرسنه منم

گردباد منم

گوهر گران تويي. گاهواره تويي گردن آويز تويي

تگرگ منم. گدوك منم .گهگاه منم

گردنكش تويي .گرفتار منم

گريبان گسيخته منم

گلوله تويي. گردنگاه منم

گل تويي.گلاب تويي

گلنار تويي

گريبان گرگرفته دريده منم...

تو كجايي گل بهار...؟




|
    mardi, juillet 22, 2003



در سكوت من, آرامش نهفته نيست.
يادت باشد بي قراري واژه ها را تاب نمي آورد.



|
    lundi, juillet 21, 2003
من
از
خواب
بيدار
شدم
و
ديدم
بهار
شده
است ...


حالا نزديك آي و كنار جان نشين...به نرمي خيال.



|
    dimanche, juillet 20, 2003
براي آن زن جوان مسافر كه نامش رنگ انار دارد
و دستهايش بوي شكوفهُ ليمو مي دهد
و براي آن مرد جوان
كه به بدرقهُ او تا انتهاي جهان مي رود .




جوي نازك
منوچهر آتشي


چگونه به تصرفت انديشه كنم
كه از دستبرد خيال و رويا
به دوري

با آنكه در يك قدميم مي گذري
و بوي گرم نفس هايت
ويرانم مي كند

ناگهان كنار خويشت مي يابم
بر يك ميز
- ناباور -
كه شوخ و شيرين
نشسته اي
ليموي سبزي از بشقابم برمي داري
و اخم شوخ و ترشي را
با شكر دندان مي آميزي
يك لحظه بعد اما
پنجاه سال
- پنجاه هزار فرسنگ
از من دوري
و به خيال و رويا تن در نمي دهي

اينگونه زيستنت
شور به نهادم مي زند
- جوي زلال نازك كوهستان
كه از ميان نفت و گوگرد و پيشخوان هاي چرب مي گذرد -
چگونه
به زلالي نگاه و دندانت
خواهي ماند ؟

اما
تنها در اين چركين جهنم است
كه گاهگاه مي بينمت
كه روبروي خيال و رويايم
مي گذري
ليموي سبز ترشي از بشقابم برمي داري
و اخم شاد شيريني در جانم مي ريزي
و هيچگاه تن به خيال و حضور به رويا نمي دهي.



|
    samedi, juillet 19, 2003
براي خيال
كه تهي نمي شود از مهر...



قصه
گراناز موسوي
دفتر شعر خط خطي روي شب


رفتي
رفتي
به آخرين جاده رسيدي
به آخرين پرچين
آن سو كسي منتظر نبود
نه حتا ساقه ي لوبيا كه تو را به قصر بالاي ابرها ببرد

خط را بگير و بيا
اين جا هنوز بستري است بي پرچين
و زني در باد
سرگرمِ كشتِ قاصدك

بگذار در فاصلهُ پوست تو و غربتِ من
يك بار كلاغ به خانه اش برسد
پيش از آن كه قصه به سر شود .



|
    jeudi, juillet 17, 2003



دستهاي آن مرد ناصري با دو ميخ در تصويري جاودانه شد كه هنوز هم از آن خون و اندوه مي بارد.
نگاه من با چهار پونز در تصويري ماسيد كه هنوز هم در امتداد هيچ جاست و باران بر آن مي بارد .
حالا قاب خالي از تصوير و تصوير خالي از حضور ست و من به هر كجا كه چشم مي دوزم ديوارست.
ديوارهاي خالي .



|
    mercredi, juillet 16, 2003

ليلا مي گفت و خودت نوشته اي كه دلتنگي...
اين چند خط براي دل توست.


.



در ني ني چشمانش نيزاري ست.
همين كه چشم ببندد, باد در ميان ني ها مي پيچد و ناي تو پر نغمه مي شود.
دل نگران مباش...
همين كه چشم ببنددي, ني ها را نار مي سوزاند و ني لبك تو پر نوا مي شود.
نگران دل مباش....
ني ني چشمانش نينوايي ست كه در آن ناي و نفست سوخته است .
نگران مباش...
گرم آتش شو !



|
    mardi, juillet 15, 2003




كارگر پنبه چين لميده بر بسته هاي بزرگ پنبه
ساحل غربي آفريقا



|
    lundi, juillet 14, 2003
نامت...
گيتي خوشدل





نامت
سينه ام را مي خراشد
آميزهُ طلا و زمرد

نور تو
چشمانم را مي زند
اين همه آفتاب و ماه و آسمان

اما جاي تو خالي ست
آنقدر خالي كه هرگز زخمهُ هيچ زخمي
بر زخمهُ تاري
اين قدر خالي نبوده است كه در دل من



|
    dimanche, juillet 13, 2003
مي دانم وقت كم است. مي دانم خواندني زياد است. مي دانم همه مثل من جغد نيستند و كم نمي خوابند.
اما گاهي بهتر است نخوابي و چيزي بخواني از اين دست...



|
براي تير و تلخي و تب كه دوري را به يادم مي آورند...



در دوردست سرزميني در آسمان است.
آسمان ابري ست و من از پس اين همه فاصله غرش رعد را مي شنوم و تندي برق چشمانم را مي زند.
باران نمي بارد و تن من از درد اين همه فاصله ترك برمي دارد.
آينه اي در ميان دستانم گرفته ام تا بازتاب نقش سرزميني دوردست در آسماني ابري را به من بنماياند.
سايه ها در آينه پيدا و پنهان مي شوند و دستهاي من مي لرزند.
ديگر نه آسمان آبي ست و نه آينه و نه آن سرزمين دور...
حالا همه چيز به رنگ خاك بي نامي ست كه من بر آن دست مي سايم.




|
    samedi, juillet 12, 2003
زير پاي تو
بيژن نجدي


من قاليچه بافته ام با
سرخي آتش غروب
با سفيد ساكت صحبت
با سياهي دود
ديري ست قاليچه ريخته زير پاي تو
گيرم كه نمي آيي.



|
    mercredi, juillet 09, 2003
پيشكش كامران.
براي بي شمار مهر و بي شمار يارانش.





يار دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه...

مي داني...من هم گاهي به دنبال يار دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما...

كسي باور نمي كند كه يار دبستاني من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي رويد.در خاوراني كه در باختر كه هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و مستي پژمرده و پير مي شود بي آنكه شال سرخش را از دور گردن باز كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از پنجره اي در ساختماني بلند خود را بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را با گرماي آخرين مايع ماسيده در سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را با طنابي حلق آويز مي كند كه براي خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش را همچنان تند مي زند كه حتي يك لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر فارسي را با لهجه حرف مي زند و كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز كابوس دوزخ از آن نمانده است.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد. خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي آدماش...

هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد ها...مي رسم به وحشت و لرز و خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده ام تا براي تو چيزي بنويسم. به خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و علي و همه و همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو چاره كنه

مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با سوت مي زني؟



|
    mardi, juillet 08, 2003



گيلاس هاي همزاد بي هم رنگ مي بازند
انسان هاي همزاد بي هم جان.



|
    lundi, juillet 07, 2003



بپرس از خود...
اين كه كر و كور و گنگ شده است كيست ؟
بپرس از خود حالا كه از من چيزي نمي پرسي...



|
    dimanche, juillet 06, 2003
براي خيال كه با دلتنگي و صبوري به خواب رفته است...



گاهي پاره اي از چيزي گم مي شود.مي شكند. مي سوزد. فرو مي ريزد.
تو مي ماني و مي داني كه هميشه و همه جا, چيزي جايي كم است.
تو اما مانده اي.
شايد براي همين است كه آب و آسمان و تو آبي مانده ايد.



|
    vendredi, juillet 04, 2003



اين جا نشستن قدغن است و نوشتن موقوف.
بايد بخوابم و فكر نكنم. از عهدهُ هيچ كدام هم بر نمي آيم.
فقط يادم رفت در جواب طبيب كه گفت : مي سوزاند اما درد تمام مي شود بگويم...
درد كه نام دوم من است اما بابت سوختن نگران نباشيد. چيزي براي سوختن نمانده است.



|
    mercredi, juillet 02, 2003




اين طوفان گاه به گاه

از اين قاب خالي طاقچه است به گمانم.

سوداست اين...سوداست...



|
    mardi, juillet 01, 2003



مي داني...
سن آدم كه بالا مي رود پنهان كردن آنچه در درون مي گذرد سخت تر مي شود.
انگار از شيشه باشي.انگار همهُ جانت نمايان باشد و همه به تماشايش نشسته باشند.
كودك مي شوي.
در كشاكش جدال با خزان گاهي بي هوا و بي بهانه بهاري مي شوي, مي وزي, مي باري و فرو مي كشي.
و در ميانهُ همهُ اين نابهنگامي ها و ديرهنگامي ها گاهي فقط دنبال كسي مي گردي كه بيايد و بنشيند و دستت بگيرد و اين همه رويا كه هيچ, خواب كه نه, اين همه كابوس بي رنگ و بي نشان را كه ديده اي تعبير كند.
شايد آن وقت بيدار شوي و با خود بگويي...
پير شده ام به گمانم!



|


صفحه اصلی
قاصد قاصدک

RSS Feed


*قاصدک های در باد*
This page is powered by Blogger. Isn't yours?