|
|
|
|
تصدقت گفتم ها...
اين وينستون پشت بندشه...
همين.
|
|
براي تو كه هيچ كس دوستت نمي دارد...
اين روزها مهتاب رنگ ژاله هاي يخ زده را ماند يا ساقه هاي يخ آجين را...
گاهي مي شود خيره شد در بلنداي ترانهُ مرگ و در اين همه ترانه كه زندگي مي خواند.
گاهي مي شود از كف داد و رفت. گاهي مي شود سكوت كرد و گذشت.
گاهي مي شود به زير آسماني ابرناك سر بلند كرد و در آينه گريست.
گاهي مي شود از گشتن باز ايستاد. گاهي مي شود نيافت و پذيرفت.
گاهي مي شود رنجيد و خنديد. خوش بود و گريست.
گاهي مي شود انديشيد بي گفتاري و مهر ورزيد بي چشمداشتي.
گاهي مي شود نفسي به آسودگي برآورد و دمي به غفلت فرو برد و نشست.
گاهي مي شود سرودي ساخت به رنگ نور و به بوي دود و به طعم روز.
گاهي مي شود نوشت و نوشت و نوشت.
گاهي....
هميشه اما مي شود دوست داشت.
به جاي همه.
بدون همه.
براي همين است كه من هميشه و هنوز هستم.
|
|
براي بانو و رَج سرخ لبانش وقتي به خنده باز مي شوند .
گفتم
ترا دوست دارم .
صداي مرا,
نقاشي كن.
دلتنگ توام,
اندوه مرا,
نقاشي كن.
به تو مي انديشم, در غم ديگران,
پندار مرا, نقاشي كن .
گفتي :
در خلئي كه هوا نيست,
نه من ترا مي خوانم,
نه تو مرا مي شنوي.
برايم چراغي بياور,
بي نور,
چگونه نقاشي كنم ؟ ...
محمد ابراهيم جعفري
|
|
از پي كه مي گردي؟
سايه مرا آفتاب تابستان تو سوزاند.
از پي كه مي گردي؟
تيرگان تو تير خلاص سايه من بود.
|
|
در امتداد نگاه من ديگر هيج رويايي نيست.
پشت پنجرهُ من ديگر هيچ آسماني نيست.
امتداد نگاه من خالي ست.
خالي از آسماني كه از حضور رويايي به نام تو خالي شده ست.
|
|
سكوت زيباترين لهجه را دارد
وقتي كه ديگر حتي باد هم با من همراه نيست
تا به بدرقهُ تو بيايم .
|
|
دور از جان شما, نمي دانيد كه چه دردي مي كند اين سر بي صاحب...
چه دردي...
|
|
پوستش دريده شد و روييد.
ساقه اش قد كشيد و جوانه زد.
برگ داد و گل داد.
خم شد اما نشكست.
اين حكايت وفاداري دل بود.
|
|
امروز روز اول تير ماه است.
سالنما را ورق بزن و كنار تابستان بنشين.
امروز خورشيد ستاره به گريبان آسمان مي ريزد
امشب ستاره ها را اگر رگ بزني, خورشيد بر زمين مي چكد.
امروز روز اول تير ماه است.
بي تقويم و بي تاريخ كنار من بنشين.
|
|
هر چه دوستت دارم
شهرام رفيع زاده
گاهي در استكاني جا مي ماند
چشم هايي كه دوست داشته اي
در استكاني تلخ
در استكاني گيج
و تازه
دنيا را چه ديده اي
پنج شنبه ها را چه
توي يكي
با كوه نور همسفرم, من
با استكاني تلخ
با سيگارهاي خودم هميشه
و به خوابم مي آيي
توي ديگر
بگذار
توي اين اتاق
پشت اين ميز
در استكاني جا بماند
هر چه هست
هر چه بود و نبود...
هر چه سيگار مي كشم
گاهي در استكاني جا مي ماند
هر چه دوستت دارم
گاهي در گلو
هميشه در سينه ام جا مي ماند
و تازه
دنيا را چه
گلويم را چه
سينه ام را نديده اي .
|
|
براي خاتون شهرزاد
و باران قصه هايش كه ديگر نمي بارد.
خاتون
عمران صلاحي
خاتون
كلام تو
سنگ را آب مي كند
خواب را خواب
و ايوان را پر از مهتاب
در كلام خود شناوري
چون شكوفهُ سفيد ماه در چشمه
بيان خويشتني
چون فواره اي كه در حوض نقره
تو را در كلامت مي چينم
تو را در كلامت مي بويم
خاتون تو مي تواني
ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو مي تواني
آتشي را به آتشي ديگر خاموش كني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني
مرگ چنان گوش به قصه ات مي سپارد
كه از كار خويش باز مي ماند
خاتون
شبي خوش است.
|
|
دستت را روي پيشاني ام بگذار
كوكب سرخ
زير باران نوازشگر پنجه هاي تو
به خواب خواهد رفت, به خواب...
پاره اي از شعر بلند
زير باران نوازشگر پنجه هاي تو...
صفورا نيري
|
|
سلامتي...
سلامتي خودت و خودم...
تصدق...
نوش...
|
|
اين نوشته خطاب به من و چند نفر ديگر است.
آنها را نمي دانم اما من بايد اين همه زيبايي بي بديل را قسمت كنم...
دريا به روايت گوش ماهي
براي رود كه مي شورد و ميشويد.
براي ماه كه هنوز و هميشه در آسمان است و براي ماه بانو، دوستي هاش و مهر گريسته اش
سوداست اين كه مي بردم...
نه از سنگ و
نه از سرما
و نه از سايه و سراب و سگرمه
كه سين از سرو و سرمه برميدارم و ساغر ساقي
و سور و سماع سوسن و سوسوي ستاره
و با سوزني
سنجاقش ميكنم به سينه ي رود تا سرودي شود،
از ساقه سپيدار سبز تر
نه از دشنام و نه از دشنه و نه از دفن و نه
از دروغ
من
از داد دل و دل دريا و دست دعا دال دلباخته اي به دشخواري به در مي آرم و
دستاويزميكنم و
ميدوم از دروازه دشت به در ميشوم
تا به رود روان برسانمش و به دنياي دور
درود ي ديگرگونه روانه كنم
بي دليل،
بي دغدغه،
بي دلهره... اما دريغ.....
از شوق دويدن و پرواز
پا كه از پناه پوسته ي پاره به در ميكنم ،
از پرستو و پروانه جز پشته پر و
از پيغام و پناه و پريدن و پيوستگي جز
پشيماني
چيزي به يادم نمانده است..
سرود و درودي كه ساختم - تا به هم يگانه
شوند - سين و دال به در ميكنند تا سد ي
بسازند از سوزش و سراغ ستاره كه گم شده است
و از داغ درد كه درنگ ميكند در رفتن ...
. دستم به ستاره نمي رسد
اين آشفتگي
اين طاق بستن به تيرك تلخي
اين طوفان گاه به گاه
از اين قاب خالي طاقچه است به گمانم.
سوداست اين سوداست ،
!اگر نه قاف تا قاف آسمان كه سوسوي ستاره ست و سارغ نور
ستاره اي گم نشده ادريس .
تو گم شده اي.
از آن زمان كه سالومه سر يحيي
به رقصي ربود و
به بوسه اي
تعميدش داد.
از پشت اين شيشه شفاف برايتان دست و دل تكان مي دهم .
ادريس يحيي
|
|
پشت كن
زمين شانه به پهلوي زني ست
كه پيوند پيشاني اش با شمايل باد
شبيه بي شكل شكل مي گيرد
حالا شايد شتاب شقيقه هايم از پوست هايِ
پوست كنده در چشم هاي تو دوباره مي نويسد تا
شروع را كه هيچ كس نمي خواند و تو...
كيانوش فريد
از دفتر شعر: زني به طعم خاك
|
|
در زير پايم جايي براي ايستادن نيست.
به جاهاي عميق رسيده ام
و سيلاب مرا پوشانده است.
"عهد عتيق , كتاب مزامير"
پاره اي از شعر زمستان
مهدي اخوان ثالث
شهرام ناظري
|
|
|
|
آن نگاري كه به نرمي خيال مي نويسد مي داند .
مي داند كه من گاهي سكوت مي كنم و هي فكر مي كنم كه چرا باد نمي آيد.
مي داند كه من گاهي سكوت مي كنم و هي فكر مي كنم كه اگر دوباره باد مي آمد...
مي داند كه من گاهي سكوت مي كنم و به او گوش مي دهم.
آوند هايي هستند كبود. كه شيره ي بي قراري را به اعصاب خسته ي گياه مي ريزند.
آوند هايي كه پيوند نام قطعه زميني هستند با خاطره ي سپيد گياه. تا كه هي به نام كوچك بخواني سرزميني را.
آوند هايي هستند بسان شاهرگ هاي يك مهرگياه، كه در آنها اعصاب كبود ما تير كشيده همواره. تير مي كشد. تيري كبود.
اما باد كه بيايد، قاصدك هاي سپيد را به رقصي رها خواهد خواند، شناور، و ديگر رد كبود هيچ پنجه پنجه ي آوندي بـر سپيدي قاصدك ها نخواهد ماند.
باد اگر اما بيايد
و دستي براين ابرهاي كبود بكشد.
باد اگر اما...
gonjeshk .. | 6:51 PM
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گوش كن.
آسمان از ماه تهي مي شود
تو از من
و من از هر چه آرزوست.
حالا بخواب.
|
|
به هواي تو گاهي من هوايي مي شوم.
هواي دلم ابري مي شود.
دل كه هواي تو را مي كند, چشمانم باراني مي شود و مه پيكرم را فرا مي گيرد.
دل كه هواي تو را مي كند من هوايي مي شوم.
ابري, باراني و فرورفته درمه.
اما پس چگونه است كه يادت هميشه و هنوز چون خورشيد در خاطرم مي درخشد؟
|
|
بي گمان پير شده ام.
مي دانم.
گيج.گنگ. مبهوت.
تو كه مرا مي شناسي.
من از تكرار رفتن ها كه نه, اما از اين رفتنهاي بي بازگشت بيزارم.
|
|
شب بود. ماه پشت ابر بود. اين را به گمانم كسي جايي نوشته است.
حالا شب است و ماه پشت ابر است. من در مهتابي مي نشينم و سيگاري مي گيرانم.
ديگر حتي باد هم نمي آيد و كسي كسي را صدا نمي كند.
يك جاي دور قرار است اتفاق بزرگي بيافتد.
من اينجا نشسته ام و سيگارم را دود مي كنم. مثل يك تماشاچي گنگ و ناشنوا و نابينا, مبهوت بر جايم خشك شده ام. نه توان جنبيدن دارم و نه شهامت روي برگرداندن.
ديگر باد هم نمي آيد تا من به ياد سايهُ لغزان بانوي سياهپوشي بيافتم كه شال آبيش را به نسيم مي سپرد تا بلغزاندش و برقصاندش.
حالا تنها چيزي كه برجا مانده ست سايهُ بي مايهُ زني است كه فرياد و دل و شال كشميرش را گم كرد و در تنهايي نشست تا دست در موهاي كوتاه جوگندمي ش بكشد.
اتفاق بزرگي قرار است بيافتد. در جايي بسيار دورتر از مهتابي بي سايه و بي باد من اتفاقي خواهد افتاد و من گيج شده ام.
حالا زن آن قدر بغض مي كند تا صدايش بگيرد و آن قدر سيگار مي كشد تا بگويد كه از دود سيگار گلويش گرفته است.
تا از چشمهاي خشكيده و لبخند ماسيده هيچ نگويد و نگويد كه كاش مي شد در آن اتفاق بزرگ سهيم باشد.
اين را كسي جايي ننوشته است.
گمان نيست.
يقين است.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ذهنم ابري ست. دلم مي خواهد واژه ها ببارند بر سرم تا كه من خيس شوم دوباره از باراني كه نيست.
هوا شرجي و دم كرده ست و من تو را به ياد مي آورم كه مي گفتي...
ما همه سرما خوردهُ يك زمستانيم.
|
|
امروز روز سختي بود.
اما در ميان سختي و اندوه و اشك هم نامهُ خيال و صداي ليلا خوب است.
...
همه ي روزهاي نرفته
همين امروز است.
همه ي روزهاي رفته هم
همين امروز است.
شب كه بيايد
شب مجبور است
تمام شكوفه هاي روشن شبتاب را
باور كند.
حالا آوازي بخوان
مي دانم اين باد هاي گرسنه
از چيدن بي هنگام ني زارها آمده اند
اما سرت را كه بالا بگيري
يك آسمان مرواريد پراكنده آن بالاست.
مهم نيست
آفتاب غايب باشد
رد پاي كم رنگ همين پرنده تا پشت كوه
يعني خيلي چيزها.
چراغ را بالاتر بگير...
سيد علي صالحي
|
|
براي او كه حالا ليلا و خيال و عاطفه و شورين و گوان و حسام هم مثل من صدايش را مي شناسند.
نوشته بود كه هميشه ليلا مي رود و او مي ماند. ليلا در ابتدا و انتها و ميانه ي راه مي ماند و مي رود و مي آيد ..... و او مي ماند.
مرا كه مي شناسي, نه؟ من فكر مي كنم. زياد فكر مي كنم. حالا هم فكر مي كنم كه فرق ميان من و ليلا در اين است كه من گويي هرگز جايي نرفته ام. حالا هر چه به پيرامون خود مي نگرم بيش از پيش به آن ايمان مي آورم. من جايي نرفته ام. اين همه اشك كه ريخته ام بي گمان قطره هاي آب شور آن بلورهاست كه جانم را يخ آجين كرده بود. و اين نوري كه هنوز چشمانم را روشن مي كند بي گمان بارقه كه نه آييژكي ست از تمامي آن آتش سركشي كه بر جانم شعله كشيده بود.
آتش و يخ. غريب است, اما نه براي تو. تو ديگر مرا خوب خوب مي شناسي. مي داني كه هيمهُ آن آتش چيزي نبود جز پر شاپركهايي كه در دلم چرخيده بودند و گلبرگهاي گل سرخي كه در جانم شكفته بود. مي داني كه ديوارهُ يخي چيزي نبود جز سنگچين بلند آرزوهايي كه باران بر آنها باريد و باد بر آنها وزيد و آسمان بر آنها غريد تا سرد و سنگين و خاكستري شوند و طعم خاك بگيرند و بوي سرما بدهند.
نوشته بود كه ليلا هميشه مي رود و مي آيد.
و من حالا به اين مي انديشم كه هرگز جايي نرفته ام. آنجا كه ايستاده بودم همين جاست كه امروز خميده ام.
اين همه سنگ و سر بالايي و شيب و تپه و دامنه, اين همه اوج و حضيض چيزي نبود جز آن دمي كه او چشم بر هم گذاشت و لب از خنده فرو بست.
اين همه چيزي نبود جز خوابي كه من در بيداري نديده ام.
|
|
هسسم...ولي خسسم...
سفر بودم.
نگران نباشيد.
|
|
رفته بود كه پيداش نمي كردم.
بي قراري كه برود, صبوري مي آيد و از ديوار حوصله ات بالا مي رود. تو مات نشسته اي و به او خيره شده اي.
او روبرويت نشسته است و به تو لبخند مي زند.
تو صبور نيستي, صبوري به ديدار تو آمده است.
بي قراري كه برود, شكيبايي مي آيد و از ديوار حوصله ات سرريز مي كند.تو مات نشسته اي و به او خيره شده اي.
او روبرويت نشسته است و به تو خنده مي زند. تو شكيبا نيستي, شكيبايي دست بر شانهُ تو گذاشته است.
بي قراري كه برود, چيزهايي مي آيند كه هيچ كدام از آن تو نيستند.
گم شده است كه پيداش نمي كني.
|
|
گاهي دلت نمي خواهد غريبه شوي با اين غوغاي قريب؟
گاهي دلت نمي خواهد دمي غفلت كني و غريبه شوي با اين غربت غريب؟
گاهي دلت نمي خواهد غرق شوي در غرقاب اين غم و ديگر هرگز غمآوازت به گوش نرسد؟
گاهي دلت مي خواهد غيب شوي در اين غين كه تو را مي برد به غربي ترين غار دنيا, آنجا كه پيش روي آخر جهان است.
گاهي...
دلت مي خواهد فرياد بزني.
قاف گرچه حرف اول قيامت و قاصدك بود
حرف آخر دق شد.
|
|